{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان ترگل و کیان

رمان ترگل و کیان
قسمت١١و١2


#kosarjooon
صبح با چشمهای پف کرده سر میز صبحانه حاظر شدم . ترانه با نگرانی پرسید : ترگل حالت خوبه؟ چرا چشمات اینطوری شده ؟

به اجبار لبخندی زدم و گفتم : نمیدونم چرا دیشب بیخوابی زده بود به سرم . فکر کنم پف چشمام به خاطر اونه.

بابا دستمو گرفت و روی صندلی کنار خودش نشوندم و با مهربونی گفت : دختر گلم گریه کرده . درست میگم ؟

نگاه غمگینم و به پدر دوختم و گفتم : بابا شما چقدر به من اطمینان دارید ؟

لبخند مهربونی زد و گفت : به اندازه چشمام.

سرم و انداختم پایین و گفتم : ممنونم بابا . قول میدم جواب این اعتماد رو به بهترین نحو بدم ولی الان چون دلم نمیخواد

دروغ بگم ازم نخوایید توضیحی در مورد گریه کردنم بدم.

بابا نگاهی به مامان کرد و بعد سری تکون داد و گفت : هر طور تو بخوایی.

تا رسیدم دانشگاه تصمیم گرفتم کیان رو نادیده بگیرم . حتی تصمیم گرفته بودم روزی که خونشون دعوت داشتیم هم نرم . اون روز نیکا نیومده بود . توی دلم لعنتش کردم و گفتم اصلا معلوم نیست این دختره واسه چی کنکور شرکت کرده ، اون که همیشه خدا دانشگاه نیست . همینطوری که به سمت ساختمون دانشگاه میرفتم صدای قدمهای محکمی رو پشت سرم شنیدم ، یه لحظه ایستادم و پشت سرم رو نگاه کردم که نگاهم در نگاه زیبای کیان گره خورد . آروم و زیر لب گفت : سلام.

منم خیلی بی تفاوت و سرد گفتم : سلام آقای کیانی.

میخواستم برم که صدام کرد : ترگل.

سرجام ایستادم ولی پشتم بهش بود . نزدیکتر اومد و همونطور آروم گفت : نمیخوایی درمورد رفتار دیروزت توضیح بدی ؟

خیلی راحت و بی پروا گفتم : من با پسرعموم رفتم بیرون مشکلی هست ؟ هر چند دلیلی نمیبینم بیشتر از این هم توضیحی بدم.

انگار که حرفمو نشنیده باشه گفت : پس چرا نموندید ؟

_یه مشکلی پیش اومد مجبور شدیم بریم.

کلافه به نظر میرسید و از اینکه من از جواب دادن طفره میرفتم عصبی شد و گفت : ترو خدا ترگل بگو چی بین تو اون پسر عموت هست ؟

خنده ی عصبی سردادم و گفتم : فعلا هیچی ولی دارم در مورد پیشنهاد ازدواجش فکر میکنم.

یه لحظه گر گرفت و منگ نگام کرد و گفت : چرا ؟

_آقا کیان شما کی هستی که من باید به همه سوالاتت جواب بدم ؟ بسه دیگه . با اجازه.





.

اون روز دیگه کیان رو توی دانشگاه ندیدم ولی با تمام تصمیم هایی که شب گذشته گرفته بودم باز هم دلم برای او می تپید .

روزی که خونه ی آقای کیانی دعوت داشتیم من به بهونه سردرد نرفتم . مشغول مرور درسهام بودم که کیان زنگ زد . _

الو ؟

صداش آروم و دلگیر بود : خوبی ؟ شنیدم سرت درد میکنه . الان بهتر شدی؟

بغض کرده بودم و گفتم : خوبم ولی هنوز سرم درد میکنه.

_گریه کردی ترگل؟

وقتی اسمم رو میگفت توی دلم آتیشی برپا میشد . جواب دادم : نه ، گریه چرا؟

آهی کشید و گفت : صدات گرفته واسه همین فکر کردم شاید گریه کردی.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : چیزی شده که زنگ زدی ؟

با مکث گفت : یه سوال بپرسم

_بپرس.

_ما با هم دشمنیم ؟

_فکر میکنم قبلا بودیم ولی الان نه.

_ما داشتیم دوستای خوبی میشدیم . درسته ؟

_خب ، حالا مگه چی شده ؟

لحنش کمی تلخ شد و گفت : پس چرا به خاطر پسر عموت قرار تو با من بهم زدی؟ من جلوت زانو زدم چون از صمیم قلبم دلم میخواست توی این کنسرت همراهیم کنی . چرا ترگل؟ اصلا بهم بگو روز بعد از کنسرت انقدر سرد توی دانشگاه باهام برخورد کردی ؟ ترگل دارم از دستت دیوونه میشم.

پسره ی دیوونه همه حرفی میزنه الا اینکه دوستم داره . منظورشو نمیفهمم . تصمیم گرفتم همه چیزو براش تعریف کنم و گفتم : ببین من دلیل این همه حساسیت تو رو نمیدونم ولی باید بهت بگم که فکر نمیکردم میلاد بخواد منو همچین جایی ببره چون بهم نگفت فقط گفت جای مهمیه و من به همین خاطر مجبور شدم باهاش برم ، اون شب هم وقتی فهمیدم این همون جاییه که قرار بوده با تو بیام میلادو مجبور کردم برگردیم ، من ازت عذر میخوام که باعث شدم به خاطر یه چیز بی ارزش جلوم زانو بزنی.

خندید ، اونم با صدای بلند و بعد انگار که دیگه هیچ دلخوری نداره گفت : خب فراموشش کن ، نمیدونی اینجا چقدر جات خالیه ، میخوایی بیام دنبالت ؟ آخه مامانم حسابی عاشقت شده و مدام سراغتو میگیره.

با شیطنت گفتم : فقط مامانت عاشقم شده ؟

_آی آی شیطنت ممنوع . حالا بیام یا نه ؟

_نه ممنون ، گفتم که سرم درد میکنه در ضمن مثل شما بیخیال درس نیستم و دارم درسام و مرور میکنم.

با صدای پر از شیطنتی گفت : منکه نگران درسام نیستم چون به موقعش تو من تقلب میرسونی . راستی یادت نره سره امتحانا باید نزدیک هم بشینیم.

_برو بابا من اهل تقلبی نیستم پس رو من حساب باز نکن.

_اه پس تو به چه دردی میخوری ؟

_ول کن لطفا . مهموناتون رو تنها گذاشتید که چی بشه ؟ بفرمایید به مهمون داریتون برسید.

خندید و گفت : از وقتی دارم با تو حرف میزنم
دیدگاه ها (۵)

رمان ترگل و کیانقسمت13و14#kosarjooonبرات یه لباس که در شان ی...

رمان ترگل و کیانقسمت 17و18#kosarjooonبالاخره مسافرتی که در آ...

دوستان یه مدت نبودم شرمنده ازین به بعد دوقسمت رو باهم میزارم...

رمان ترگل و کیانقسمت 8:#kosarjooonبه لبخندی اکتفا کردم و توی...

عزیزان دلم من میخوام به پرفایل هاتون نمره بدم چون توی خیلی...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 189♡⁠。⁠)⁩داد زد...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

رمان :قرار داد سر نوشت

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 178♡⁠。⁠)⁩بغضم ص...

پارت آخر_ : دیدی؟! من عمرا خوشگلی ای مثل تو رو ول کنم برم دن...

ادامه پارت ۱۰۲با گریه داد زدم : حق نداشتین اینجوری خردش کنین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط