رمان آغوشی از جنس خطر پارت چهارم 4
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت⁴
کایا:
بلخره از شهر خارج شدیم و رفتیم جایی که محموله رو از اکیپم گرفتن
از ماشین پیاده شدم و کنان هم همون موقع رسید بهم. کاملا از قیافش معلوم بود که ترسیده و نگرانه منم جای اون بودم همین حالو داشتم
کم چیزی نبود این مسئله به این بزرگی!
فقط کافی به یه جا خبرش پخش بشه که رئیس شرکت ستاره شمالی قاچاق اسلحه میکنه و......
عصبی نفسمو بیرون دادم و رو به کنان گفتم
-توضیح بده چی شد چجوری شد بچه هارو فرستادی پی کار؟
+آره داداش فرستادم. خب ببین ما اومده بودیم با یه ون و دوتا لکسوس که اسکورت کرده بودن
یه تریلی به صورت غیر عادی داشت میومد سمت ما و بعدش.....
-صب کن. یعنی چی غیر عادی؟
+داداش انگار راننده خواب بود اصلا! کامیون تو چند قدمی ما ترمز کرد ، هر چقدر منتطر موندیم راننده نیومد پایین ولی ما میدیدیمش که اونجاست و نشسته نگاهمون میکنه! یکی از بچه هارو فرستادم بره ببینه چه خبر شده یکی دیگه رو هم فرستادم بارو چک کنه
-کنان قصه تعریف میکنی؟ده بجنب بنال(کمی داد)
+باشه داداش تُرش نکن! بچه ها برام خبر آوردن که نه محموله توی کامیون هست نه راننده زندست!.... درواقع راننده یه تیر به سرش شلیک شده بود و کامیون به صورت حرفه ای و کنترلی تا اینجا هدایت شده . تنها چیزی که دستمون گلوله ای هست که توی سر راننده شلیک شده!
-کجاست بده ببینم
کنان دستش رو برد داخل جیب شلوارش و یه گلوله که از خون راننده تریلی تمیز شده بود داخل یه پلاستیک مخصوص کوچیک ژیپ دار داد به دست کایا
کایا با دقت گلوله رو برسی کرد
تنها چیزی که روش نوشته شده بود E.T.R بود
یه حدس هایی میزد ولی بعید میدونست از اون پیرمرد آبی گرم بشه یا آخر عمری جرعت کنه پاشو تو کفش کایا کنه
تو همین حال تلفن کنان زنگ خورد
-الو بگو
..........+
-مطمئنی؟
...........+
-خیله خب الان کدوم گوریه؟
.............+
-باشه. پسرشو بیارین برام
کنان:کایا پیداش کردیم!
-کیه؟
+اِحتیار
کایا گلوله رو توی مشتش فشار داد
-الان کجاست
+تو یه هتل به اسم فیستیک زیاد از اینجا دور نیست
کایا بی معطلی سوار ماشین شد و عصبانیتش رو سره پدال گاز خالی میکرد
از میون تموم ماشین ها داخل اتوبان لایی میکشید و فقط به یه چیز فکر میکرد! کشتن و مرگ
الان تنها چیزی که آرومش میکرد جون دادن دشمن چندین ساله اش بود و بس!
کایا فقط منتظر یه خطا از سمت اِحتیار بود تا سرشو زیر پاش له کنه!
آخرین باز احتیار جرعت کرده بود که به عمارت کایا حمله کنه و کایا فقط بخاطر پسرش اونو نکشت اما تمام افرادش رو خرید و یه گوشمالی درست و حسابی بهش داد
کایا گوشیش رو از روی داشبورد برداشت و میون مخاطبین دنبالش اسمش میگشت
اسم کی؟احتیار! پیرمردی که امروز روز مرگش توی تقویم نقش بسته بود
(تماس وصل شد)
+به به آقای کارهان!پسر گل زود تر از اینا منتظرت بودما
-محموله من کجاست(صدای عصبی و بم)
+حالا بیا یه چایی با هم بخوریم راجب سهم توعم حرف میزنیم
-خوب گوشاتو باز کن احتیار امروز آخرین روز عمر توعه. آخرین روزیه که میشنوی میبینی و حس میکنی پس خوب به حرفام دقت کن
+بگو گوش میدم(خنده کم)
-اول با پسر کوچولوی قشنگت و بعدم با اعتبار چندین و چند سالت خدافظی کن و بعدشم اشهد خودتو بخون چون دقیقا بالا سرتم پیره سگ!
#رمان
کایا:
بلخره از شهر خارج شدیم و رفتیم جایی که محموله رو از اکیپم گرفتن
از ماشین پیاده شدم و کنان هم همون موقع رسید بهم. کاملا از قیافش معلوم بود که ترسیده و نگرانه منم جای اون بودم همین حالو داشتم
کم چیزی نبود این مسئله به این بزرگی!
فقط کافی به یه جا خبرش پخش بشه که رئیس شرکت ستاره شمالی قاچاق اسلحه میکنه و......
عصبی نفسمو بیرون دادم و رو به کنان گفتم
-توضیح بده چی شد چجوری شد بچه هارو فرستادی پی کار؟
+آره داداش فرستادم. خب ببین ما اومده بودیم با یه ون و دوتا لکسوس که اسکورت کرده بودن
یه تریلی به صورت غیر عادی داشت میومد سمت ما و بعدش.....
-صب کن. یعنی چی غیر عادی؟
+داداش انگار راننده خواب بود اصلا! کامیون تو چند قدمی ما ترمز کرد ، هر چقدر منتطر موندیم راننده نیومد پایین ولی ما میدیدیمش که اونجاست و نشسته نگاهمون میکنه! یکی از بچه هارو فرستادم بره ببینه چه خبر شده یکی دیگه رو هم فرستادم بارو چک کنه
-کنان قصه تعریف میکنی؟ده بجنب بنال(کمی داد)
+باشه داداش تُرش نکن! بچه ها برام خبر آوردن که نه محموله توی کامیون هست نه راننده زندست!.... درواقع راننده یه تیر به سرش شلیک شده بود و کامیون به صورت حرفه ای و کنترلی تا اینجا هدایت شده . تنها چیزی که دستمون گلوله ای هست که توی سر راننده شلیک شده!
-کجاست بده ببینم
کنان دستش رو برد داخل جیب شلوارش و یه گلوله که از خون راننده تریلی تمیز شده بود داخل یه پلاستیک مخصوص کوچیک ژیپ دار داد به دست کایا
کایا با دقت گلوله رو برسی کرد
تنها چیزی که روش نوشته شده بود E.T.R بود
یه حدس هایی میزد ولی بعید میدونست از اون پیرمرد آبی گرم بشه یا آخر عمری جرعت کنه پاشو تو کفش کایا کنه
تو همین حال تلفن کنان زنگ خورد
-الو بگو
..........+
-مطمئنی؟
...........+
-خیله خب الان کدوم گوریه؟
.............+
-باشه. پسرشو بیارین برام
کنان:کایا پیداش کردیم!
-کیه؟
+اِحتیار
کایا گلوله رو توی مشتش فشار داد
-الان کجاست
+تو یه هتل به اسم فیستیک زیاد از اینجا دور نیست
کایا بی معطلی سوار ماشین شد و عصبانیتش رو سره پدال گاز خالی میکرد
از میون تموم ماشین ها داخل اتوبان لایی میکشید و فقط به یه چیز فکر میکرد! کشتن و مرگ
الان تنها چیزی که آرومش میکرد جون دادن دشمن چندین ساله اش بود و بس!
کایا فقط منتظر یه خطا از سمت اِحتیار بود تا سرشو زیر پاش له کنه!
آخرین باز احتیار جرعت کرده بود که به عمارت کایا حمله کنه و کایا فقط بخاطر پسرش اونو نکشت اما تمام افرادش رو خرید و یه گوشمالی درست و حسابی بهش داد
کایا گوشیش رو از روی داشبورد برداشت و میون مخاطبین دنبالش اسمش میگشت
اسم کی؟احتیار! پیرمردی که امروز روز مرگش توی تقویم نقش بسته بود
(تماس وصل شد)
+به به آقای کارهان!پسر گل زود تر از اینا منتظرت بودما
-محموله من کجاست(صدای عصبی و بم)
+حالا بیا یه چایی با هم بخوریم راجب سهم توعم حرف میزنیم
-خوب گوشاتو باز کن احتیار امروز آخرین روز عمر توعه. آخرین روزیه که میشنوی میبینی و حس میکنی پس خوب به حرفام دقت کن
+بگو گوش میدم(خنده کم)
-اول با پسر کوچولوی قشنگت و بعدم با اعتبار چندین و چند سالت خدافظی کن و بعدشم اشهد خودتو بخون چون دقیقا بالا سرتم پیره سگ!
#رمان
- ۹.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط