سلام من اسمم نگین هست از سوم راهنمایی مانتو شلواری بودم ت

سلام من اسمم نگین هست از سوم راهنمایی مانتو شلواری بودم تیپم بد نبود پوشیده و خوب بود تا اینکه ساپورت اومد
ساپورت پوشیدم به روز و خیلی شیک و پیک و مدرن،من با تکنولوژی و مد میرفتم جلو به قولا به روز بودم
راستش من برا دل خودم تیپ میزدم و آرایش میکردم چون رنگ شاد دوست داشتم بهم انرژی مثبتی میداد
ولی وقتی مانتو من کوتاه تر و چسبون تر شد متلک پسرا شروع شد اون موقع هم متلک بهم میگفتن ولی نه در این حد مثلا میگفتن خوشکله شماره بدم و این حرفا تا چن وقت پیش طرفای ساعت4 داشتم میرفتم خونه پسر محلمون و چند تا دوستاش وایساده بودن منم هندزفری تو گوشم بود
یه چند قدم قبل از برسم به این پسرا اهنگ رو استپ کرد دیگه داشتم نزدیکه خونه میشد گفتم استپش کنم تا رسیدم به این پسرا یکیشون گفت آرش عجب چیزی بودا مخش بزن بریم باهاش حال و هول اینو که شنیدم یه حس خیلی بدی بهم دست داد خیلی بهم برخورد او دلم چند تا فوش بهش دادم فرداش رفتم دانشگاه.
بعد دانشگاه میخاستم برم خرید من کلا سه تا دوست صمیمی داشتم سارا،الیکاوشادی
سارا که مامانش زنگ زد رفت خونه
شادی هم دوس پسرش اومد دنبالش
الیکا هم نامزدش اومده بود در دانشگاه رفتن بیرون.
راستی الکیا یه دوست داشت که بیشتر موقع ها با هم بودن.
من قبل اینکه خارج بشیم از در کلاس گفته بودم میخام برم خرید
به هر کدومشون گفتم گفتن نمیتونیم فقط سارا گفت باشه من میام که اونم مامانش زنگ زد.
خلاصه همشون رفتن منو و زینب موندیم.
زینب خیلی مهربونه یهو گفت من دارم میرم خرید میایی بریم؟
منم گفتم اره بریم اتفاقا منم داشتم میرفتم.
من نوع رفتارم حجابم همه چیزم با زینب خیلی فرق داشت،
اون چادری بود.
با هم رفتیم بیرون اولش خبری از متلک نبود چون جای خلوتی بود رفتیم با هم بستنی خوردیم بعد رفتیم پارک همین که وارد پارک گفتم بعد پارک میریم خرید تا وارد پارک شدیم متلکا شروع شد ز
زینبم چادری و محجبه وقتی این متلکا رو میشنید رنگش عوض میشد.
حس کردم خیلی ناراحت شده.
فرداش زنگ زد باهام حرف زد سلام و احوال پرسی و اینا تو این چند روز خیلی صمیمی شده بودیم
احساس میکردم دوساله هم دیگه رو میشناسیم.
راستی من که نتونستم خرید کنم خریدم اوفتاد برا یه روز دیگه.
چند روز بعد از زینب خواهش کردم که بریم خرید اونم گفت باشه.
گفت بیا خونه ما تا باهم بریم
داشتم میرفتم خونه زینب اینا اون پسر همسایمون وایساده بود.
یادم اوفتاد به اون متلکه ریختم بهم حسابی تا خونه زینب اینا ناراحت بودم
وقتی رسیدم پیش زینب گفت نگین جونم چرا ناراحتی؟
منم دلم پر بود براش همه چیزو گفتم
گفتم دیگه خسته شدم از متلکای پسرای بیشعور
گفت منو قبول داری؟
گفتم اره گفت پاشو بیا اتاقم
رفتیم تو اتاقش
گفت اگه میخایی من همرات بیام و از متلک پسرا راحت شی چادر بپوش
منم گفتم باشه رفتیم بیرون و اومدیم حتی یه متلک هم نشنیدم حتی یه دونه باورم نمشید تا یه دفعه دیگه امتحان کردم ید حجاب رفتم فرداش با چادر رفتم دیدم بله درسته.
دیدگاه ها (۱۳)

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

Cruel Love پارت ۴ ‌ تهیونگ گفت که چهار تایی بریم بیرون (لار...

اجبار به بدبختی پارت ۴۸

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

اکسپرور

رومان قطره قرمز (پارت 2)

رمان عشق ممنوع

فقط یه دوست معمولی پارت2صبح زود که پاشدم یه زنگ به مینا زدم ...

من وقتی از دانشگاه /مدرسه برمیگردم 🙇‍♀️امروز فقط یه کلاس داش...

حاجی امروز رفتیم خونه دوست مامانم😐بهتون گفتم که میرم...بگذری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط