سناریو
❗️این داستان بیشتر از دید آیری نوشته شده است.❗️
من دختری هستم خجالتی و کم رو. بعد از مبارزه و جنگی که رخ میدهد محبوبیت گارا بیش از پیش بیشتر محبوب میشود و دختر های زیادی جلو میروند که توجه او را جلب کنند. من از دور تماشا میکنم و این اتفاق قلبم را درد می آورد ولی هیچی نمی گویم و دور میشوم و در جایی خلوت شروع به گریه میکنم. اتفاقی ساکورا و اینو من را میبینند و سمت من میآیند. آنها از قبل متوجه حرکت من شده بودند که از دیدن آن لحظه ناراحت شده بودم و دور شدم ولی چون نمیدانستم آنها من را دیده اند، بنظرم حضور آنها اتفاقی بود.
ساکورا گفت؛" آیری جان گریه نکن. تو هم مثل بقیه برو جلو و احساست را بگو. یک زن باید شجاعانه احساساتش را بگوید." کمی لبخند میزند تا شاید بتواند حال من را بهتر کند.
در کنار او در تایید حرف ساکورا، اینو میگوید؛" حق با ساکورا است. فقط احساست را بگو. تو خیلی وقته او را دوست داری مگه نه؟ فقط دربارش به خود گارا بگو."
من کمی گریه ام قطع میشود و میگویم؛" نمیتوانم. نمیتوانم...من..من...من نمیتوانم. من مثل شما شجاع نیستم. میترسم که رد بشوم. اگر من را دوست نداشته باشد چی؟ اگر...اگر...نه..نه. من نمیتوانم بگویم."
ساکورا میگوید؛" ولی اگر نگی اون هیچ وقت نمیفهمه. حتی نخواهد فهمید که اینجا بخاطر اون گریه میکنی."
اما این حرف ها فایده ای نداشت. اینو متوجه شد و با سر به ساکورا فهماند فایده ای ندارد.
آنها رفتند و من چند روزی در فکر بودم. بلاخره بعد از مدتی طولانی تصمیمم را گرفتم. در یکی از روز ها که گارا به دیدن ناروتو می آمد نامه ای را یواشکی برای گارا گذاشتم.
توی نامه نوشتم" فردا زیر درخت جوانی که تازه برگ داده است در نزدیکای غروب منتظرت هستم، میخواهم حرفی مهمی را بزنم. از طرف آیری." و در انتهای نامه یک نقاشی کوچک که با خودکار یک خط به عنوان شاخه و سه برگ تازه روی شاخه تزئین شده بود کشیده بودم.
طبق نامه من منتظر او بودم اما هنگام نزدیکهای غروب باران شروع به نم نم کرد. من مصمم بودم پس رفتم و منتظر او ماندم ولی او نیامد. باران تند شد و لباس های آبی تیره من که با گلهای سرخ کوچک تزئین شده بود و موهایم کامل خیس شده بود؛ و حال فقط موهایم آویزان شده بود. همچنان منتظر ماندم تا باران تمام شد و ستارگان بیرون امدند که نشان میداد که دیگر شب شده است. من قلبم شکست چون او، گارا نیامد. فقط یک معنی برای من داشت "من برای او معنا و یا ارزشی نداشتم." در مسیر آرام و کمی تلو کنان راه میرفتم. در هنگامی که راه میرفتم ساکورا که داخل مغازه گل فروشی اینو بود من را دیدند. اینو و ساکورا بیرون آمدند و باهم گفتند؛" خوبی؟ چرا مثل موش ابکشیده شدی؟"
وقتی صدایشان را شنیدم به آنها نگاه کردم و اشکهایم کامل جاری شد و گفتم؛" نیامد...من...من نامه نوشتم و منتظرش ماندم......ولی نیامد....ساکورا....اینو...اون منو دوست نداره....من برای اون معنی ندارم." زمانی که جمله ام تمام شد فقط گریه میکردم دیگر حتی نمیتوانستم بایستم و افتادم و گریه کردم.
لطفا نظرتون رو بگید. کار رو ادامه بدم؟
من دختری هستم خجالتی و کم رو. بعد از مبارزه و جنگی که رخ میدهد محبوبیت گارا بیش از پیش بیشتر محبوب میشود و دختر های زیادی جلو میروند که توجه او را جلب کنند. من از دور تماشا میکنم و این اتفاق قلبم را درد می آورد ولی هیچی نمی گویم و دور میشوم و در جایی خلوت شروع به گریه میکنم. اتفاقی ساکورا و اینو من را میبینند و سمت من میآیند. آنها از قبل متوجه حرکت من شده بودند که از دیدن آن لحظه ناراحت شده بودم و دور شدم ولی چون نمیدانستم آنها من را دیده اند، بنظرم حضور آنها اتفاقی بود.
ساکورا گفت؛" آیری جان گریه نکن. تو هم مثل بقیه برو جلو و احساست را بگو. یک زن باید شجاعانه احساساتش را بگوید." کمی لبخند میزند تا شاید بتواند حال من را بهتر کند.
در کنار او در تایید حرف ساکورا، اینو میگوید؛" حق با ساکورا است. فقط احساست را بگو. تو خیلی وقته او را دوست داری مگه نه؟ فقط دربارش به خود گارا بگو."
من کمی گریه ام قطع میشود و میگویم؛" نمیتوانم. نمیتوانم...من..من...من نمیتوانم. من مثل شما شجاع نیستم. میترسم که رد بشوم. اگر من را دوست نداشته باشد چی؟ اگر...اگر...نه..نه. من نمیتوانم بگویم."
ساکورا میگوید؛" ولی اگر نگی اون هیچ وقت نمیفهمه. حتی نخواهد فهمید که اینجا بخاطر اون گریه میکنی."
اما این حرف ها فایده ای نداشت. اینو متوجه شد و با سر به ساکورا فهماند فایده ای ندارد.
آنها رفتند و من چند روزی در فکر بودم. بلاخره بعد از مدتی طولانی تصمیمم را گرفتم. در یکی از روز ها که گارا به دیدن ناروتو می آمد نامه ای را یواشکی برای گارا گذاشتم.
توی نامه نوشتم" فردا زیر درخت جوانی که تازه برگ داده است در نزدیکای غروب منتظرت هستم، میخواهم حرفی مهمی را بزنم. از طرف آیری." و در انتهای نامه یک نقاشی کوچک که با خودکار یک خط به عنوان شاخه و سه برگ تازه روی شاخه تزئین شده بود کشیده بودم.
طبق نامه من منتظر او بودم اما هنگام نزدیکهای غروب باران شروع به نم نم کرد. من مصمم بودم پس رفتم و منتظر او ماندم ولی او نیامد. باران تند شد و لباس های آبی تیره من که با گلهای سرخ کوچک تزئین شده بود و موهایم کامل خیس شده بود؛ و حال فقط موهایم آویزان شده بود. همچنان منتظر ماندم تا باران تمام شد و ستارگان بیرون امدند که نشان میداد که دیگر شب شده است. من قلبم شکست چون او، گارا نیامد. فقط یک معنی برای من داشت "من برای او معنا و یا ارزشی نداشتم." در مسیر آرام و کمی تلو کنان راه میرفتم. در هنگامی که راه میرفتم ساکورا که داخل مغازه گل فروشی اینو بود من را دیدند. اینو و ساکورا بیرون آمدند و باهم گفتند؛" خوبی؟ چرا مثل موش ابکشیده شدی؟"
وقتی صدایشان را شنیدم به آنها نگاه کردم و اشکهایم کامل جاری شد و گفتم؛" نیامد...من...من نامه نوشتم و منتظرش ماندم......ولی نیامد....ساکورا....اینو...اون منو دوست نداره....من برای اون معنی ندارم." زمانی که جمله ام تمام شد فقط گریه میکردم دیگر حتی نمیتوانستم بایستم و افتادم و گریه کردم.
لطفا نظرتون رو بگید. کار رو ادامه بدم؟
- ۳.۹k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط