{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟

به نام خدا
ما امسال تابستان عجیبی داشتیم. هنوز درست و حسابی شروع نشده بود که شنیدیم: ‌«یک عدد دکل گم شده‌» . من از دوستم پرسیدم : ‌« مگر می‌شود یک دکل خود به خود گم شود؟‌»
گفت: ‌«چرا نشود. مثلاً ما گچ‌های تخته سیاه را بر می‌داریم بعد به آقا معلم می‌گوییم گم شده.‌» پدرم که حرف‌های ما را شنیده بود، مهربانانه به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت : ‌«گچ دزد، عاقبت دکل دزد می‌شود .‌»
در تابستان امسال برنامه ماه عسل هم پخش شد و خیلی خوب بود . یک روز دختر خانمی که در عروسی‌ها پوز می‌داد و یک پسر علاقه‌مند به پرش عاشقانه از ارتفاع به برنامه آمد. بعد از این ماجرا پدرم روی تمام کانال‌های صدا و سیما قفل والدین گذاشت و من را کتک زد تا از بدآموزی جلوگیری کند.
چند روز بعد گفتند: ‌«دعواهای هسته‌ای به پایان رسیده .‌» ما هم بسیار خوشحال شدیم و به خیابان رفتیم و من کمی حرکات موزون انجام دادم، وقتی به خانه برگشتیم، پدرم من را کتک زد. داشتم به علت کتک خوردنم فکر می‌کردم که پدرم در حالی که روزنامه‌ کیهان زیر بغلش بود، گفت: ‌«غرب سر ما کلاه گذاشته، اون‌وقت توی بزغاله میری حرکات موزون انجام میدی رقاص؟‌» سپس همان روزنامه را لوله کرد و در حلق من قرار داد .
یک روز با شوق فراوان کلیپ آهنگ عموتتلو را به پدرم نشان دادم و گفتم : ‌«این همونیه که می‌گفتی بَده . نگاه کن ببین رو ناو ارتش داره میخونه.‌» پدرم به دقت کلیپ را تماشا کرد و به سمت من آمد و مرا بوسید و دوباره کلیپ را نگاه کرد و به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت : ‌«خالکوبیشو الان دیدم. بار آخرت باشه از این چیزا تو موبایلت می‌بینم.‌» 
در یکی دیگر از روزهای زیبا و نکبت بار تابستان با پدرم برای خرید به هایپر مارکت ‌«اصغر بقال‌» رفتیم . در آنجا شنیدیم که مردم تصمیم دارند خودروی صفر ایرانی خریداری نکنند. به پدرم گفتم: ‌«بیا ما هم با مردم همراه شویم‌». با شنیدن این سخن پدرم فی المجلس من را کتک زد و گفت: ‌«ای  خیانتکار، کاش بین سقف و بلبرینگ پراید کتلت می‌شدم و این صحنه را نمی‌دیدم که پسر گوساله‌ام به صف خائنین پیوسته!‌» 
در همین اواخر به پدرم گفتم: ‌«پدر بر اساس نظر سنجی یک موسسه، ایرانی‌ها عصبانی‌ترین مردم جهان شناخته شدند. من یاد شما افتادم که با عصبانیت، کلا تابستان ما رو نابود نمودید‌». پدرم با نرمی پاسخ داد: ‌«پسرم منو ببخش. عصبانیت من از سر دلسوزیه، واسه اینه که در آینده فرد مفیدی برای جامعه باشی‌».  واقعا لحظه عجیبی بود. سکوتی سنگین محیط را 
فرا گرفته بود. پدرم اتاق را ترک کرد و من در پشت پنجره در حالی که به افق می‌نگریستم به امید رسیدن پاییزی دل انگیز بودم که یه‌دفعه پدرم از پشت، بروس‌لی وار با حرکت پامرغی به سمتم حمله کرد و من را کتک زد و گفت: ‌«این آخرین کتک رو هم بخور پسرم که دفعه دیگه به آمار موسسات غربی استناد نکنی‌».
این بود انشای من‌

علیرضا مصلحی (روزنامه قانون)
دیدگاه ها (۱۵)

سناریو بلولاک

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۱: اتهامجونگ‌کوک که تا آن لحظه ماتش برده ...

جنگل نفرین شده پارت ۳

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت شانزدهم: آرامشِ ...

وقتی بچتون گم میشه P²گوشی رو قطع کرد همینجوری گریه می‌کردم ص...

(کشتار مافیا) «پارت 1»11سال قبل گو هاجین: لطفا بهمون رحم کن ...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط