پارت 48

*رفتم تا موضوع رو به لوسی بگم ، در زدم و وارد اتاقش شدم ، با دیدنم تعجب کرد و بعد لبخند زد *

لوسیفر : اوه چیشده یادی از من کردی ؟ *خندید *

*کنارش نشستم و لبخند زدم*

امیلی :باید یه موضوعی رو بهت بگم ... و بعد به بقیه اعضای هتل

*وقتی اینو گفتم تعجب کرد *

لوسیفر : ببینم مشکلی که پیش نیومده نه ؟ خوشحال میشم زودتر بگیش تا از نگرانی نمردم

امیلی : من باردارم

لوسیفر : چیییی !!!

امیلی : اره اره میدونم این اتفاق یه فاجعه ست ... میدونم میدونم ولی لطفاً بزار تو هتل بمونم اینجا بچه م در امانه

*لوسی با نگرانی بهم نگاه کرد و دستام رو گرفت *

لوسیفر: امیلی من فقط نگران تو هستم ... اگه عزی بفهمه ...

*دستم رو روی شکمم گذاشتم *

امیلی : اون قرار نیست بفهمه

لوسیفر : نگران نباش من حمایتت میکنم

*لبخند زدم و از جام بلند شدم *

امیلی : میخوام این موضوع رو به بقیه اعضا هم بگم قبل از اینکه چارلی خودش بفهمه و دوباره دلخور بشه

*خندید*

لوسیفر : هه میدونم چی میگی

*رفتیم تو پذیرایی *

امیلی : بچه ها میخوام یه موضوع مهمی رو باهاتون در میون بزارم

*چارلی نگاهش رو به من داد *

چارلی : چیشده ؟ خیلی مهمه ؟

*نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو بستم و سریع گفتم *

امیلی : من باردارم

*چارلی جیغ زد و هاسکر از شوک تموم مشروب توی دهنش رو تف کرد ، نیفتی دست از کشتن سوسک ها برداشت ، و وگی با دهن باز و چشم های گشاد بهم خیره شد و الستور ابروهاش رو بالا انداخت و تظاهر کرد شکه شده اما همچنان لبخند مرموز ش روی لب هاش بود *

چارلی : ی..ی...یعنی الان یه بچه توی شکمته ...یعنی بچه ی عموی من !؟

*لبخن زورکی زدم *

امیلی : خب راستش اره ...

*یهو جیغ زد و بغلم کرد *

چارلی : واییییی این خیلی خوبه ! میلی خوشحالم .. یعنی الان دختر عمو یا شاید هم پسر عمو ی من توی شکم توئه واییییییی !

*وگی لبخند زد اما هنوز شکه بود *

وگی : اممم خب تبریک میگم انگار خانواده ی مورنینگ ایتار داره تو هتل بزرگ تر میشه

چارلی : امی امی امی ... حوس چیزی نکردی ؟ جاییت درد نمیکنه... وای نه دیگه نباید کار کنی باشه فقط استراحت کن چیزی هم خاستی خودم برات میگیرم دیگه هم حق نداری الکل بخوری

*خندیدم *

امیلی : چارلی آروم باش

چارلی : چطور آروم باشم خیلی خوشحالم ! وگییییی تو هم خوشحالی درسته ؟

*وگی لبخند زد *

وگی : اره عشقم واقعا برات خوشحالم

*چارلی زانو زد و صورتش رو روی شکمم گذاشت و با چشمای براقی بهم خیره شد *

چارلی : وای خیلی گوگولیه

*پرش زمانی همینطور که چارلی با ذوق داشت برام یه لیست از خوراکی هایی که باید بخورم آماده میکرد الستور با لبخند بهم نزدیک شد *

الستور : نظرت چیه به افتخار این خبر خوب بریم بیرون هومممم ؟ و نیازی هم نیست نگران باشی من مواظبت هستم

*با تردید از جام بلند شدم *

امیلی : باشه
دیدگاه ها (۶)

ادامه

اسم داستان: عشق دیرینه 💗 پارت: 7(پارت اخر) واکس تفنگش را ب...

پارت 186

پارت اول هتل الستور سوار آسانسور شد و رفت طبقه بالا و وقتی ر...

در آغوش تو. پارت چهارملوسیفر با تردید گفت : الان مادرت کجاست...

اسم داستان: تاریکی درون لوسینپارت: 1لوسین داشت تو جهنم قدم م...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

پارت۴

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط