*از دست رفته.....پارت/part 6
ویو آژانس کارآگاهی *
_ کونیکیدااااا جونننننننن
<< نه دازای >>
_ من که چیزی نگفتم *-*
<< هر چیزی که تو بخوای بگی چرت پرته >>
_ ایباباااا خب باشه پس میرم دفترچتو برمیدارم و میرم بازداشگاه
<< نمیتونی پیداش کنی >>
_ این چیه پس دستم *-*
دازای با چشمش به دفترچه توی دستش اشاره کرد و کونیکدا با قدم های بلند سمتش رفت و از یقش گرفت و با صدای بلند فریاد میزد که
<< پسش بدههه دازاییی >>
_ پس بهم بگو این دزده کجاس
<< توی سلولش >>
_ عا ارهه مرسیی کونیکیدا جوننن ، بیا اینم دفترچه ات
دازای دفترچه رو به سمت میز پرت کرد و کونیکیدا بلافاصله گرفتش
<< من اگه تو رو نکشتم >>
_ حیحیحیححی
دازای سمت میزه اکوتاگاوا رفت و از پشت گرفتشو و گفت
_ بیا بریم بازجویی
÷ الان کار دارم دازای هنوز نمیفهمم این دزده چه ربطی به پرونده اصلی تو داره
_ بیا بریم توی راه میگم
اکوتاگاوا هوفی کشید و از روی صندلیش بلند شد و سمت راه رو رفت
÷ بیا بریم
_ ^_________^
ویو مطب پزشک *
★ یعنی چی که قراره پزشکم عوض بشههه
<< ببخشید آقای چویاکو شما هر وقتی که من میدم رو یا نمیآید یا دیر میآید اگر خودتون درباره ی این به موری سان چیزی نمیگید خودم دست به کار میشم و بهشون زنگ میزنم تا استعفام رو بگم >>
اتسوشی نزدیکه چویا میشه چشمکی بهش میزنه و جوری که خوده چویا بفهمه میگه
× آروم باش چویا انگار چاره دیگه ای نداریم
چویا که انگار منظوره اتسوشی رو فهمید سمت پنجره رفت و پرده و کشید و اتسوشی با لبخندی شیطنت آمیز شروع به صحبت کرد
× باشه خانم ما به موری سان استفاء شما رو خبر میدیم و دکتر جدیدی برای آقای چویاکو میگیریم فقط قبلش اجازه گرفتنه جونتون رو میدین ؟
زن که از حرف اتسوشی تعجب کرده بود قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده چویا سمتش رفت و چاقو ای را وارد گلوی زن کرد
★ اخیشششش
× چندبار بهت گفتم سر کشتنه مردم اینقدر کثیف کاری نکن
★ آخه بیشتر حال میده ×-×
× ای درد و بیشتر حال میده بیا اینو ببریم بندازیمش توی انباری
★ باشههه
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
این پارت و با دل درد و سردرد دادم از خداتون باشه 🗿🚬
_ کونیکیدااااا جونننننننن
<< نه دازای >>
_ من که چیزی نگفتم *-*
<< هر چیزی که تو بخوای بگی چرت پرته >>
_ ایباباااا خب باشه پس میرم دفترچتو برمیدارم و میرم بازداشگاه
<< نمیتونی پیداش کنی >>
_ این چیه پس دستم *-*
دازای با چشمش به دفترچه توی دستش اشاره کرد و کونیکدا با قدم های بلند سمتش رفت و از یقش گرفت و با صدای بلند فریاد میزد که
<< پسش بدههه دازاییی >>
_ پس بهم بگو این دزده کجاس
<< توی سلولش >>
_ عا ارهه مرسیی کونیکیدا جوننن ، بیا اینم دفترچه ات
دازای دفترچه رو به سمت میز پرت کرد و کونیکیدا بلافاصله گرفتش
<< من اگه تو رو نکشتم >>
_ حیحیحیححی
دازای سمت میزه اکوتاگاوا رفت و از پشت گرفتشو و گفت
_ بیا بریم بازجویی
÷ الان کار دارم دازای هنوز نمیفهمم این دزده چه ربطی به پرونده اصلی تو داره
_ بیا بریم توی راه میگم
اکوتاگاوا هوفی کشید و از روی صندلیش بلند شد و سمت راه رو رفت
÷ بیا بریم
_ ^_________^
ویو مطب پزشک *
★ یعنی چی که قراره پزشکم عوض بشههه
<< ببخشید آقای چویاکو شما هر وقتی که من میدم رو یا نمیآید یا دیر میآید اگر خودتون درباره ی این به موری سان چیزی نمیگید خودم دست به کار میشم و بهشون زنگ میزنم تا استعفام رو بگم >>
اتسوشی نزدیکه چویا میشه چشمکی بهش میزنه و جوری که خوده چویا بفهمه میگه
× آروم باش چویا انگار چاره دیگه ای نداریم
چویا که انگار منظوره اتسوشی رو فهمید سمت پنجره رفت و پرده و کشید و اتسوشی با لبخندی شیطنت آمیز شروع به صحبت کرد
× باشه خانم ما به موری سان استفاء شما رو خبر میدیم و دکتر جدیدی برای آقای چویاکو میگیریم فقط قبلش اجازه گرفتنه جونتون رو میدین ؟
زن که از حرف اتسوشی تعجب کرده بود قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده چویا سمتش رفت و چاقو ای را وارد گلوی زن کرد
★ اخیشششش
× چندبار بهت گفتم سر کشتنه مردم اینقدر کثیف کاری نکن
★ آخه بیشتر حال میده ×-×
× ای درد و بیشتر حال میده بیا اینو ببریم بندازیمش توی انباری
★ باشههه
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
این پارت و با دل درد و سردرد دادم از خداتون باشه 🗿🚬
- ۱۱.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط