فرزند نفرین شده
#part²
بعد از اینکه صبحانه خوردن برای هوگو تولد گرفتن
هرمانی(مادر هوگو)یه کتاب درباره افسون های ساده بهش کادو داد
رز یه کتاب درباره تاریخچه هاگوارتز بهش داد
و رون(پدر هوگو)بهش یه جغد داد که هر وقت خواست به خواهرش توی هاگوارتز پیام بده
~~۳ روز بعد~~
سکوی ¾۹:
هرماینی: رز همه چیو برداشتی ؟
رز:اره
رون: یادت باشه برامون از هر اتفاقی اوفتاد نامه بنویسی
رز: باشه... راستی عمه جینی و عمو هری کجان ؟ قرار بود ساعت ۵ دقیقه به ۱۱ بیان با البوس و اسکورپیوس کار داشتم 😑
هوگو : اونجان !
ویو هوگو :
لیلی اومد پیش و به رز گفت البوس و دوستش تو قطار منتظرش هستن
منو بغل کرد و از مامان و بابام خداحافظی کرد و رفت تو قطار.
تو فکر این بودم که چی میشد اگه فقط یه سال بزرگتر بودم چی میشد
که یک دفعه یه دست آشنا جلوی چشمام رو گرفت و گفت
جیمز:حدس بزن کیه ؟
هوگو : جیز تو اینجا چی کار میکنی ؟ چرا هنوز سوار قطار نشدی ؟
جیمز : خب من و ریموس و سیریوس و ا/ت اومدیم تولدتو تبریک بگیم میدونیم که گذشته ولی خب به هر حال.
ا/ت : به خبر خوب بهت بدم فقط ۳۶۵ روز دیگه مونده تا توهم بیای هاگوارتز
البته وقتی بیای ما دیگه اونجا نیستیم.
هوگو: ولی دلم میخواست امسال بیام.
«صدای سوت قطار میاد»
ریموس: بچه ها بیاید بریم وگرنه از قطار جا میمونیم.
ا/ت : خب ما دیگه بریم وگرنه متیو گیر میده که چرا دیر کردم
سیریوس : ابجی میشه انقدر اسم متیو رو جلو من نیار از اون ریدل متنفرم 😡😤
[متیو ریدل هم ۱۷ سالشه و برادر کوچک تر تام ریدله با همون والدمورت]
ا/ت: جیمز بابات به من و سیریوس گفته هواسمون بهت باشه که خرابکاری نکنی، هرچی نباشه ما عمو و عمتیم دیگه 😁
جیمز: البته ناتنی و اینکه هم سن هستیم 🥲ولی بریم تا بابام پوستمو نکنده 🙄
هوگو: خداحافظ
و...
بچه ها میدونم هنوز هیچ اتفاقی تو داستان نیوفتاده ولی به زودی یه اتفاق هیجان انگیز قراره بیوفته 🤭😇😉
بعد از اینکه صبحانه خوردن برای هوگو تولد گرفتن
هرمانی(مادر هوگو)یه کتاب درباره افسون های ساده بهش کادو داد
رز یه کتاب درباره تاریخچه هاگوارتز بهش داد
و رون(پدر هوگو)بهش یه جغد داد که هر وقت خواست به خواهرش توی هاگوارتز پیام بده
~~۳ روز بعد~~
سکوی ¾۹:
هرماینی: رز همه چیو برداشتی ؟
رز:اره
رون: یادت باشه برامون از هر اتفاقی اوفتاد نامه بنویسی
رز: باشه... راستی عمه جینی و عمو هری کجان ؟ قرار بود ساعت ۵ دقیقه به ۱۱ بیان با البوس و اسکورپیوس کار داشتم 😑
هوگو : اونجان !
ویو هوگو :
لیلی اومد پیش و به رز گفت البوس و دوستش تو قطار منتظرش هستن
منو بغل کرد و از مامان و بابام خداحافظی کرد و رفت تو قطار.
تو فکر این بودم که چی میشد اگه فقط یه سال بزرگتر بودم چی میشد
که یک دفعه یه دست آشنا جلوی چشمام رو گرفت و گفت
جیمز:حدس بزن کیه ؟
هوگو : جیز تو اینجا چی کار میکنی ؟ چرا هنوز سوار قطار نشدی ؟
جیمز : خب من و ریموس و سیریوس و ا/ت اومدیم تولدتو تبریک بگیم میدونیم که گذشته ولی خب به هر حال.
ا/ت : به خبر خوب بهت بدم فقط ۳۶۵ روز دیگه مونده تا توهم بیای هاگوارتز
البته وقتی بیای ما دیگه اونجا نیستیم.
هوگو: ولی دلم میخواست امسال بیام.
«صدای سوت قطار میاد»
ریموس: بچه ها بیاید بریم وگرنه از قطار جا میمونیم.
ا/ت : خب ما دیگه بریم وگرنه متیو گیر میده که چرا دیر کردم
سیریوس : ابجی میشه انقدر اسم متیو رو جلو من نیار از اون ریدل متنفرم 😡😤
[متیو ریدل هم ۱۷ سالشه و برادر کوچک تر تام ریدله با همون والدمورت]
ا/ت: جیمز بابات به من و سیریوس گفته هواسمون بهت باشه که خرابکاری نکنی، هرچی نباشه ما عمو و عمتیم دیگه 😁
جیمز: البته ناتنی و اینکه هم سن هستیم 🥲ولی بریم تا بابام پوستمو نکنده 🙄
هوگو: خداحافظ
و...
بچه ها میدونم هنوز هیچ اتفاقی تو داستان نیوفتاده ولی به زودی یه اتفاق هیجان انگیز قراره بیوفته 🤭😇😉
- ۹.۳k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط