_سناریو_
_اولین سناریو این پیج_
وقتی خواب میبینن که از دست دادنت ولی بیدار میشن و میبینن مثل یه فرشته کنارشون خوابیدی"درخواستی
نامجون
با تکون شدیدی از خواب پرید نفس نفس میزد و تپش قلب داشت با نگاهی به کنارش نفس لرزونی از سر آسودگی کشید و اجازه داد اشکاش جاری بشن دستی روی شونهش قرار گرفت"خوبی نامی؟"
با صدای گرفته گفت"خوبم عزیزدلم چیزی نیست"
به صورتش دست کشیدی"پس چرا گریه میکنی؟"
"چون...وای ا.ت من بدون تو...بدون تو هیچی نیستم.این عذابم میده"
"ولی با من همه چی هستی.پس من میمونم تا همه چی بمونی"
~
جین
از سر شب که با کابوس از خواب پریده بود خواب به چشمش نیومده بود.تو نصفه شب بیدار شدی که آب بخوری دیدی کنار پنجره وایساده و بیرون رو نگاه میکنه"سوکجینا؟"
برگشت سمتت.جوری نگاهت میکرد انگار یه رویایی"بله ا.ت؟"
"حالت خوبه عزیزم؟خوابت نمیبره؟"
یه لحظه صبر کرد و بعد سرش رو به نشونه منفی تکون داد"نه"
"مشکلی هست؟"
"فکر کنم فقط زیادی عاشقتم"
خندیدی و اون آروم شد"اگه عاشقمی چرا فرار کردی اونجا؟بیا بخواب منم با نگرانی واست زابراه نکن"
"باشه باشه.تو از منم غرغرو تری"
~
یونگی
توی خواب نفس نفس میزد و صدای قلبش به حدی بلند بود که از دور بتونی بشنوی دستتو روی صورتش کشیدی
"یونگیا؟عزیزم بیدار شو"
چشماشو فاصله داد و با دیدنت یه نفس عمیق کشید و محکم بغلت کرد"تو آخر منو دق میدی!"
خندیدی"چرا خب؟!داشتی خواب بد میدیدی!"
"چرا تو خواب هام هم مراقب خودت نیستی؟تو خوابم باید نگرانت باشم؟"
~
هوسوک
مدتی بود که بیدار شده بود ولی دلش نیومد بیدارت کنه فقط بالا پایین شدن قفسه سینهت موقع نفس کشیدن رو نگاه میکرد و دلش گرم میشد که هستی.که خوبی.پتو رو روت کشید و از دور مشغول تماشات شد"خورشید اگه یه لحظه نباشی...من یخ میزنم"
بیدار بودی ولی تکون نخوردی گذاشتی حرف بزنه و کیف کنی"بدون تو داغون میشم.هیچوقت ولم نکن"
~
جیمین
معمولا بروز نمیداد ولی به طرز وحشتناکی بهت وابسته شده بود.وقتی از خواب پرید انقد با شدت بلند شد که بیدار شدی کنارش نشستی و بهش یه لیوان آب دادی"چیزی نیست عزیزم...فقط خواب دیدی"
نگاهی به لیوان آب انداخت و دستاشو دورت حلقه کرد اشکاش شونهت رو خیس میکرد ولی تکون نخوردی و دستت رو نوازش وار به کمرش کشیدی"چیزی نیست موچی...آروم باش"
"ولم نکنی توییتی.بدون تو میمیرم.شوخی نمیکنم.میمیرم!"
"من اینجام عزیزم کنارتم..."
~
تهیونگ
تمام دنیا میدونستن ببری چطوری وابسته توئه چطور همیشه واست دلواپسه و چطور این دلواپسی داره تبدیل به وسواس میشه
بعد از اینکه با ماشین تصادف کردی اوضاع بدتر هم شده بود و اون زمان میخواست تا به شرایط قبل برگرده نصفه شب با نفس نفس بیدار شد ولی این بار تو آماده بودی دستاتو دورش حلقه کردی و گفتی"تهیونگا...هیچی نیست عزیزم.ما خونه ایم.اینجا بیمارستان نیست باشه؟"
صورتت رو قاب کرد"خوبی ا.ت؟زخمات..."
"خوبم عزیزم.عالی ام."
"من باید با تو چکار کنم؟"
نوازش کردن صورتش تیر خلاص بود.نفس بریده بریده ای کشید و سرش رو پایین انداخت"کیم ا.ت.فکر نبودنت اینجوری دیوونهم میکنه.دور از جونت ولی اگه یه روز نباشی...راستی راستی میمیرم!"
خندیدی"آره.آخه خیلی جذابم"
"البته که هستی!"
"بخواب تهیونگا.صبح که بیدار شی من اینجام.برات قهوه درست میکنم و تا ابد کنارت میمونم"
~
جونگکوک
همیشه سر به سرت میذاشت که اگه بمیری هم واسش مهم نیست و ککش هم نمیگزه و تو میخندیدی و میگفتی یه روز خودتو میکشی تا دنیا ببینه چقدر عاشقته.حالا تو رو زمین افتاده بودی و خون دستت روی زمین ریخته بود این صحنه اونقدر وحشتناک بود که تو خواب فریاد زد و بیدار شدی.محکم تکونش دادی و وقتی به زور بیدار شد آشفته و ناباورانه بهت خیره شد دست راستت رو گرفت و جلو آورد با نگاه کردن بهش بغضش شکست دستتو نوازش کرد و نزدیک خودش آورد"کوکی چیشده عزیزم؟خواب بد دیدی؟"
"ا.ت...غلط کردم.اگه تو نباشی من میمیرم تیکه تیکه میشم متلاشی میشم میترکم ولم نکنی ها!"
خندیدی"باشه بانی.بخشیدمت
وقتی خواب میبینن که از دست دادنت ولی بیدار میشن و میبینن مثل یه فرشته کنارشون خوابیدی"درخواستی
نامجون
با تکون شدیدی از خواب پرید نفس نفس میزد و تپش قلب داشت با نگاهی به کنارش نفس لرزونی از سر آسودگی کشید و اجازه داد اشکاش جاری بشن دستی روی شونهش قرار گرفت"خوبی نامی؟"
با صدای گرفته گفت"خوبم عزیزدلم چیزی نیست"
به صورتش دست کشیدی"پس چرا گریه میکنی؟"
"چون...وای ا.ت من بدون تو...بدون تو هیچی نیستم.این عذابم میده"
"ولی با من همه چی هستی.پس من میمونم تا همه چی بمونی"
~
جین
از سر شب که با کابوس از خواب پریده بود خواب به چشمش نیومده بود.تو نصفه شب بیدار شدی که آب بخوری دیدی کنار پنجره وایساده و بیرون رو نگاه میکنه"سوکجینا؟"
برگشت سمتت.جوری نگاهت میکرد انگار یه رویایی"بله ا.ت؟"
"حالت خوبه عزیزم؟خوابت نمیبره؟"
یه لحظه صبر کرد و بعد سرش رو به نشونه منفی تکون داد"نه"
"مشکلی هست؟"
"فکر کنم فقط زیادی عاشقتم"
خندیدی و اون آروم شد"اگه عاشقمی چرا فرار کردی اونجا؟بیا بخواب منم با نگرانی واست زابراه نکن"
"باشه باشه.تو از منم غرغرو تری"
~
یونگی
توی خواب نفس نفس میزد و صدای قلبش به حدی بلند بود که از دور بتونی بشنوی دستتو روی صورتش کشیدی
"یونگیا؟عزیزم بیدار شو"
چشماشو فاصله داد و با دیدنت یه نفس عمیق کشید و محکم بغلت کرد"تو آخر منو دق میدی!"
خندیدی"چرا خب؟!داشتی خواب بد میدیدی!"
"چرا تو خواب هام هم مراقب خودت نیستی؟تو خوابم باید نگرانت باشم؟"
~
هوسوک
مدتی بود که بیدار شده بود ولی دلش نیومد بیدارت کنه فقط بالا پایین شدن قفسه سینهت موقع نفس کشیدن رو نگاه میکرد و دلش گرم میشد که هستی.که خوبی.پتو رو روت کشید و از دور مشغول تماشات شد"خورشید اگه یه لحظه نباشی...من یخ میزنم"
بیدار بودی ولی تکون نخوردی گذاشتی حرف بزنه و کیف کنی"بدون تو داغون میشم.هیچوقت ولم نکن"
~
جیمین
معمولا بروز نمیداد ولی به طرز وحشتناکی بهت وابسته شده بود.وقتی از خواب پرید انقد با شدت بلند شد که بیدار شدی کنارش نشستی و بهش یه لیوان آب دادی"چیزی نیست عزیزم...فقط خواب دیدی"
نگاهی به لیوان آب انداخت و دستاشو دورت حلقه کرد اشکاش شونهت رو خیس میکرد ولی تکون نخوردی و دستت رو نوازش وار به کمرش کشیدی"چیزی نیست موچی...آروم باش"
"ولم نکنی توییتی.بدون تو میمیرم.شوخی نمیکنم.میمیرم!"
"من اینجام عزیزم کنارتم..."
~
تهیونگ
تمام دنیا میدونستن ببری چطوری وابسته توئه چطور همیشه واست دلواپسه و چطور این دلواپسی داره تبدیل به وسواس میشه
بعد از اینکه با ماشین تصادف کردی اوضاع بدتر هم شده بود و اون زمان میخواست تا به شرایط قبل برگرده نصفه شب با نفس نفس بیدار شد ولی این بار تو آماده بودی دستاتو دورش حلقه کردی و گفتی"تهیونگا...هیچی نیست عزیزم.ما خونه ایم.اینجا بیمارستان نیست باشه؟"
صورتت رو قاب کرد"خوبی ا.ت؟زخمات..."
"خوبم عزیزم.عالی ام."
"من باید با تو چکار کنم؟"
نوازش کردن صورتش تیر خلاص بود.نفس بریده بریده ای کشید و سرش رو پایین انداخت"کیم ا.ت.فکر نبودنت اینجوری دیوونهم میکنه.دور از جونت ولی اگه یه روز نباشی...راستی راستی میمیرم!"
خندیدی"آره.آخه خیلی جذابم"
"البته که هستی!"
"بخواب تهیونگا.صبح که بیدار شی من اینجام.برات قهوه درست میکنم و تا ابد کنارت میمونم"
~
جونگکوک
همیشه سر به سرت میذاشت که اگه بمیری هم واسش مهم نیست و ککش هم نمیگزه و تو میخندیدی و میگفتی یه روز خودتو میکشی تا دنیا ببینه چقدر عاشقته.حالا تو رو زمین افتاده بودی و خون دستت روی زمین ریخته بود این صحنه اونقدر وحشتناک بود که تو خواب فریاد زد و بیدار شدی.محکم تکونش دادی و وقتی به زور بیدار شد آشفته و ناباورانه بهت خیره شد دست راستت رو گرفت و جلو آورد با نگاه کردن بهش بغضش شکست دستتو نوازش کرد و نزدیک خودش آورد"کوکی چیشده عزیزم؟خواب بد دیدی؟"
"ا.ت...غلط کردم.اگه تو نباشی من میمیرم تیکه تیکه میشم متلاشی میشم میترکم ولم نکنی ها!"
خندیدی"باشه بانی.بخشیدمت
- ۱۴.۳k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط