آینه جادویی

پارت ۱۸

یک ماه بعد
ساعت یک بامداد
هوا سرد بود و بارون شدیدی داشت میبارید چویا داشت با عجله میدوید به سمت خونه
ویو چویا
چترمو با خودم نیاردم... حواسم نبود امروز بارون میباره
واقعا که اون رئیس احمق منو تا این وقت شب تو سرکار نگه داشته
بخاطر اینکه یک ماه نبودم قراره یک ماه بیشتر از روزای دیگه کار کنم و تا دیر وقت تو سرکار بمونم
بقیه بچه ها چون دو هفته نبودن قرار شد فقط دو هفته تا شب کار کنن
اون موقع وقتی با اونا بر میگشتم اصلا نمیترسیدم اما الان میترسم
با این هوای سرد و بارونی صد در صد مریض میشم مرخصی هم که فعلا ندارم
ای تف به زندگی
چند دقیقه بعد
رسیدم خونه سریع رفتم حموم لباسای خیسمو در اوردم و رفتم زیر دوش
چویا: آخیش خیلی گرمه
یکم موندم زیر دوش
بعد از اون رفتم بیرون خودمو خشک کردم لباسمو پوشیدم و رفتم زیر پتو گرم شدم و خوابیدم
پرش زمانی به صبح
بیدار شدم و نشستم سرم درد میکرد و دماغمم کیپ شده بود و یکمم تب داشتم
میخواستم زنگ بزنم به رئیس تا مرخصی بگیرم اما حال ندارم غر غر هاشو بشنوم بزور از تخت جدا شدم اماده شدم
قرص سرماخوردگی خوردم و ماسک زدم
پرش زمانی به سر کار
اتسوشی: چویا خوبی چرا ماسک زدی؟
چویا: اره خوبم...فقط سرما خوردم
اتسوشی: بهتره بری خونه استراحت کنی
چویا: میترسم رئیس اخراجم کنه
اتسوشی: الان اگه تو این وضع ببینتت چیزی نمیگه
چویا: اگه چیزی بگه
اتسوشی: من پشتتم نگران نباش
چویا: باشه
چویا راه افتاد سمت دفتر ریو در زد و وارد اتاق شد
ریو: کاری داشتی چویا
چویا: ببخشید رئیس میشه من امروز رو مرخصی بگیرم....فقط امروز
ریو اخم کرد و نگاهی به چویا انداخت و گفت
«باشه اما به یه شرط»
چویا: چه شرطی
چویا کمی ترسید و دید که ریو داره میاد سمتش عقب رفت و خورد به دیوار
ریو چویا رو بین خودش و دیوار زندانی کرد و پشت گوشش گفت
«اینکه باهم دیگه رابطه جن.سی داشته باشیم»
چویا: چی
ریو دستشو روی کمر چویا گذاشت و به خودش چسبوندش
چویا عصبی شد اما چون بدن درد داشت نتونست اونو از خودش جدا کنه
ریو صورتشو نزدیک صورت چویا کرد
طوری که نفسش به صورت چویا میخورد و چویا نفسشو حبش کرد
ریو میخواست لب هاشو روی لب های چویا بزاره که چویا صورتشو کج کرد
بعد از اون سوزشی روی گونش احساس کرد دستشو رو گونش گذاشت و شروع کرد بی صدا به اشک ریختن
ریو: نمیدونستم انقدر ضعیفی ناکاهارا چویا اون فقط یه سیلی ساده و اروم بود
ریو دوباره نزدیکش شد
چویا چشماشو بست که یه دفعه ریو با شتاپی پرت شد و از پنجره افتاد پایین
چویا شوکه شد و کمی ترسید برگشت و اون سمتشو نگاه کرد
یه مرد با موهای قهوه ای دید که جلوش وایساده
اولش ترسید برای اینکه اون مرد رئیس رو کشت از یه طرف خوشحال بود که نجات پیدا کرده
فلش بک
الیس مثل هر روز رفته بود تو اتاق دازای تا مخشو بزنه که برن پیش چویا
الیس: سلام
دازای: سلام
دازای کمی به چهره الیس نگاه کرد انگار چیزی میخواست
چیزی نگفت و رفت روی تخت و دراز کشید
الیس: داداشی میشه.....میشه آینه رو بهم بدی که برم پیش....
دازای: لازم نکرده
الیس: چرا
دازای: خطرناکه
الیس: حواسم به خودم هست
دازای: نمیشه
الیس: اگه تو باهام بیای چی
دازای: من پامو اونجا نمیزارم
الیس: چویا مگه باهات چیکار کرده
دازای: هیچ کاری نکرده فقط قلبمو شکونده.....اگه کسی قبل تو رو بشکونه ناراحت نمیشی
الیس: تو هم قلبشو شکوندی
دازای: مگه من چیکار کردم
الیس: اون میخواست اینجا بمونه پیش تو به من گفت که بخاطر اینکه عاشقته میخواد دنیای خودشو ول کنه بمونه پیش تو اما تو قلبشو شکوندی باعث شدی دیگه ازت متنفر شه و بره دنیای خودش همش تقصیر توئه دازای
با بغض تمام حرفاشو زد و رفت بیرون
دازای کمی ناراحت شد نمیدونست چیکار کنه
چویا رو ببخشه یا نه؟!
دیدگاه ها (۱۹)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

ابلیس

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹وسوسه عشق 🥀☘صبح ساعت ۰۷:۰۳اکوتاگاوا بیدار شد و دید که...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط