{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن.

"بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن.

حاجی داشت حرف میزد و سبزی پلو را با تُن ماهی قاطی می‌کرد.

هنوز قاشق اول را نخورده، رو به عبادیان کرد و پرسید: عبادی ! بچه‌ها شام چی داشتن؟

همین غذا رو.

واقعاً ؟

عبادیان نگاهش رو دزدید و گفت : تُن رو فردا ظهر می‌دیم بهشون.

حاجی قاشق رو برگردوند. غذا در گلویم گیر کرد❗ ️

حاجی جون به خدا تُن رو فردا ظهر بهشون می‌دیم.

حاجی همین طور که کنار می‌کشید گفت: به خدا منم فردا ظهر می‌خورم..."


⛔ ️آقای وزیر نیرو❗ ️دو وعده غذا که چیزی نیست، این مردم بچه‌هاشون رو برای حفظ انقلاب دادن، اما فرمانده‌هان اون زمان هم مثل مردم زندگی می‌کردن، نه اینکه فرزندانشون خارج کشور باشن و خودشون به اسم سفره انقلاب حقوق آنچنانی داشته باشن و بعد مردم رو به کم مصرفی دعوت کنن❗ ️

@Afsaran.ir
دیدگاه ها (۱)

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

دید پنهان ,انفجار اشکار

فقط یه دوست معمولی پارت 4داشتم کتابم رو باز می‌کردم که صدای ...

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

تک پارتی✨از صبح همه‌چیز عجیب بود.چشم‌هات رو که باز کردی، سرت...

You are mine...⁵واقعا لقب عروسک کوچولو بهش میادهم شبیه عروسک...

KIM V

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

قسمت ۶

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط