درمانگر عشق. پارت۲۳

درو باز کردم... سریع درو بستم تا کسی چیزی نبینه.

نگاهی به اتاق انداختم. پس ا. ت کجاست!؟

صدای نفس های کوچیکش میومد. صدا از سمت کمد گوشه ی اتاق میومد.

به سمت کمد رفتم که دیدم ا. ت کنار کمد نشسته و اروم و بی صدا گریه می کنه. سرشو توی دستاش گرفته بودو به زمین زل زده بود.
نشستم کنارشو سرشو نوازش کردم که از ترس پرید بالا: جیییغغغغغغغغغغ!!!!!

جلوی دهنشو گرفتم: هیسس منم منم آروم باش!

گونه تاش از اشک خیس بود و رنگ به رو نداشت. حسابی ترسیده... حالا چکار کنم!؟

ویو ا. ت

با ترس پریدم بغلش... ب فکر اینکه سرپناهی پیدا کرده باشم، لباسشو محکم چسبیدم و بلند بلند گریه کردممم...

اقای کیم منو محکم چسبید... اما.... با یاداوری این اجساد و خون های ریخته شده که همه رو قایم کرده... عصبی شدم

رهاش کردم و با اخم بهش نگاه کردمو خواستم دعواش کنم که دیدم... گونه هاش سرخ شده و لبخند زده!؟ خوشش اومده که بغلش کردم!؟ هاه!

داد زدم: این چه وعضیه!!؟؟؟ هااا؟؟؟؟

خونسرد گفت: شرمندم!

عصبی گفتم: تو روانییی هستیییی!!! روانیییی! چجوری میتونی انقدر خونسرد باشییی!!!؟؟؟؟

بازم خونسرد بود. با قیافه ای بی احساس دستشو نزدیک صورتم برد و اشکام رو پاک کرد.
دستشو پس زدم: با توامممممم!!!

نفس عمیقی کشید: من روانیم! هاهه ارهه!

عصبی غریدم: اارههه!!! جات تویه تیمارستانه!

این حرفا... اصلا از ته دلم نبود... عصبی بودم و هرچی به دهنم میومد میگفتم... چون منو جدی نمیگرفت... اینجا حبسم کرده بود و بهم حق انتخاب و تصمیم نمیداد.

حرصی گفت: جای من تیمارستانه!؟

داد زدم: ارههه!!! کسی که یه دخترو بیخودی توی خونش زندانی میکنه تیمارستانیه!!!!

عصبی شد: بیخودی زندانیت نکردم!!!

پوزخند زدم: عهه؟؟؟ پس چرا زندانیم کردی؟؟؟؟

مکسی کرد: چون... چون میخواستم همیشه... پیشم باشی!

عصبی خندیدم: چرا دقیقاااا؟؟؟ اینکه همیشه باهم جلسه داشته باشیم!؟ آآهاااا میخوای زودتر خوب شی؟؟؟؟

اخم کرد: نه

پوزخند زدم: قطعا نه! چون تو خوب نمیشی! فقط چند سال حبس توی زندان میتونه تو رو خوب کنه!

بلند شدم و از حرص گفتم: الان میرم زنگ میزنم به پلیس!

عصبی بلند شد دستمو گرفت: چ غلطی میخوای بکنی!؟؟؟

دستشو پس زدم: به پلیس لوت میدم!!

دروغ میگفتم... اره... مگه دلم میومد که لوش بدم!؟ فقط میخواستم بترسونمش

محکم منو گرفت

جیغ زدم: ولممم کننننن ولممم کننننن!!! آقای کیمممم! ازت متنفرممممممم....

چشماش گرد شد... دستاش یخ بودن...

گریه کردم: ازتتت متنفرممممم!!! من لوتت میدممم آرههههعه

دستشو شل کرد. منم دوییدم سمت اتاق تا گوشی رو بردارم.

فکر کنم به بادیگارداش اشاره کرد چون اونا سریع خودشونو به من رسوندن و دستامو محکم گرفتن.... جیغ و گریه فایده نداشت...

هرلحظه به زیرزمین نزدیک تر میشدیم... منو دارن کجا میبرن!؟

خواستم از آقای کیم درخواست کمک کنم اما... با اون حرفایی که زده بودم حتی نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم... خیلی تند رفتم😔
وارد زیرزمین شدیم.. اونجا تاریک و سرد بود. صدای جیغ و گریه و ناله میومد. از کنار اتاقکی رد شدیم... داخلش دختره زخمی و ناله کنی بود که یکی از بادیگاردا داشت اونو با شلاق میزد. این دختر...

این دختر همون خدمتکاریه که منو انداخت توی اون اتاق!!!!

یکی از بادیگاردا که دست منو گرفته بود و به ته سالن میکشید گفت: نمیدونیم که چه جرمی انجام دادی ولی ارباب رو خیلی عصبی کرده بودی پس مثل همین دختر شکنجت میکنیم!!!

گفتم: چییی!؟؟؟ من... من هیچ کاری نکردممممم لطفاااااا

بادیگارده پوزخند زد: بیا بابا! یه ده تا شلاق که این حرفارو نداره!

جیغ زدممم... صدای جیغم توی سالن داریک و خالی می پیچید... کف زمین پر خون بود...

بادیگارده منو پرت کرد توی یک اتاق و...


(بعد از نیم ساعت شکنجه،ا. ت بیهوش شد...)

_ا. تتتتت!!! صدامو میشنویییی!!!؟؟؟؟

چشمام و به زور باز کردم...

اقای کیم بود... داشت گریه میکرد...

دهنم خشک بود... صدام در نمیومد... اروم گفتم: آ... آقای کیم؟!

سریع گفت: جانم جانم

بعد بغلم کرد... پشت سرهم اشک میریخت...
لبخند تلخی زدم: معذرت میخوام

انگشتشو روی لبم گذاشت... با صدای بغش آلودی گفت: من... من غلط کردم ا. ت! راضیم که تو منو بکشی!





حیحییی.... پارت خشنی بودش فکر کنم... به درخواست ممبر:)

آنچه در پارت بعد خواهید خواند:_آقای کیممممم نهه لطفاااا
داد زد: گفتم بزنننن
اروم گفتم: نمیتونم!
اخم کرد: چراا نمیتونییی!؟؟
با بغض گفتم: چون....

حمایت فراموش نشه قشنگاممم... پارت بعدی قراره یه اتفاق خوب بیوفتهههههححححح

دستم شکست تا این پارتو نوشتم پس لایک و کامنت فراموش نشه:))
دیدگاه ها (۷)

سرنوشت پارت (۹)اره درسته ا.اون جونکوک بود ار.ه خودش بود صدای...

رمان :«استاد من»پارت «اخر»(تابع قوانین ویسگون)ویو «ا/ت»با کا...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

ددی خون آشام من

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

تکپارتی (درخواستی)هوا سنگین بود.ا/ت کنار پنجره ایستاده بود و...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط