(امید وارم غلط املایی نداشته باشه... (پارت دوم )

داستان اگه توی عکس معلوم نیست مینویسمش :
اولین دیدار همو دیدار چاچر و هانا کی بود که همو توی کاخ پدرش آیهان هم دیدن
(آیهان توی دوران رنسانس الهه یخ نیست و به انسان معمولیه )
هانا کی شوالیه نگهبان چاچر بود
بعد این که از کاخ خارج شدن یه نفس راحت کشیدن
هاناکی" از این لباس‌ها خوشم میاد ..."
چاچر " از لباس شوالیه ؟"
هانا کی " نه منظورم لباس شما بود اعلیا حضرت "
چاچر " مرض اینجا هم باید لاس بزنی آخه ..‌؟؟"
هانا کی " بله قربان "
طرف نانوبی
نانوبی" هووویی این همه عجله برای چیه !؟"
ندیمه مخصوص جلو اومد " ملکه مگه یادتون رفته که قراره با ولیعهد و عالی جناب
قرار شام داشتید ؟"
نانوبی " اومم جدی !! یادم نبود ...اسم تو چیه ؟"
ندیمه " من ندیمه شخصی شما لویزا هستم بانو "
نانوبی " خوووب پس الان باید چیکار کنیم دقیقا "
لویزا " باید بریم سر میز شام "
نانوبی لباس های اشرافی خودش رو پوشید و همراه لویزا به محل شام رفتن
نانوبی {چقدر این لباسا نازن ...}
در رو که باز کردن یه میز کشیده بود یک طرف میز فرانسیس مادر شبیه سازی شده
چاچر و اون سر میز آیهان خیلی معمولی 😂
دیدار دوم :(چاچر وهاناکی = نانوبی )
نانوبی جلو رفت با دیدن چاچر توی اون لباسهای پر زرق و برق خندش گرفت و با
زور جلوی خندشو گرفته بود
نانوبی پشت صندلی چاچر رو نگاه کرد که هانا کی وایساده بود و لبخند همیشه
شیطانیش رو روی لب داشت
بعد از گذراندن اوقات شام سه تفنگدار جمع شدن
( اسم مستعار ترکیب نانوبی ، چاچر ، هانا می )
چاچر" اگه ما سه تا اینجاییم پس بقیه هم توی عمیق قصر باید باش.."
هانا کی "فــــکر نــــکنم "
نانوبی " باید اون گل نمیدونم چی چی هو رو پیدا کنیم "
چاچر"اول باید بقیرو پیدا کنیم "
نانوبی "پس من رفتم لویزا صدام می‌کنه "
هانا کی " هنو هیچی نشده دوست پیدا کرده "
چاچر با نیش خند"با پرنسس درست حرف بزن .."
چاچر توی اتاق خودش بود و هانا کی بیرون اتاق نگهبانی میداد
در حین این که چاچر خواب بود بیماریش اوت می‌کنه
چاچر تب می‌کنه و کل بدنش گرم میشه نفس هایش سنگین میشن و قلبش ضعیف میزنه
چاچر اون زنگی که اون جا برای مواقع استراری گذاشته بودن رو می‌ره که
بکشه ولی دستش نمی‌رسه
هانا کی داشت با انگشت کوچیکه گوشش رو میخواروند که صدای افتادن گلدون رو
از توی اتاق می‌شنوه سریع در رو باز می‌کنه و می‌ره بالای سر چاچر
هاناکی" دارو هات کجاست "
چاچر به یه کیف کوچیک اشاره می‌کنه هانا می سریع قرص ها رو میاره و با یه
لیوان میده دست چاچر ، چاچر بعد از خوردن قرص یه نفس عمیق می‌کشه و
سرشو میگیره
هانا کی " به خیر گذشت "



داستان چاچر
ژانر : ماجرویی، طنز ، مبارزهای ، +۱۸
داستان خیالی ...

(امید وارم غلط املایی نداشته باشه )
دیدگاه ها (۱)

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

ادامه پارت ۷۴

بدو بخون رمان جدیددددددد### 🎬 معرفی‌نامه‌یِ رمان: «آسانسورِ ...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

خب داستان از این قراره که تهیونگ و جونگ کوک باهم دعوا شون شد...

شاهکاری به نام دروغ

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

چند پارتی جیمین پارت پنجم

شیادی که حتی حرف هایش را هم مجانی نمیزد!

دوش گرفتن همیشه حال آدمو خوب می‌کنه، بچه ها بعضی وقتا انگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط