رمان انتقام ازدواج کامل

فصل ششم — ناپدید شدن سو-یون

غروب پنجشنبه بود و سو-یون تازه از ساختمان شرکت بیرون آمده بود. جلسه‌اش طول کشیده بود و حالا فقط می‌خواست هرچه زودتر به خانه برگردد.

گوشی‌اش را بیرون آورد. یک پیام از هردین داشت.

«جلسه‌ات تموم شد؟ بیام دنبالت؟»

سو-یون جواب داد:

«نه، خودم برمی‌گردم.»

هردین نوشت:

«وقتی رسیدی، خبر بده.»

سو-یون لبخند کوچکی زد و گوشی را کنار گذاشت.

اما وقتی وارد خیابان خلوت‌تری شد، متوجه خودروی مشکی‌رنگی شد که با سرعت کم پشت سرش حرکت می‌کرد.

چند قدم تندتر برداشت.

ناگهان مردی مقابلش ظاهر شد.

«خانم هان سو-یون؟»

سو-یون با تردید نگاهش کرد.

«بله؟»

«آقای کانگ فرستادن دنبالتون. باید شما رو برسونیم خونه.»

«کدوم آقای کانگ؟»

مرد لحظه‌ای مکث کرد.

سو-یون فوراً متوجه شد که چیزی درست نیست. برگشت تا فرار کند، اما مرد دیگری از پشت سر بازویش را گرفت.

«ولم کنین!»

سو-یون مقاومت کرد و تلاش کرد خودش را آزاد کند، اما او را به داخل خودرو کشیدند.

در ماشین با صدای بلندی بسته شد.

سو-یون دستگیره را کشید، ولی در قفل بود.

مرد کنارش با لحنی تهدیدآمیز گفت:

«اگه همکاری کنی، اتفاقی برات نمی‌افته.»

سو-یون با وجود ترسش، نگاهش را از او نگرفت.

«شما نمی‌دونین با چه کسی طرفین.»

مرد خندید.

«اتفاقاً خوب می‌دونیم.»

ماشین به راه افتاد.

سو-یون سعی کرد مسیر را به خاطر بسپارد. نمی‌دانست چه کسی او را ربوده یا چه می‌خواهد، اما یک چیز را می‌دانست: نباید تسلیم می‌شد.

---

خانه‌ی خانواده‌ی کانگ

هردین برای سومین بار با سو-یون تماس گرفت.

گوشی خاموش بود.

اخم‌هایش در هم رفت. سو-یون همیشه، حتی اگر دیر می‌رسید، دست‌کم یک پیام می‌فرستاد.

او با شرکت تماس گرفت و فهمید سو-یون چند ساعت پیش از ساختمان خارج شده است.

هردین بلافاصله تصاویر دوربین‌های ورودی را درخواست کرد.

وقتی تصویر خودروی مشکی را دید، حالت چهره‌اش تغییر کرد.

«این ماشین رو پیدا کنین.»

او فوراً با پلیس تماس گرفت و اطلاعات موجود را در اختیارشان گذاشت.

مادرش که نگرانی را در چهره‌ی پسرش دیده بود، پرسید:

«هردین، چی شده؟»

هردین لحظه‌ای مکث کرد.

«فکر می‌کنم سو-یون رو دزدیدن.»

مادرش با وحشت دستش را روی دهان گذاشت.

«خدای من! دخترم کجاست؟»

پدر خانواده نیز از جا برخاست و گفت:

«من با پلیس صحبت می‌کنم. تو هم بدون هماهنگی کاری نکن.»

هردین کت خود را برداشت.

«فقط می‌خوام پیداش کنم.»

مادرش دست او را گرفت.

«هردین، خواهش می‌کنم سالم برش گردون. سو-یون برای من مثل دخترمه.»

هردین با اطمینان به او نگاه کرد.

«پیداش می‌کنم، مامان. قول می‌دم.»

سپس از خانه بیرون رفت.

او هنوز نمی‌دانست سو-یون کجاست، اما حاضر نبود حتی یک دقیقه‌ی دیگر را تلف کند.

باید پیش از آنکه اتفاق بدتری بیفتد، او را پیدا می‌کرد.

سو-یون در اتاقی متروکه نشسته بود. دست‌هایش را بسته بودند و پنجره‌ی کوچک اتاق با تخته پوشانده شده بود.
یکی از مردها مقابلش ایستاد.
«بهتره به دوستات زنگ بزنی و ازشون پول بخوایم.»

سو-یون با تمسخر گفت:
«اگه دنبال پولین، آدم اشتباهی رو انتخاب کردین.»

مرد عصبانی شد و دستش را محکم به دیوار کوبید.
«فکر کردی شوخی می‌کنم؟»

سو-یون چیزی نگفت. منتظر فرصتی بود تا بتواند خودش را آزاد کند.
کمی بعد، صدای گفت‌وگوی مردها از پشت در به گوشش رسید.

«هنوز خبری نشده؟»
«نه. ولی شنیدم این دختر با کانگ هردین ارتباط داره.»

سو-یون سرش را بالا آورد.
هردین؟
او نمی‌خواست هردین را وارد این ماجرا کند. نمی‌خواست به خاطرش کسی آسیب ببیند.
اما حالا دیگر نمی‌توانست کاری کند.
دیدگاه ها (۰)

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23ساعت ۱۲ شب شد.تهیونگ، ات و کانگ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

رمان انتقام ازدواج کامل

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪ماشین جلوی یک ساختمان ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دوازدهمیونا با دیدن پیام، گوشی ر...

Why Did I Fall in Love with Her? | P¹⁹ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

LESSON

پارت ۴۳

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط