خارج از چارچوب
خارج از چارچوب
Part 9
روی صندلی نشسته بودند دازای لیوان قهوه را به چویا تعارف میکند ،،
_ چه اتفاقی افتاده که گذرتون به این ور ها افتاده خانم ناکاهارا؟
چویا که مبهوت لوازم خانه بود قبل از آن که چیزی راجب نامه بگوید سوالش را بر زبان می آورد :
_ ببخشید بی ادبی میکنم ولی میشه بدونم شما دقیقا کی هستید ؟ من پروندتون رو خوندم ، میدونم جسارته که این رو بگم ولی مگه شما یتیم نیستید ؟
مگه بی پول و بی کس و کار نیستید؟ مگه نه اینکه درستون افتضاحه؟ پس این خونه، لوازم، حتی لباساتون، حامی خاصی دارید ؟
_ بیخیال،، خانم ناکاهارا در مورد من چی فکر کردید؟
یه بی سرو پای عوضی؟
_ نه،، نه اصلا! فقط میخواستم بدونم..
_ خیلی خب ، منم میگم .. جدی فکر کردید دازای اوسامو همچین آدمیه؟ نخیر من اینجا نیستم چون سازمان خدمات اجتماعی من و فرستاده من اینجام چون...
تق تق ..
دوباره در اتاق کوبیده میشود و حرف دازای را میبرد ، وایولت از در داخل میشود "
_ وای ! بیرون هوا چه سرده! خب چیشده ؟ چرا گفتی بیام اینجا ؟!
با دیدن وایوالت دیگر نمی تواند جلوی اشک هایش را بگیرد ، محکم وایولت را بغل و او را میهمان رودباری از اشک هایش میکند "
_ چی شده ؟ چه اتفاقی برات افتاده چویا ؟
_ بازم دارن به زور کاری میکنن ازدواج کنم !
_ خب ، قبول نکن ، مثل هر دفعه ای که مجبورت میکنن و رد میکنی!
همانطور که بی وقفه در حال گریستن است می گوید:
_ اینبار فرق میکنه، اینبار قسم خوردن حتماً این وصلت رو سر بدن..
وایولت پس از چند ثانیه ای مکث می پرسد:
_ خب ،، حالا میخوای چیکار کنی؟
خودش را جمع و جور میکند؛ نامه را از جیبش بیرون می آورد و ادامه میدهد
_ جلوشون رو میگیرم !....
( دایان : و اما دازای پشت پرده ای از ابهامات ..
حالا حالا ها بهتون رحم نمیکنم ، بشینین تا فردا راجبش فکر کنید 🤣 )
Part 9
روی صندلی نشسته بودند دازای لیوان قهوه را به چویا تعارف میکند ،،
_ چه اتفاقی افتاده که گذرتون به این ور ها افتاده خانم ناکاهارا؟
چویا که مبهوت لوازم خانه بود قبل از آن که چیزی راجب نامه بگوید سوالش را بر زبان می آورد :
_ ببخشید بی ادبی میکنم ولی میشه بدونم شما دقیقا کی هستید ؟ من پروندتون رو خوندم ، میدونم جسارته که این رو بگم ولی مگه شما یتیم نیستید ؟
مگه بی پول و بی کس و کار نیستید؟ مگه نه اینکه درستون افتضاحه؟ پس این خونه، لوازم، حتی لباساتون، حامی خاصی دارید ؟
_ بیخیال،، خانم ناکاهارا در مورد من چی فکر کردید؟
یه بی سرو پای عوضی؟
_ نه،، نه اصلا! فقط میخواستم بدونم..
_ خیلی خب ، منم میگم .. جدی فکر کردید دازای اوسامو همچین آدمیه؟ نخیر من اینجا نیستم چون سازمان خدمات اجتماعی من و فرستاده من اینجام چون...
تق تق ..
دوباره در اتاق کوبیده میشود و حرف دازای را میبرد ، وایولت از در داخل میشود "
_ وای ! بیرون هوا چه سرده! خب چیشده ؟ چرا گفتی بیام اینجا ؟!
با دیدن وایوالت دیگر نمی تواند جلوی اشک هایش را بگیرد ، محکم وایولت را بغل و او را میهمان رودباری از اشک هایش میکند "
_ چی شده ؟ چه اتفاقی برات افتاده چویا ؟
_ بازم دارن به زور کاری میکنن ازدواج کنم !
_ خب ، قبول نکن ، مثل هر دفعه ای که مجبورت میکنن و رد میکنی!
همانطور که بی وقفه در حال گریستن است می گوید:
_ اینبار فرق میکنه، اینبار قسم خوردن حتماً این وصلت رو سر بدن..
وایولت پس از چند ثانیه ای مکث می پرسد:
_ خب ،، حالا میخوای چیکار کنی؟
خودش را جمع و جور میکند؛ نامه را از جیبش بیرون می آورد و ادامه میدهد
_ جلوشون رو میگیرم !....
( دایان : و اما دازای پشت پرده ای از ابهامات ..
حالا حالا ها بهتون رحم نمیکنم ، بشینین تا فردا راجبش فکر کنید 🤣 )
- ۴۹
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط