قولی که شکستی 💗

قولی که شکستی 💗

بعد از مدتی، ا.ت از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.

ا.ت: چای می‌خوری؟

جیمین که از این سؤال ساده غافلگیر شده بود، به او نگاه کرد.

جیمین: اگه خودت هم می‌خوای درست کنی، آره. ممنون.

ا.ت دو فنجان چای آماده کرد و به اتاق نشیمن برگشت. یکی را روی میز جلوی جیمین گذاشت و فنجان دیگر را برای خودش برداشت.

مدتی درباره‌ی چیزهای معمولی حرف زدند. درباره‌ی کار جیمین، روزهای گذشته و اتفاقات کوچکی که هر کدام تجربه کرده بودند.

خنده‌هایشان مثل گذشته بلند و بی‌دغدغه نبود، اما برای اولین بار بعد از آن شب، سکوت بینشان فقط از درد و ناراحتی تشکیل نشده بود.

وقتی چای تمام شد، جیمین به ساعت نگاه کرد.

جیمین: فکر کنم بهتره برم. نمی‌خوام بیشتر از چیزی که خودت می‌خوای، اینجا بمونم.

ا.ت انتظار نداشت که او خودش برای رفتن پیش‌قدم شود.

ا.ت: می‌تونی یه کم دیگه بمونی.

جیمین دوباره نشست.

چند دقیقه بعد، ا.ت به او نگاه کرد و آرام گفت:
ا.ت: دلم برات تنگ شده بود.

جیمین نفسش را آهسته بیرون داد. چشمانش برق زد، اما صدایش را کنترل کرد.

جیمین: تو هم برای من خیلی دلتنگ‌کننده بودی... هر روز.

ا.ت: ولی هنوز ازت ناراحتم.

جیمین: می‌دونم.

ا.ت: و هنوز نمی‌تونم همه‌چیز رو فراموش کنم.

ا.ت: و هنوز نمی‌تونم همه‌چیز رو فراموش کنم.

جیمین: نمی‌خوام فراموش کنی. می‌خوام بتونیم درباره‌اش حرف بزنیم و من هم مسئولیت کاری رو که کردم، فراموش نکنم.

ا.ت برای مدتی به دست‌هایش نگاه کرد.

بعد دستش را آرام روی میز گذاشت؛ نه آن‌قدر نزدیک که جیمین مجبور باشد آن را بگیرد، بلکه به اندازه‌ای که اگر خودش می‌خواست، بتواند به او نزدیک شود.

جیمین به دستش نگاه کرد، اما عجله نکرد.

این بار ا.ت خودش دستش را جلو برد و دست جیمین را گرفت.

انگشت‌هایشان به‌آرامی در هم قرار گرفتند.

ا.ت: هنوز برای بغل کردن و این چیزها آماده نیستم.

جیمین: اشکالی نداره.

ا.ت: ولی می‌خوام از همین‌جا شروع کنیم.

جیمین: هر جا که خودت انتخاب کنی.

ا.ت سرش را پایین انداخت و لبخند بسیار کوچکی زد؛ لبخندی که هنوز غم در آن بود، اما کاملاً خالی از امید هم نبود.

هفته‌های بعد، همه‌چیز یک‌باره تغییر نکرد.

آن‌ها دوباره شروع به حرف زدن کردند، اما این بار یاد گرفتند که گفت‌وگوهای سخت را به تعویق نیندازند و احساساتشان را با سکوت یا عصبانیت پنهان نکنند.
جیمین مسئولیت تغییر رفتارش را جدی گرفت. او می‌دانست که عذرخواهی فقط آغاز راه است و ا.ت هیچ وظیفه‌ای ندارد که به خاطر تلاش‌هایش فوراً به او اعتماد کند.
دیدگاه ها (۱)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

پارت 2

فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ¹ویو ا/توایییی... 😑دو روز پ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط