{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن.

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن.
حاجی داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد. هنوز قاشق اول را نخورده، رو به عبادیان کرد و پرسید:

- عبادی! بچه ها شام چی داشتن؟

گفت:همینو

- حاجی پرسید: واقعاً؟ جون من؟"

نگاهش را دزدید و گفت: تُن رو فردا ظهر می دیم.

حاجی قاشق را برگرداند...
خوراک در گلویم گیر کرد.

گفت: حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم.

حاجی همین طور که کنار می کشید گفت:
- به خدا منم فردا ظهر می خورم ...

#شهید_حاج_محمدابراهیم_همت
.
.
.
شهدا را یاد کنیم؛ هرچند با یک صلوات.


#شیعه #شهید #شهادت
#بسیج_سایبری


#حق_پایدار_است
دیدگاه ها (۷)

سانزو سرشو آورد بالا و دید که نانسی از خجالت سرشو انداخته پا...

حاجی داشت حرف می‌زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می‌کرد. هن...

┇بسم الله را گفته و نگفته شروع بخوردن کردم. حاجی داشت حرف می...

"بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن. حاجی داشت حرف ...

🌼 خاطرات شهید ابراهیم همت🌼 🔅 موضوع: هر چه اصرار کردیم ،نخور...

تازه رسیده بود دو کوهه، ساعت یک و نیم بعد از نیم شب بود . جل...

( طنز جبهه ) ریشتو روی پتو میذاری یا زیرش؟ بعد از ظهر یکی از...

طنز جبهه ریشتو روی پتو میذاری یا زیرش؟ بعد از ظهر یکی از رو...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_دومصالح آرا...

فصل هفتم..اون دوتا همچنان باهم صحبت می کردن که علی هم رسید ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط