{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

morning bitter

port 4
ویو یونگی: داشتم قهوه می‌خوردم که نگاهم به آیین افتاد خیلی کیوت و گوگولی داشت شیک. میخورد اما چطور هم آیین پیش مامان باشه توی بوسان هم پیشمن توی سئول یعنی بابا چی میدونست که به من این طوری گفت ؟؟؟

اما در حالی که یونگی قهوه می‌نوشید بقیه درگیر مراسم تشییع بودند بله در همان بیمارستان داشت تفاقات ناگواری رخ می‌داد
که داستان آن به سال‌ها قبل برمی‌گشت اما در حال حاضر مهمترین بحث برای شهرداری بوسان بود آرام آرام پدر را به سردخانه منتقل کردند و همه خانواده به خانه بازگشتند
یونگی : دیگه بریم خونه ؟؟
آیین : باش
«از کافه خارج شدند»
ویو آیین : داشتم دنبال ماشین داداشی می‌گشتم که یه دفعه دستمو گرفت و گفت سوار این ماشین شو منم گفتم
آیین: ماشین جدید خریدی؟؟
یونگی : اره عسلم سوارشو
آیین با خودش گفت اومدن درو باز کنم ولی نتونستن سوارش شم بعد داداشی منو بلند کرد و گذاشت توی ماشین و خودشم سوار شد توی ماشینم تا خونه برام آهنگ گذاشت گوش کنم .

ویو یونگی : براش آهنگ گذاشتم دوست داشتم همیشه توی همین راه باشیم و هرگز به خونه نرسیم چون مطمئنم زمانی که به خونه برسیم ایین خیلی آسیب می‌بینه توی همین فکر بودم که رسیدیم
آیین رو پیش سوا و آیو گذاشتم داخل خونه عمه و خودم رفتم پایین خونه خودمون ولی هنوز وارد نشدم بحث شروع شد:
چول سو : مثل اینکه پدرت مرده تو کجایی؟؟
یونگی : فکر نکنم باید به شما جواب بدم
چول سو : درست حرف بزن یونگی
یونگی من درست حرف میزنم {نکته سنگین }
چول سو : وصیت‌نامه کجاست ؟ (روبه خواهرش سریو )
سریو : بیا این جاست .
جویونگ : مامان این یه مسئله خانوادگیه دایی حق دخالت داخل وصیتنامه رو نداره.
سول چو : به سرپرستی آیین کی به عهده می‌گیره ؟
سریو : به لحاظ قانونی من خودم سرپرستشم و از آیین مراقبت می‌کنم.
سول چو : تو دیگه بابه سن گذاشتی نمی‌تونی بچه بزرگ کنی.
سریو : نه دختر خودمه خودمم بزرگش می‌کنم مثل بقیه پسرام
سول چو : اگه بخوای پیش من زندگی کنی نمی‌تونی آیین رو با خودت بیاری من حوصله ی دختر بچه لوس رو ندارم .
جویونگ : کی گفته مامان می‌خواد بیاد پیش شما زندگی کنه!
هه جون : آیین به اندازه کافی بزرگ شده که بتونه از پس خودش بر بیاد و مامان رو اذیت نکنه .
چول سو : باشه ولی من گفتم آیین پیش من نمیاد .

اما هیچ کس از این خبر نداشت که داخل وصیتنامه سرپرستی آیین برای هه جون و هیچکس می‌تونست این حق را از آن بگیره.
دیدگاه ها (۱)

پآرت¹⁴... نوا: یونگی باز نمیشه!یونگی به زور سعی میکرد درو با...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

عمارت بلک وود

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

پارت دو :عزیزترین دشمن من :ویو جونگ کوک :یونگی اومد داخل ماش...

پارت هشتدکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشهی...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

پارت ۲ویو روبی:توی اتاق بودم و داشتم فکر میکردم به این که ای...

عشق سوری پارت 9ویو کوک باید برم دنبال اون دختره اوفففف رفت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط