《در دل تاریکی》

⸻

《در دل تاریکی – قسمت آخر: عروسی سرخ》

ماه‌ها بعد از نبرد خونین، قصری در سواحل جنوبی کره، آماده‌ی یک شب خاص شده بود. جونگکوک، مردی که روزی نامش با خون و ترس گره خورده بود، امشب آماده بود تا قلبش رو برای همیشه به هانا بده.

ساحل با فانوس‌های طلایی نورانی شده بود. گلبرگ‌های رز قرمز روی ماسه‌های سفید پخش شده بودن و صدای موج‌ها ملایم‌ترین آهنگ شب شده بود.

جونگکوک کت مشکی کاملاً شیکی پوشیده بود، با ته ریشی مرتب و نگاهش… آروم، مردانه، اما عاشق.
سورا، قاتل سابق گروه، حالا بهترین دوست هانا، کنارش ایستاده بود و زمزمه می‌کرد:
— «هیچوقت فکر نمی‌کردم رئیس مافیا روزی عاشق بشه… ولی نگاه کن… قلبش رو تقدیمت کرد.»

هانا وارد شد… در لباس سفید ابریشمی، با موهای باز و تاجی از گل‌های سفید. وقتی به سمت جونگکوک قدم برمی‌داشت، همه نفس‌ها در سینه حبس شده بود. حتی لیام هم با اون همه سردی، اشک تو چشمش جمع شده بود.

وقتی روبه‌روی هم ایستادن، جونگکوک با صدایی پر از عشق گفت:
— «من دنیای تاریکی رو شناختم… اما تو، هانا، شدی روشنایی من. از امشب… تمام قلبم مال توئه. فقط تو.»

هانا با چشمان درخشان لبخند زد:
— «من ترسیدم… فرار کردم… اما عشق تو رو نمی‌شه نادیده گرفت. من هم تو تاریکی‌ها گم شدم… اما کنار تو خونه پیدا کردم.»

همه دست زدند، گل‌ها در باد پخش می‌شد و لبخند روی لب‌ها می‌نشست. بعد از همه‌ی جنگ‌ها، خیانت‌ها و دردها… بالاخره آرامش به زندگی‌شون رسیده بود.

شام کنار ساحل، رقص کنار آتش… و در پایان شب، جونگکوک هانا رو در آغوش گرفت و گفت:
— «این آخرین بار بود که صدای گلوله شنیدی… از فردا فقط صدای خنده و عشق توی زندگیمونه.»

هانا با لبخند جواب داد:
— «قول می‌دم هر روز کنارت بخندم… حتی تو تاریک‌ترین روزها.»

و با طلوع آفتاب، زندگی جدیدشون شروع شد…
دنیایی با عشق… نه خون.



خب خب فکر کنم باید بگم سسسسلااااامممم
ببخشید نبودم یه سری مشکلات پیش اومد و درس همه ی اینا
ولی اومدم
خیلی تلاش میکردم مه پست بزارم ولی نمیشد نمیدونم چرا ☹️
ولی بالاخره تونستم
این فیک به پایان رسید و باید بریم سراغ داستان های بعدی
میبینم خانوادمون خیلییی بزرگ شده ماشاالله ماشاالله چشم نخوریم اینشاالله
خب خدافظظظظظظظظ.
❤️💖
دیدگاه ها (۰)

Why Did I Fall in Love with You? P²⁷ | Truth or DareView: Ho...

پارت ۴۰

پوستر جدیددددددددد

Do I love him, or do I hate him?THE END ♡چند سال بعد...صدای ...

پارت ۵۴🌅 ویو آتکم‌کم هوا تاریک‌تر شد و ساحل خلوت‌تر شد. وسای...

### اپیلوگ: ردپای آرامش در شن‌های ساحلپنج سال بعد...صدای برخ...

💜 وقتی عضو هشتم BTS بودی 💜(درخواستی)نورهای بنفش تمام سالن رو...

THE HIDDEN LOVEفصل اول: «قرار نبود امشب بیای!»سئول، کره جنوب...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط