فرزند نفرین شده
#part¹
خانه هرماینی و رون، اتاق هوگو:
رز: هی.داداشی!پاشو خابالو!(با ذوق)
هوگو:ها؟ چیه؟!(با حالت نیمه بیدار)
رز:میدونی امروز چه روزیه؟
هوگو:بزار ببینم... نمیدونم.
رز:وای خدا ! اخه کی روز تولدشو یادش میرهههه؟؟
هوگو:وایسا! یعنی ۳ روز دیگه با تو میتونم بیام هاگوارتز ؟!
رز:امم... تو امروز ۱۰ سالت میشه. و هاگوارتز مال ۱۱ ساله هاست.
هوگو:پس نباید بیدارم میکردی امروز چندان روز مهمی نیست.
[هوگو خیلی دوست داره با خواهر بزرگترش رز بره هاگوارتز ولی چون هنوز ۱۱ ساله نیست نمیتونه . و برای روز تولد ۱۱ سالگیش نمیتونه صبر کنه]
داشتن صحبت میکردن که رون اومد تو و گفت: سلام بچه هااا. وای هوگو مگه ادم تو روز تولدش هنوز رو تختشه؟!
رز:منم داشتم همینو میگفتم
رون به بچه ها گفت برن پایین صبحونه بخورن تا برای هوگو جشن بگیرن
و...
خانه هرماینی و رون، اتاق هوگو:
رز: هی.داداشی!پاشو خابالو!(با ذوق)
هوگو:ها؟ چیه؟!(با حالت نیمه بیدار)
رز:میدونی امروز چه روزیه؟
هوگو:بزار ببینم... نمیدونم.
رز:وای خدا ! اخه کی روز تولدشو یادش میرهههه؟؟
هوگو:وایسا! یعنی ۳ روز دیگه با تو میتونم بیام هاگوارتز ؟!
رز:امم... تو امروز ۱۰ سالت میشه. و هاگوارتز مال ۱۱ ساله هاست.
هوگو:پس نباید بیدارم میکردی امروز چندان روز مهمی نیست.
[هوگو خیلی دوست داره با خواهر بزرگترش رز بره هاگوارتز ولی چون هنوز ۱۱ ساله نیست نمیتونه . و برای روز تولد ۱۱ سالگیش نمیتونه صبر کنه]
داشتن صحبت میکردن که رون اومد تو و گفت: سلام بچه هااا. وای هوگو مگه ادم تو روز تولدش هنوز رو تختشه؟!
رز:منم داشتم همینو میگفتم
رون به بچه ها گفت برن پایین صبحونه بخورن تا برای هوگو جشن بگیرن
و...
- ۲.۹k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط