جنون/پارت13
ا/ت
با صدای آنجلا به خودم اومدمو دست از فکر کردن برداشتم
_ا/ت جونگ کوک کارت داره
چشمامو تو حدقه چرخوندم دلم نمیخواست ببینمش اما مجبور بودم
_کجاست؟
_اتاق کارش
بلند شدم سمت دره اتاق رفتم که یهویی آنجلا بازومو گرفت
_اعصبی به نظر میاد سعی کن باهاش بحث نکنی
با لبخنده خبیثی گفتم : نگران نباش از پسش بر میام
_این یعنی اینکه..وای نکن دیگه نمیبینی چه دیوونهایِ
_من رفتم
به پله های طولانی منتهی به طبقه بالا نگاه کردم
غرغر کنان رفتم بالا،به ته راه رو که رسیدم در زدم
_بیا تو
دستگیره رو کشیدمو وارد شدم
_با من کاری داشتین؟
چندتا برگه روی میز پرت کرد و از جاش بلند شد،همیشه خونسرد دیده بودمش حتی وقتی اعصبانی بود اما الان خونسرد نبود...
_مگه تو نگفتی اینا رو اگه ارائه بدی همه چیز حله؟پس این کوفتیا چی میگن!
با تردید رفتم جلو برگه ها رو برداشتمو ورق زدم
درست تو چند قدمیم وایستاد
_یه بار دیگه انجامش میدم
کلافه گفت:اگه مجبور نبودم یه لحظه هم نمیزاشتم اینا دستت بمونه،تو داری منو به فنا میدی با این کارا
زیره لب گفتم: میخواستی کارای غیره قانونی انجام نمیدادی
_چی؟نشنیدم
اتفاقا شنیده بود ولی برای اینکه دوباره بگم این حرفو زد
_هیچی،گفتم امشب دوباره درستش میکنم
_خوبه
خواستم برم که گفت: همینجا میشینی و تا کارت تموم نشده پاتو بیرون نمیزاری
عین بچه های هفت ساله که مشقشونو باید بنویسن باهام رفتار میکرد،چشمامو تو حدقه چرخوندم و روی کاناپه روبه روی میزش نشستم
اونم پشت میز نشست و مشغول کار با لپ تاپش شد
منم کارمو شروع کردم بعده چند دقیقه اومد پیشم نشست سرمو برگردوندم سمتش که گفت :کارتو انجام بده
بیخیال شونه ای بالا انداختمو حواسمو به برگه های روبه روم دادم اما نگاهش که روم بود آزارم میداد تمرکزمو به هم میزد
یه لحظه که چشمم به دیوار افتاد با دیدن چیزی که بهش چسبیده مثل چی رفتم روی کاناپه داد زدم
_چته؟!
با دست دیوار رو نشون دادم،مارمولک بود
جونگ کوک بلند شد و آروم رفت سمتش که مارمولک با سرعت چی اومد طرفم
داد زنان رفتمو از بازوش چسبیدم
_واییی یکاری بکن الان گم میشه
دوباره مارمولک حرکت کرد که با حالت گریه برای اولین بار جلوی خودش اسمشو صدا زدم
_جونگ کوکک بگیرشش
_یکم آروم بگیر بچه
آروم رفت جلو و از دمش گرفت با دیدن قیافه رنگ پریده من آوردش نزدیکم
_نه نه نههه
بدو رفتم پشت میزش
_نزدیکم نیا وگرنه جیغ میکشما
_اینقدری که از این میترسی از من نمیترسی تو
یه قدم دیگه اومد مارمولکه رو تکون داد جلوم
_برو عقب جیغ میکشم
با صدای آنجلا به خودم اومدمو دست از فکر کردن برداشتم
_ا/ت جونگ کوک کارت داره
چشمامو تو حدقه چرخوندم دلم نمیخواست ببینمش اما مجبور بودم
_کجاست؟
_اتاق کارش
بلند شدم سمت دره اتاق رفتم که یهویی آنجلا بازومو گرفت
_اعصبی به نظر میاد سعی کن باهاش بحث نکنی
با لبخنده خبیثی گفتم : نگران نباش از پسش بر میام
_این یعنی اینکه..وای نکن دیگه نمیبینی چه دیوونهایِ
_من رفتم
به پله های طولانی منتهی به طبقه بالا نگاه کردم
غرغر کنان رفتم بالا،به ته راه رو که رسیدم در زدم
_بیا تو
دستگیره رو کشیدمو وارد شدم
_با من کاری داشتین؟
چندتا برگه روی میز پرت کرد و از جاش بلند شد،همیشه خونسرد دیده بودمش حتی وقتی اعصبانی بود اما الان خونسرد نبود...
_مگه تو نگفتی اینا رو اگه ارائه بدی همه چیز حله؟پس این کوفتیا چی میگن!
با تردید رفتم جلو برگه ها رو برداشتمو ورق زدم
درست تو چند قدمیم وایستاد
_یه بار دیگه انجامش میدم
کلافه گفت:اگه مجبور نبودم یه لحظه هم نمیزاشتم اینا دستت بمونه،تو داری منو به فنا میدی با این کارا
زیره لب گفتم: میخواستی کارای غیره قانونی انجام نمیدادی
_چی؟نشنیدم
اتفاقا شنیده بود ولی برای اینکه دوباره بگم این حرفو زد
_هیچی،گفتم امشب دوباره درستش میکنم
_خوبه
خواستم برم که گفت: همینجا میشینی و تا کارت تموم نشده پاتو بیرون نمیزاری
عین بچه های هفت ساله که مشقشونو باید بنویسن باهام رفتار میکرد،چشمامو تو حدقه چرخوندم و روی کاناپه روبه روی میزش نشستم
اونم پشت میز نشست و مشغول کار با لپ تاپش شد
منم کارمو شروع کردم بعده چند دقیقه اومد پیشم نشست سرمو برگردوندم سمتش که گفت :کارتو انجام بده
بیخیال شونه ای بالا انداختمو حواسمو به برگه های روبه روم دادم اما نگاهش که روم بود آزارم میداد تمرکزمو به هم میزد
یه لحظه که چشمم به دیوار افتاد با دیدن چیزی که بهش چسبیده مثل چی رفتم روی کاناپه داد زدم
_چته؟!
با دست دیوار رو نشون دادم،مارمولک بود
جونگ کوک بلند شد و آروم رفت سمتش که مارمولک با سرعت چی اومد طرفم
داد زنان رفتمو از بازوش چسبیدم
_واییی یکاری بکن الان گم میشه
دوباره مارمولک حرکت کرد که با حالت گریه برای اولین بار جلوی خودش اسمشو صدا زدم
_جونگ کوکک بگیرشش
_یکم آروم بگیر بچه
آروم رفت جلو و از دمش گرفت با دیدن قیافه رنگ پریده من آوردش نزدیکم
_نه نه نههه
بدو رفتم پشت میزش
_نزدیکم نیا وگرنه جیغ میکشما
_اینقدری که از این میترسی از من نمیترسی تو
یه قدم دیگه اومد مارمولکه رو تکون داد جلوم
_برو عقب جیغ میکشم
- ۱۶.۹k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط