معشوقه خون اشام
part: 4
اشک هاش به لرزه افتاد . دیدن دختر توی این شرایط قلب زخمیش رو بیشتر فشرد . دست هاش رو به سمت صورت بی حتا دختر برد..اما با دیدن خون روی اون..اجازه نداد تا صورت زیبای دختر به خونش کثیف بشه.
- نترس.. نترس..من اینجام..من اینجام رز..من ترکت نمیکنم م-من کنارتم .
پسر در کمال سکوت کلماتش رو مینالید و با فشار روی زخم پسر سعی در کم کردن خونریزی وحشتناک داشت.
- چرا این اتفاق باید برای تو می افتاد ..چ..چرا تو! چراااا!!! اون شمشیر باید من رو میکشت..من .. من کسی ام که باید میمرد!
دست هاش، چشم های هراسان و مضطرب پسر رو به سمت خودش هدایت کرد. وبا لبخندی از اعماق درد.. ارزو آرامش پسر رو برآورده کرد .
- گریه نکن.
موهای پریشون مرد رو لمس کرد و برای آخرین بار در این زندگی آرامش عشق رو بهش انتقال داد .
- آ-نسل.. منو ببخش..من نمیخوا- ستم اینطور ترکت کنم..ا-اما ، میخوام بدونی تو با انسان ها فرق داری..درسته ، تو بر خلاف اونا قلب مهربونی داری .پس- آه.. بدون من به این زندگی و این مسیر ادامه بد-ه لبخند بزن.. و هرگز اشک نریز چون ، اشکات ، حتی توی قبر هم منو به درد میندازه آههه. ..
- رز! سعی کن نفی بکشی...التماست میکنم..
با هجوم خون سرخ لکه لکه روز زمین به رنگ سرخ در اومد. پسر جسم دختر رو محکم تر فشرد . بعد ثانیه های انگشت شمار چشم های تار دختر رو دید . نفس هاش به شمارش دقایق زل زده بود . و نگاهش اخرین های زیادی داشت .
پیشونی دختر رو به پیشونیش رسوند و لب های خونین دختر رو به چنگال لب هاش گرفتار کرد.. عمیق و پر از اندوه .
هر بوسه عمیق مساوی با یک قطره اشک بود .
تنهای طعمی که احساس میکرد طعم خون بود..حتی طعم خون دختر هم معنای خاصی براش داشت .
از دختر جدا شد و توی گودی گردن دختر نفس کشید. بوی تن دختر بوی خون بیش نبود.. و این زمانی که بود انسل متوجه شد.. خبری از بوی بهار گل های رز نیست .
اشک هاش به لرزه افتاد . دیدن دختر توی این شرایط قلب زخمیش رو بیشتر فشرد . دست هاش رو به سمت صورت بی حتا دختر برد..اما با دیدن خون روی اون..اجازه نداد تا صورت زیبای دختر به خونش کثیف بشه.
- نترس.. نترس..من اینجام..من اینجام رز..من ترکت نمیکنم م-من کنارتم .
پسر در کمال سکوت کلماتش رو مینالید و با فشار روی زخم پسر سعی در کم کردن خونریزی وحشتناک داشت.
- چرا این اتفاق باید برای تو می افتاد ..چ..چرا تو! چراااا!!! اون شمشیر باید من رو میکشت..من .. من کسی ام که باید میمرد!
دست هاش، چشم های هراسان و مضطرب پسر رو به سمت خودش هدایت کرد. وبا لبخندی از اعماق درد.. ارزو آرامش پسر رو برآورده کرد .
- گریه نکن.
موهای پریشون مرد رو لمس کرد و برای آخرین بار در این زندگی آرامش عشق رو بهش انتقال داد .
- آ-نسل.. منو ببخش..من نمیخوا- ستم اینطور ترکت کنم..ا-اما ، میخوام بدونی تو با انسان ها فرق داری..درسته ، تو بر خلاف اونا قلب مهربونی داری .پس- آه.. بدون من به این زندگی و این مسیر ادامه بد-ه لبخند بزن.. و هرگز اشک نریز چون ، اشکات ، حتی توی قبر هم منو به درد میندازه آههه. ..
- رز! سعی کن نفی بکشی...التماست میکنم..
با هجوم خون سرخ لکه لکه روز زمین به رنگ سرخ در اومد. پسر جسم دختر رو محکم تر فشرد . بعد ثانیه های انگشت شمار چشم های تار دختر رو دید . نفس هاش به شمارش دقایق زل زده بود . و نگاهش اخرین های زیادی داشت .
پیشونی دختر رو به پیشونیش رسوند و لب های خونین دختر رو به چنگال لب هاش گرفتار کرد.. عمیق و پر از اندوه .
هر بوسه عمیق مساوی با یک قطره اشک بود .
تنهای طعمی که احساس میکرد طعم خون بود..حتی طعم خون دختر هم معنای خاصی براش داشت .
از دختر جدا شد و توی گودی گردن دختر نفس کشید. بوی تن دختر بوی خون بیش نبود.. و این زمانی که بود انسل متوجه شد.. خبری از بوی بهار گل های رز نیست .
- ۲۶.۰k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط