دوپارتی

او یک قدم جلو رفت، اما متوقف شد،انگار یک مرز نامرئی و دردناک آن ‌ها را از هم جدا میکرد.

"من یه هیولا شدم. من دیگه اون پسر کافه ‌نشین که عاشق چشم ‌های تو شد....... نیستم. من یه چهره ‌ام، یه نمادم. و تو...... تو خیلی واقعی، خیلی درخشان و خیلی انسانی هستی که بتونی کنار این سایه زندگی کنی."

اشک‌ های ا/ت شروع به سرازیر شدن کرد، اما او لبخند زد؛ لبخندی پر از شکست.

"پس، تو داری من رو ترک می‌ کنی، چون زیادی عاشقم هستی؟ چه کلیشه‌ ی مسخره ‌ای، تهیونگ."

"مسخره نیست، حقیقته." تهیونگ نفسش را بیرون داد. "اگر بمونم، تو رو هم با خودم می ‌کشم پایین. من هر روز بیشتر می ‌شکنم و من نمیخوام وقتی از هم پاشیدم، تو رو زیر آوار خودم پیدا کنم."

ا/ت به سمت او رفت، فاصله را نادیده گرفت و دست ‌هایش را دور کمرش حلقه کرد. او میخواست بوی عطر آشنای او، گرمای نفس او را برای آخرین بار به خاطر بسپارد.

"بذار بشکنیم. با هم. من ترجیح میدم زیر آوار تو باشم تا بدون تو، سالم باشم!" او با گریه فریاد زد.

تهیونگ بازوهایش را دور ا/ت محکم کرد. این آخرین آغوش اون دو نفر بود. یک آغوش که هم خداحافظی بود، هم اعتراف.

"نمی‌ تونم. من باید تو رو نجات بدم. این آخرین کاریه که می‌ تونم برای تو انجام بدم. تنها راهیه که می‌ تونم ثابت کنم هنوز هم کمی از اون پسر کافه‌ نشین درونم مونده."

او ا/ت را به آرامی از خودش جدا کرد، قطره ‌های باران و اشک روی گونه ‌های هر دو می ‌درخشیدند.

تهیونگ دستش را بالا آورد و با انگشت شست، آخرین قطره‌ ی اشک را از زیر چشم ا/ت پاک کرد.

"تئاتر تمومه، عزیزم. پرده داره کشیده میشه."

او برگشت. بدون حتی یک نگاه دوباره. کت سیاهش با باران ترکیب شد و در تاریکی کوچه ناپدید شد.

ا/ت در باران تنها ماند. او نه فریاد زد و نه تعقیب کرد. او فقط در جای خود ثابت ماند، به نقطه ‌ای که تهیونگ ایستاده بود خیره شد. در آنجا، روی آسفالت خیس، یک سایه‌ باقی مانده بود؛ سایه‌ ی مردی که خودش را فدا کرد تا معشوقه‌ اش را از ویرانه ‌ی زندگی ‌اش نجات دهد. و این، غم ‌انگیزترین درام زندگی آن ‌ها بود.




پایان.............
دیدگاه ها (۲)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

تکپارتی | جونگکوک

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط