یادم می آید،نگران بودم که تنهایم بگذاری،
یادم می آید،نگران بودم که تنهایم بگذاری،
مرا در اغوش گرفتی و گفتی هرگز مرا تنها نمیگذاری،گفتی مانند سیمرغ در افسانه های ایرانی،هروقت دلم برایت تنگ شد،پری از بالشم بردارم و بسوزانم،....
از بالشم،تنها، پارچه ای سفید ماند....و تو نیامدی، قهرمان دروغگوی افسانه ی من...🖤
مرا در اغوش گرفتی و گفتی هرگز مرا تنها نمیگذاری،گفتی مانند سیمرغ در افسانه های ایرانی،هروقت دلم برایت تنگ شد،پری از بالشم بردارم و بسوزانم،....
از بالشم،تنها، پارچه ای سفید ماند....و تو نیامدی، قهرمان دروغگوی افسانه ی من...🖤
- ۴۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط