{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وپارت اخر رمان با من بمان ای اشنا.

وپارت اخر رمان با من بمان ای اشنا.
.
.
.
.
.
کم کم داشت نزدیک میشد دشت کودکی شان درزیر کور سوی نورماه می درخشید .هرگامی ازدشت برایش خاطره ی بود صدای خنده شان در دشت می پیچید .صدای خنده ی کودکانه ی بهار که می گفت:
پویا زود باش وگرنه بازهم دیر می رسیم.
ازبه یاد اوردن ان لحظه ها قلبش مالا مال از غم شد وناخوداگاه اشک ازچشمانش سرازیر شدعاجزانه بهار راصدا میزد ولی صدایش به گوش بهار نمی رسید .
درانتهای دشت کودکی شان انگار کسی زانوزده بود چشم هایش رافراخ تر کرد .اوبهار بودبه حالت خیز به انتهای دشت رفت صدای خس خس نفس های بهار دلش را لرزاند .
روی زمین زانو زد وسرش رو روی پاهایش گذاشت .چشمان بی فروغش رابه ارامی گشود.بادیدن پویا لبخندی زدوگفت:
می دانستم می ایی....
لبهای پویا ازهم باز شد خواست حرفهای نگفته اش را بر زبان بیاورد ولی وقتی دست سکوت بهار برلبهای او کشیده شد ساکت ماند.
با اخرین رمقی که درجان داشت گفت:
همه چیز را میدانم ...ولی هرچه بود...گذشت.
ودراخر لبخندی زدوگفت:
مثل اینکه ما هیچ وقت نمی توانیم خورشید را ازان خود بکنیم .
پویا درحالی که با پشت دست اشکهای روی گونهایش را پاک میکرد گفت:
نه اینطور نیست.این را میدانستی که پس از هر افسانه ی حقیقتی نهفته است؟ پس بلاخره ماهم می توانیم خورشید را با دستانمان لمس کنیم.
چشمانش را به اسمان دوخت وگفت:
بلاخره خورشید ازان منوتومیشود صفحه ی دل این دشت پهناور جای پای من وتوست بلاخره دلشان برای منوتوبه رحم می اید ان وقت باهم هرروزتا انتهای دشت به راه می افتیم ما خوشبختیم بهار..
پویا میان گریه لبخندی زد وگفت:
ولی دیگر تمام شد سختی ها به پایان رسید دیگر تنهایت نمیگذاریم اینجاباز برایت خانه ی زیبا می سازم تابه دورازهمه ی انها زندگی کنیم .اول باید منوببخشی.. میدانم که این کاررامیکنی.
با لبخندی ازعشق به بهار نگاه کرد ولی چشمای زیبای بهار برای همیشه به صفحه ی اسمان بی ستاره ثابت مانده بود.
پویا بابهت وناباوری بهار راصدامی زد حتی به صورت اوسیلی می زد ولی بهار بالبخندی زیبا برای همیشه زندگی راوداع گفته بود.
حتی عجزوالتماس های پویا اورا ازخواب بیدارنکرد.
دشت زیبای بهار برای مرگ نوعروسش به سوگ نشسته بود حتی اسمان هم تاب گریه های پویا رانداشت وصبورانه اشک می ریخت بهارخیلی ارام چشمانش رابه روی همه چیز بست حتی پویای عزیزش .
اوبا یک دنیا ارزو دنیا راترک کرد بی انکه مادرش رادراغوش کشد واز پدرش خداخافظی کند.
هنگامی که دیگران خودرا به ان دورساندند فقط توانستندپویا راببینند که سر برسینه ی بهار نهاده واشک می ریزد .
پویا با دیدن اهالی ده سرش رابلند کرد ولی این پویا پویایی ساعت قبل نبودانگار چندسال پیرتر شده بود با بغض گفت :
امدید عروسم راببینید بیایید نزدیکتر اوحتی بدون لباس سفیدهم زیباست ولی بی وفایی کردودرحینی که میخواستم اوراشریک سالهای تنهایم بکنم مراتنهاگذاشت اوحتی حرفهای مرا هم نشنید .
مادربهاربادیدن مرگ دخترش ازحال رفت وپدربا قامتی شکسته به طرف دخترش شتافت.چقد میان گلهاوسبزها زیبا خوابیده بود.زیر پاهای اوزانو زد وبه چهره ی مظلوم دخترش نگاه کرد درباورش نمی گنجید که بهارش رابرای همیشه ازدست داده باشد .
دخترم بلند شو پدرت امده .بلند شو مگر نمی خواستی با اوحرف بزنی مگر نمیخواستی سر بر شانه ی پدربی رحمت بگذاری ودردودل کنی خب من امده م وبه جای ان همه کتکی که یه توزدم بمن سیلی بزن دختر بی گناه وپاک معصوم را مجازات کردم .
خدایا دخترم را برگرداند تا فقط یکبار از اوطلب ببخشش کنم من خیلی اورا ازرده م خدایا دل این پدرداغدار را نشکن .
اقای محمودی شانه های پدربهار راگرفت واورااز زمین بلند کرد زیر لب ارام گفت:
خداوند به شما صبر دهد.
ای کاش ان همه گفته ها ومهر بانی هارازمانی به بهار ابراز می کردند.
که زنده بود وچشمان وگوشش همه چیز را می دید ومی شنید .
مادردرحسرت نوازش وبوسیدن دخترش اشک می ریخت وپدرش نادم از زجرهای که بر دخترش روا داشته بود حتی اجازه ی حرف زدن هم به او نداده بود واین داغ اورابیشتر می کرد.
پویا وامیر سر دراغوش هم گریه می ریختند بهار برای هردوی انها عزیز بود واین را همه می دانستند همه ی انهای که دردشت خاموش وخفته درشب برسر می کوبیدند ودرعزای نوعروس دشت نشسته بودند .
حال بهار راحت خوابیده بود بدون هیچ دردی تا بران اشک بریزد دیگر نمی دید چه کسی برایش اشک می ریزد وچه کسی بخاطرش بر سر می زند.
بعدازمرگ بهار روستایشان برای همیشه دران سکوت غم انگیز صدای طنین کودکانه ی بهار راداشت که به باغهاسرک می کشید وهمه ی همسایه ها رابا شوخی خودبه خنده می انداخت .بعدازمرگ بهار میوهای باغ ها درانتظار دست کودکانه ای بودند که از شاخه برچیندشان .عشق پویا وبهار شده بود قصه ی هرشب کودکان .
به اصرارپویا بهار راهمان جامیان خاطرات کودک
دیدگاه ها (۳۲)

دستم را به آسمان بردم، آرزوهایم به آن نمی‌رسندشب بی‌ستاره، ب...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

داستان عاشقانه جدید

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازهصبحِ روز بعد، رزا در حالی که نف...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒یونا دیگر از یونگی نمی‌ترسید.با او ح...

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط