{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم می آید،نگران بودم که تنهایم بگذاری،

یادم می آید،نگران بودم که تنهایم بگذاری،
مرا در اغوش گرفتی و گفتی هرگز مرا تنها نمی‌گذاری،گفتی مانند سیمرغ در افسانه های ایرانی،هروقت دلم برایت تنگ شد،پری از بالشم بردارم و بسوزانم،....
از بالشم،تنها، پارچه ای سفید ماند....و تو نیامدی، قهرمان دروغگوی افسانه ی من...🖤
دیدگاه ها (۱)

عشق پروانه نحیفی است که می نشیند روی انگشتت، زیبا و ترد و کو...

عشق پروانه نحیفی است که می نشیند روی انگشتت، زیبا و ترد و کو...

نامه ای به آینده

🍃عشق پروانه نحیفی است که می نشیند روی انگشتت، زیبا و ترد و ک...

تو می آیی یقین دارم که می آییزمانی که مرا در بستر سردی میان ...

پستچی قسمت بیست و هشتمچقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود....

یقین دارم که می آیی-شعری زیبا از هما میر افشار یقین دارم که ...

به عین» و «شین» تو چسبیدم از در ِ زندان که نعش سیمرغی رهسپار...

گریه نکن عروسک. همبازی‌ات، گم نشده. هم‌بازی‌ات نمرده. گریه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط