•رمان سرنوشت:)!•
•رمان سرنوشت:)!•
Part:05
•🤍•
دیانا: با اینکه تحمل کردنت سخته ولی اوکی...
ارسلان: نگران نباش من خودم آیندمو با تو ندیدم بعد چند وقت که بالاخره جدا میشیم...
دیانا: حداقل تا ۶ ماه دیگه که رضا بره من خودمم حوصله ندرم اضافه باشم تو زندگیت...
ارسلان: خوبه...من میرم غذا سفارش بدم از تو که آبی گرم نمیشه
این موقع شب...
دیانا: نخیرم خودم بلدم غذا درست کنم...
ارسلان: پس منتظرم...
دیانا: نوکرت نیستم اینجوری حرف میزنیا...
ارسلان: دقیقا با کدوم سازت برقصم؟
دیانا: تو حرف نزنی همه چی اوکی میشه...بعدش بدون معطلی درو باز کردم و اشاره کردم که بره بیرون با تعجب بهم نگاه کرد...
_احمق توقع نداری که جلوی تو لباسمو عوض کنم؟
ارسلان: تازه فهمیدم داستان چیه لبخندی از سر شیطونی زدم...
_بدمم نمیادا
دیانا: با حرفش جیغم رفت رو هوااا...
_گمشوووو بیرون بیشور بی حیاااا
ارسلان: با خنده رفتم بیرون روی کاناپه رو به تلویزیون نشستم که گوشیم زنگ خورد اسم مهدیس روی گوشیم نمایان شد...
_جانم عشقم؟
مهدیس: چطوری ارسیی؟
ارسلان: خوبم عزیزم...
مهدیس: امشب خونه ای؟
ارسلان: اره چطور؟
مهدیس: میخواستم بیام پیشت که الان خیالم راحت شد خونه ای...
ارسلان: ی دفعه هول کردم...
_نه الان برای چی میخوای بیای؟
مهدیس: عزیزم؟...
ارسلان: زود خودم و جمع و جور کردم
_راستیش رفیقم خونس بعد این مسئولیت چشماش دست خودش نیس ی روز دیگه بیا عزیزم...
مهدیس: باشه ارسلااان پس...
دیانا: ارسلااان...
ارسلان: از هول صدای دیانا ی دفعه گوشیو قطع کردم
با خشم برگشتم ولی با دیدنش نتونستم بهش اخم کنم ی تاپ و شلوارک صورتی پوشیده بود که خیلیی بهش میومد و بدن سفیدش توش خودنمایی میکرد...
کامنتاشو پر کنید پارت بعدیو بزارم💜✨
Part:05
•🤍•
دیانا: با اینکه تحمل کردنت سخته ولی اوکی...
ارسلان: نگران نباش من خودم آیندمو با تو ندیدم بعد چند وقت که بالاخره جدا میشیم...
دیانا: حداقل تا ۶ ماه دیگه که رضا بره من خودمم حوصله ندرم اضافه باشم تو زندگیت...
ارسلان: خوبه...من میرم غذا سفارش بدم از تو که آبی گرم نمیشه
این موقع شب...
دیانا: نخیرم خودم بلدم غذا درست کنم...
ارسلان: پس منتظرم...
دیانا: نوکرت نیستم اینجوری حرف میزنیا...
ارسلان: دقیقا با کدوم سازت برقصم؟
دیانا: تو حرف نزنی همه چی اوکی میشه...بعدش بدون معطلی درو باز کردم و اشاره کردم که بره بیرون با تعجب بهم نگاه کرد...
_احمق توقع نداری که جلوی تو لباسمو عوض کنم؟
ارسلان: تازه فهمیدم داستان چیه لبخندی از سر شیطونی زدم...
_بدمم نمیادا
دیانا: با حرفش جیغم رفت رو هوااا...
_گمشوووو بیرون بیشور بی حیاااا
ارسلان: با خنده رفتم بیرون روی کاناپه رو به تلویزیون نشستم که گوشیم زنگ خورد اسم مهدیس روی گوشیم نمایان شد...
_جانم عشقم؟
مهدیس: چطوری ارسیی؟
ارسلان: خوبم عزیزم...
مهدیس: امشب خونه ای؟
ارسلان: اره چطور؟
مهدیس: میخواستم بیام پیشت که الان خیالم راحت شد خونه ای...
ارسلان: ی دفعه هول کردم...
_نه الان برای چی میخوای بیای؟
مهدیس: عزیزم؟...
ارسلان: زود خودم و جمع و جور کردم
_راستیش رفیقم خونس بعد این مسئولیت چشماش دست خودش نیس ی روز دیگه بیا عزیزم...
مهدیس: باشه ارسلااان پس...
دیانا: ارسلااان...
ارسلان: از هول صدای دیانا ی دفعه گوشیو قطع کردم
با خشم برگشتم ولی با دیدنش نتونستم بهش اخم کنم ی تاپ و شلوارک صورتی پوشیده بود که خیلیی بهش میومد و بدن سفیدش توش خودنمایی میکرد...
کامنتاشو پر کنید پارت بعدیو بزارم💜✨
- ۸.۵k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط