فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)
پارت ۳۰
از زبان اولیویا
نور ملایم و طلایی خورشید داشت از لای شکاف پردههای چوبی کلبه به داخل میخزید و روی چشمهام میرقصید. اولین چیزی که حس کردم، گرمای عجیبی بود که تمام وجودم رو احاطه کرده بود. یه حس امنیتِ بینهایت، انگار که تمام دنیا در امنترین جای ممکن قرار داره.
وقتی چشمهام رو باز کردم، دیدم که هنوز توی همون موقعیتِ دیروز هستم. سرم روی پاهای کسی قرار داشت و بدن من توی آغوشِ محکم و گرمِ تهیونگ بود. نگاهی به اطراف انداختم؛ فضای کلبه با اون نور صبحگاهی، یه رویای واقعی به نظر میرسید.
نگاهم افتاد به تهیونگ. اون چشمهای باز و مهربونش رو بسته بود و نفسهای منظم و آرومی میکشید. صورتش توی این نور، مثل یه مجسمهی مرمرینِ بینقص بود. با خودم فکر کردم: *«این واقعاً اتفاق افتاده؟ من واقعاً عاشقم؟»*
بیاختیار دستم رو بالا آوردم. موهای فرفری و نرمش رو که زیر نور خورشید میدرخشید، نوازش کردم. اونقدر بامزه و دوستداشتنی شده بود که انگار یه "ببر کیوت" و آروم رو در آغوش گرفته باشم. با هر حرکت دستم، انگار داشتم با تمام وجودم میگفتم که چقدر دوستش دارم.
همونطور که داشتم با لذت موهاش رو لمس میکردم، ناگهان یکی از چشمهای شیطونش رو باز کرد. لبخندی کج و شیطنتآمیز روی لبهاش نشست که باعث شد قلبم یه لحظه تندتر بزنه.
+ خب... میبینم که بالاخره بیدار شدیم، بانو!
صدای بم و گرمش توی گوشم پیچید. من هم با خندهای کوتاه، سر رو به گردنش انداختم. یه لحظه به لباسهامون نگاه کردم؛ هنوز همون کت و شلوار رسمی و لباسِ شبِ من بود. انگار زمان از لحظهی اون بوسهی درخشان، متوقف شده بود.
هنوز داشتم سعی میکردم با واقعیتِ جدید کنار بیام که یهو متوجه یه جفت چشمِ درخشان و تیلهای شدم که از پشت مبل، دقیقاً از فاصله چند سانتیمتری ما، داشت با دقت تماشامون میکرد.
*«زنداداش! من گشنمه! بلدی غذا درست کنی؟»*
صدای کوک بود که با اون لحنِ لوس و بامزهاش از پشت مبل، انگار که یه بچه باشه، با من حرف میزد. من با خنده نگاهش کردم و پرسیدم:
- پس جین کجاست؟ چرا تو داری منو اذیت میکنی؟
کوک با یه حالتِ بیحوصلهای که فقط مخصوص خودش بود، جواب داد:
*«هنوز خوابه... ولی من خیلی گشنمه! دارم از گشنگی ضعف میکنم!»*
با لبخند گفتم:
+ بلدم، عزیزم. یه چیزی برات درست میکنم.
کوک با چشمهایی که از ذوق برق میزد، ادامه داد:
*«شیرموز هم بلدی؟»*
- آره، بلدم.
کوک با یه لحنِ مذهبی و خیلی مهربون، انگار که داشت برام جایزه میداد، گفت:
*«تو بهترین زنداداشِ دنیایی، اولیویا!»*
خندهام گرفت. از بغل تهیونگ بلند شدم. اول رفتم جلوی آینه و سعی کردم ظاهرِ بههمریختهام رو مرتب کنم. موهام رو که از خواب حالت داشت، با انگشتها باز کردم تا دوباره اون درخششِ همیشگی رو پیدا کنه. تهیونگ هم با آرامشی که همیشه داشت، بلند شد و نشست روی مبل. اون خیلی آروم و بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنه، یه تختهی چوبی قدیمی که یه جورایی شبیه شطرنج بود رو از گوشهی اتاق برداشت.
با کنجکاوی به سمتش رفتم و پرسیدم:
+ این چیه؟ بازی جدیدیه؟
تهیونگ نگاهی به مهرههای سیاه و سفیدش انداخت و با آرامش گفت:
- این یه بازی سنتیه... اسمش "گُو" (Go) هست. خیلی عمیقه، باید کلی تمرکز داشته باشی.
همون موقع، کوک هم که انگار از گرسنگیِ زیاد، دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه، اومد و نشست کنار تهیونگ. اون دوتا با تمرکزِ تمام، بازی رو شروع کردن و من هم تصمیم گرفتم یه سورپرایزِ واقعی برای همهشون درست کنم.
وارد آشپزخانهی دنج و خوشرنگ کلبه شدم. از اونجایی که عاشق آشپزی و چیزهای شیرین بودم، حسابی به خودم اومدم. اول شروع کردم به درست کردنِ موچیهای نرم و ترد. بعد، موزها رو با دقت پوست کندم و با کمی عسل و خرما، یه ظرفِ "شیرموز" خوشمزه درست کردم.
بعد از اون، سراغ پنکیکها رفتم. با دقت و حوصله، پنکیکهای پفکی و گرم درست کردم و کنارشون، کیکها و کاپکیکهای رنگارنگ رو چیدم. برای اینکه ظاهرِ غذاها هم مثل طعمشون فوقالعاده باشه، از انواع میوههای تازه مثل توتفرنگی، بلوبری و کیوی استفاده کردم. با سلیقهی خودم، میوهها رو طوری روی پنکیکها و کیکها تزیین کردم که انگار از یه نمایشگاهِ هنری بیرون اومده باشن. عطرِ شیرینی و میوهها تمام فضای آشپزخانه رو پر کرده بود.
وقتی سینیهای پر از غذا و نوشیدنی رو آماده کردم، با یه لبخندِ پیروزمندانه، به سمت اتاقها رفتم تا همهشون رو بیدار کنم. میخواستم این صبحِ زیبا رو با یه جشنِ کوچکِ صبحانهای برای همهشون شروع کنم.
از زبان اولیویا
نور ملایم و طلایی خورشید داشت از لای شکاف پردههای چوبی کلبه به داخل میخزید و روی چشمهام میرقصید. اولین چیزی که حس کردم، گرمای عجیبی بود که تمام وجودم رو احاطه کرده بود. یه حس امنیتِ بینهایت، انگار که تمام دنیا در امنترین جای ممکن قرار داره.
وقتی چشمهام رو باز کردم، دیدم که هنوز توی همون موقعیتِ دیروز هستم. سرم روی پاهای کسی قرار داشت و بدن من توی آغوشِ محکم و گرمِ تهیونگ بود. نگاهی به اطراف انداختم؛ فضای کلبه با اون نور صبحگاهی، یه رویای واقعی به نظر میرسید.
نگاهم افتاد به تهیونگ. اون چشمهای باز و مهربونش رو بسته بود و نفسهای منظم و آرومی میکشید. صورتش توی این نور، مثل یه مجسمهی مرمرینِ بینقص بود. با خودم فکر کردم: *«این واقعاً اتفاق افتاده؟ من واقعاً عاشقم؟»*
بیاختیار دستم رو بالا آوردم. موهای فرفری و نرمش رو که زیر نور خورشید میدرخشید، نوازش کردم. اونقدر بامزه و دوستداشتنی شده بود که انگار یه "ببر کیوت" و آروم رو در آغوش گرفته باشم. با هر حرکت دستم، انگار داشتم با تمام وجودم میگفتم که چقدر دوستش دارم.
همونطور که داشتم با لذت موهاش رو لمس میکردم، ناگهان یکی از چشمهای شیطونش رو باز کرد. لبخندی کج و شیطنتآمیز روی لبهاش نشست که باعث شد قلبم یه لحظه تندتر بزنه.
+ خب... میبینم که بالاخره بیدار شدیم، بانو!
صدای بم و گرمش توی گوشم پیچید. من هم با خندهای کوتاه، سر رو به گردنش انداختم. یه لحظه به لباسهامون نگاه کردم؛ هنوز همون کت و شلوار رسمی و لباسِ شبِ من بود. انگار زمان از لحظهی اون بوسهی درخشان، متوقف شده بود.
هنوز داشتم سعی میکردم با واقعیتِ جدید کنار بیام که یهو متوجه یه جفت چشمِ درخشان و تیلهای شدم که از پشت مبل، دقیقاً از فاصله چند سانتیمتری ما، داشت با دقت تماشامون میکرد.
*«زنداداش! من گشنمه! بلدی غذا درست کنی؟»*
صدای کوک بود که با اون لحنِ لوس و بامزهاش از پشت مبل، انگار که یه بچه باشه، با من حرف میزد. من با خنده نگاهش کردم و پرسیدم:
- پس جین کجاست؟ چرا تو داری منو اذیت میکنی؟
کوک با یه حالتِ بیحوصلهای که فقط مخصوص خودش بود، جواب داد:
*«هنوز خوابه... ولی من خیلی گشنمه! دارم از گشنگی ضعف میکنم!»*
با لبخند گفتم:
+ بلدم، عزیزم. یه چیزی برات درست میکنم.
کوک با چشمهایی که از ذوق برق میزد، ادامه داد:
*«شیرموز هم بلدی؟»*
- آره، بلدم.
کوک با یه لحنِ مذهبی و خیلی مهربون، انگار که داشت برام جایزه میداد، گفت:
*«تو بهترین زنداداشِ دنیایی، اولیویا!»*
خندهام گرفت. از بغل تهیونگ بلند شدم. اول رفتم جلوی آینه و سعی کردم ظاهرِ بههمریختهام رو مرتب کنم. موهام رو که از خواب حالت داشت، با انگشتها باز کردم تا دوباره اون درخششِ همیشگی رو پیدا کنه. تهیونگ هم با آرامشی که همیشه داشت، بلند شد و نشست روی مبل. اون خیلی آروم و بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنه، یه تختهی چوبی قدیمی که یه جورایی شبیه شطرنج بود رو از گوشهی اتاق برداشت.
با کنجکاوی به سمتش رفتم و پرسیدم:
+ این چیه؟ بازی جدیدیه؟
تهیونگ نگاهی به مهرههای سیاه و سفیدش انداخت و با آرامش گفت:
- این یه بازی سنتیه... اسمش "گُو" (Go) هست. خیلی عمیقه، باید کلی تمرکز داشته باشی.
همون موقع، کوک هم که انگار از گرسنگیِ زیاد، دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه، اومد و نشست کنار تهیونگ. اون دوتا با تمرکزِ تمام، بازی رو شروع کردن و من هم تصمیم گرفتم یه سورپرایزِ واقعی برای همهشون درست کنم.
وارد آشپزخانهی دنج و خوشرنگ کلبه شدم. از اونجایی که عاشق آشپزی و چیزهای شیرین بودم، حسابی به خودم اومدم. اول شروع کردم به درست کردنِ موچیهای نرم و ترد. بعد، موزها رو با دقت پوست کندم و با کمی عسل و خرما، یه ظرفِ "شیرموز" خوشمزه درست کردم.
بعد از اون، سراغ پنکیکها رفتم. با دقت و حوصله، پنکیکهای پفکی و گرم درست کردم و کنارشون، کیکها و کاپکیکهای رنگارنگ رو چیدم. برای اینکه ظاهرِ غذاها هم مثل طعمشون فوقالعاده باشه، از انواع میوههای تازه مثل توتفرنگی، بلوبری و کیوی استفاده کردم. با سلیقهی خودم، میوهها رو طوری روی پنکیکها و کیکها تزیین کردم که انگار از یه نمایشگاهِ هنری بیرون اومده باشن. عطرِ شیرینی و میوهها تمام فضای آشپزخانه رو پر کرده بود.
وقتی سینیهای پر از غذا و نوشیدنی رو آماده کردم، با یه لبخندِ پیروزمندانه، به سمت اتاقها رفتم تا همهشون رو بیدار کنم. میخواستم این صبحِ زیبا رو با یه جشنِ کوچکِ صبحانهای برای همهشون شروع کنم.
- ۲۰.۵k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط