تا مرثیه ای سرود خوشحالت کرد

تا مرثیه ای سرود خوشحالت کرد

آغوش بمن گشود خوشحالت کرد

دلخسته ی خویش بودم و حضرت مرگ

ناگاه مرا ربود خوشحالت کرد
دیدگاه ها (۱)

فراتر از خویش

یادم می آید،نگران بودم که تنهایم بگذاری،مرا در اغوش گرفتی و ...

گفتم به کودکی که چه رنجور و لاغری!ای گل! تو غنچه‌ای تو لطیفی...

دقیق که می‌شوم، شگفتا از این جعبه‌های جادویی که سال‌ها خاطره...

جاده بی راهه

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

➖تشرّف حسن بن وَجناء خدمت حضرت وليعصر در غیبت صغری📜مرحوم صدو...

می بیند و می فهمد و انگار نه انگارصیدیم، رها گشته و در بند گ...

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به همشوق یک رابطه با حاشیه ها...

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط