پارت جدید
سلام
تصمیم گرفتم امروز دوتا پارت بدم ولی تا این پارت ۲۰ تا لایک نخوره خبری از پارت بعد نیست
چیه بعضیا شرط میزارن منم میخوام شرط بزارم
ریندو اصلا هم منظورم تو نیستی ها اصلا به دل نگیر
خب دیگه بریم...
شروع
.
.
.
فلش بک چند سال قبل وقتی یویی هنوز با کاکوچو و ایزانا تو یتیم خونه بود :
ویو یویی :
داشتم با کاکوچو و ایزانا قایم موشک بازی میکردم و رفتم پشت میزی که بیرون اتاق مدیر یتیم خونه بود قایم شدم و فهمیدم چند نفر توی اتاق مدیر هستن
صدای یک خانم رو شنیدم
خانم : چه دختر نازیه
بعد صدای یک مرد اومد :
مرد : پس ما همین دختر رو به سرپرستی میگیریم
مدیر : حتما مطمئنم یویی خوشحال میشه که بفهمه پدر و مادری به مهربونی شما قراره داشته باشه
خانم : پس ما فردا میایم دنبالش
با شنیدن صداشون قلبم فرو ریخت یعنی قرار بود من رو از دوستام جدا کنن ؟!
من نمیخوام خانواده قبلیم رو فراموش کنم اونا نمیتونن جای خانواده قبلیم رو برای من پر کنن هیچکس نمیتونه
من نمیخوام نه نه نه
بغض گلوم رو گرفته بود
نتونستم خودم رو کنترل کنم و آروم و بی صدا شروع کردم به اشک ریختن
اونقدر ترسیده بودم که متوجه نشدم کاکوچو پیدام کرده و داره به گریه هام نگاه میکنه
کاکوچو : یویی تو حالت خوبه ؟
سریع اشکام رو پاک کردم و گفتم
یویی : هیسسس
بعد سریع دستش رو گرفتم و دویدم و از اتاق مدیر دور شدیم
ترسیده بودم و فقط میدویدم
ایزانا : او کاکوچو یویی رو پیدا کردی
بعد نگاه ایزانا به صورت یویی افتاد
ایزانا : یویی تو گریه کردی
جوابش رو ندادم و فقط به زمین زل زدم
باید چیکار میکردم؟
چه جوابی به به ایزانا میدادم ؟
نمیدونم نمیدونم....من ترسیدم
آروم رفتم سمت اتاقم و در رو بستم
اینجوری یک جورایی به ایزانا و کاکوچو فهمونده بودم دنبالم نیاین
وسایلم رو چیدم توی یک کیف و کیف رو زیر پتو قایم کردم
باید از یتیم خونه فرار میکردم
هیچ چاره ی دیگه ای نداشتم
ولی نمیخواستم روز بد خودم رو برای کاکوچو و ایزانا هم بد کنم
پس بزور یک لبخند کوچیک زدم و از اتاق اومدم بیرون
ایزانا و کاکوچو وقتی دیدن من از اتاق اومدم بیرون با نگرانی اومدن سمتم
ایزانا : حالت خوبه یویی ؟
کاکوچو : چرا گریه میکردی ؟
به زور یک لبخند بزرگ تر زدم و با صدایی که به سختی تونستم لرزشش رو کنترل کنم گفتم
یویی : هیچی فقط یاد مامان و بابام افتادم
کاکوچو آروم اومد و بغلم کرد و گفت
کاکوچو : درک میکنم نمیخواد ناراحت باشی درست میشه
آروم یکم بغلش کردم و بعد سریع از بغلش بیرون اومدم
یویی : ممنون که به فکرم بودید
ایزانا : هروقت ناراحت بودی فقط به ما بگو
یویی : باشه
کاکوچو : بیاین بریم نقاشی بکشیم
یویی : بریم
رفتیم نقاشی کشیدیم
ایزانا یک پروانه کشید و اون رو رنگ و وارنگ کشید
کاکوچو هم من و خودش و ایزانا رو کشید
ولی من فقط دور یک کاغذ رو نگ کردم و تزئین کردم
ایزانا : یویی
یویی : هوم
ایزانا : این پروانه مثل چشم های توعه
یویی : ولی چشم های من که سفیده
ایزانا : آره ولی این چشم های تو توی نور آفتابه هر وقت به چشم هات نور میتابه چشم هات مثل رنگین کمون میشه
لبخند زدم و گفتم : ممنون ایزانا این حرفت خیلی خوشحالم کرد
ایزانا : قابلی نداشت
کاکوچو و یویی : پر رو
و بعد باهم خندیدم
کاکوچو : یویی تو چرا فقط کاغذ رو تزئین کردی ؟
لبخندم از بین رفت و به کاغذ نگاه کردم : بعدا میفهمی
یکی از معلم ها : بچه ها بیاید وقت شامه
رفتیم شام خوردیم و رفتیم توی اتاقمون
( اقاقشون یکیه )
( بیشعور های منحرف اینا بچن )
یک ساعت بعد
مطمئن شدم که ایزانا و کاکوچو خوابیده باشن بعد آروم از تختم اومدم پایین کیفم رو برداشتم و انداختم رو کولم و بعد اون کاغذی که تزئین کرده بودم رو برداشتم وقت نداشتم توضیح پس روش نوشتم
دوستتون دارم خداحافظ از طرف رینا
بعد بدو بدو از یتیم خونه رفتم بیرون و تا میتونستم از اونجا دور شدم
پایان فلش بک
زمان حال:
خب دیگه ۲۰ تا لایک بخوره تا پارت بدم
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ♤
تا بعد جانه ☆
تصمیم گرفتم امروز دوتا پارت بدم ولی تا این پارت ۲۰ تا لایک نخوره خبری از پارت بعد نیست
چیه بعضیا شرط میزارن منم میخوام شرط بزارم
ریندو اصلا هم منظورم تو نیستی ها اصلا به دل نگیر
خب دیگه بریم...
شروع
.
.
.
فلش بک چند سال قبل وقتی یویی هنوز با کاکوچو و ایزانا تو یتیم خونه بود :
ویو یویی :
داشتم با کاکوچو و ایزانا قایم موشک بازی میکردم و رفتم پشت میزی که بیرون اتاق مدیر یتیم خونه بود قایم شدم و فهمیدم چند نفر توی اتاق مدیر هستن
صدای یک خانم رو شنیدم
خانم : چه دختر نازیه
بعد صدای یک مرد اومد :
مرد : پس ما همین دختر رو به سرپرستی میگیریم
مدیر : حتما مطمئنم یویی خوشحال میشه که بفهمه پدر و مادری به مهربونی شما قراره داشته باشه
خانم : پس ما فردا میایم دنبالش
با شنیدن صداشون قلبم فرو ریخت یعنی قرار بود من رو از دوستام جدا کنن ؟!
من نمیخوام خانواده قبلیم رو فراموش کنم اونا نمیتونن جای خانواده قبلیم رو برای من پر کنن هیچکس نمیتونه
من نمیخوام نه نه نه
بغض گلوم رو گرفته بود
نتونستم خودم رو کنترل کنم و آروم و بی صدا شروع کردم به اشک ریختن
اونقدر ترسیده بودم که متوجه نشدم کاکوچو پیدام کرده و داره به گریه هام نگاه میکنه
کاکوچو : یویی تو حالت خوبه ؟
سریع اشکام رو پاک کردم و گفتم
یویی : هیسسس
بعد سریع دستش رو گرفتم و دویدم و از اتاق مدیر دور شدیم
ترسیده بودم و فقط میدویدم
ایزانا : او کاکوچو یویی رو پیدا کردی
بعد نگاه ایزانا به صورت یویی افتاد
ایزانا : یویی تو گریه کردی
جوابش رو ندادم و فقط به زمین زل زدم
باید چیکار میکردم؟
چه جوابی به به ایزانا میدادم ؟
نمیدونم نمیدونم....من ترسیدم
آروم رفتم سمت اتاقم و در رو بستم
اینجوری یک جورایی به ایزانا و کاکوچو فهمونده بودم دنبالم نیاین
وسایلم رو چیدم توی یک کیف و کیف رو زیر پتو قایم کردم
باید از یتیم خونه فرار میکردم
هیچ چاره ی دیگه ای نداشتم
ولی نمیخواستم روز بد خودم رو برای کاکوچو و ایزانا هم بد کنم
پس بزور یک لبخند کوچیک زدم و از اتاق اومدم بیرون
ایزانا و کاکوچو وقتی دیدن من از اتاق اومدم بیرون با نگرانی اومدن سمتم
ایزانا : حالت خوبه یویی ؟
کاکوچو : چرا گریه میکردی ؟
به زور یک لبخند بزرگ تر زدم و با صدایی که به سختی تونستم لرزشش رو کنترل کنم گفتم
یویی : هیچی فقط یاد مامان و بابام افتادم
کاکوچو آروم اومد و بغلم کرد و گفت
کاکوچو : درک میکنم نمیخواد ناراحت باشی درست میشه
آروم یکم بغلش کردم و بعد سریع از بغلش بیرون اومدم
یویی : ممنون که به فکرم بودید
ایزانا : هروقت ناراحت بودی فقط به ما بگو
یویی : باشه
کاکوچو : بیاین بریم نقاشی بکشیم
یویی : بریم
رفتیم نقاشی کشیدیم
ایزانا یک پروانه کشید و اون رو رنگ و وارنگ کشید
کاکوچو هم من و خودش و ایزانا رو کشید
ولی من فقط دور یک کاغذ رو نگ کردم و تزئین کردم
ایزانا : یویی
یویی : هوم
ایزانا : این پروانه مثل چشم های توعه
یویی : ولی چشم های من که سفیده
ایزانا : آره ولی این چشم های تو توی نور آفتابه هر وقت به چشم هات نور میتابه چشم هات مثل رنگین کمون میشه
لبخند زدم و گفتم : ممنون ایزانا این حرفت خیلی خوشحالم کرد
ایزانا : قابلی نداشت
کاکوچو و یویی : پر رو
و بعد باهم خندیدم
کاکوچو : یویی تو چرا فقط کاغذ رو تزئین کردی ؟
لبخندم از بین رفت و به کاغذ نگاه کردم : بعدا میفهمی
یکی از معلم ها : بچه ها بیاید وقت شامه
رفتیم شام خوردیم و رفتیم توی اتاقمون
( اقاقشون یکیه )
( بیشعور های منحرف اینا بچن )
یک ساعت بعد
مطمئن شدم که ایزانا و کاکوچو خوابیده باشن بعد آروم از تختم اومدم پایین کیفم رو برداشتم و انداختم رو کولم و بعد اون کاغذی که تزئین کرده بودم رو برداشتم وقت نداشتم توضیح پس روش نوشتم
دوستتون دارم خداحافظ از طرف رینا
بعد بدو بدو از یتیم خونه رفتم بیرون و تا میتونستم از اونجا دور شدم
پایان فلش بک
زمان حال:
خب دیگه ۲۰ تا لایک بخوره تا پارت بدم
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ♤
تا بعد جانه ☆
- ۱.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط