موضوع: وقتی آ ت برای جلب توجه شوهرش، یونگی، باهاش قهر می
موضوع: وقتی آ ت برای جلب توجه شوهرش، یونگی، باهاش قهر میکنه
ساعت ۱۱ شب بود و یونگی هنوز خونه نیومده بود.
آ ت روی مبل نشسته بود و با اخم به گوشیاش نگاه میکرد.
بالاخره صدای باز شدن در اومد.
یونگی: عزیزم؟ بیداری؟
آ ت: نه، دارم با روحتم حرف میزنم.
یونگی با خنده وارد شد.
اوه، خانمم امشب زبونش تیز شده!
به طرفش رفت تا ببوسدش، اما آ ت صورتش رو برگردوند.
یونگی: هوم؟ چی شده؟
آ ت: هیچی. برو به کارات برس.
یونگی: آ ت، باز شروع کردی؟
آ ت: من شروع کردم؟ تو اصلاً یادت هست زن داری؟
لبخند یونگی محو شد.
آ ت با بغض گفت:
منم دلم توجه میخواد، یونگی. دلم میخواد یه بار تو دنبال من بیای، نه اینکه همیشه من منتظر تو بمونم.
یونگی خواست دستش رو بگیره، اما آ ت بلند شد.
امشبم باهات قهرم. شب بخیر!
یونگی به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
لعنتی... این دختر قراره منو دیوونه کنه.
اما نمیدونست فردا قراره چه بلایی سرش بیاد...
ساعت ۱۱ شب بود و یونگی هنوز خونه نیومده بود.
آ ت روی مبل نشسته بود و با اخم به گوشیاش نگاه میکرد.
بالاخره صدای باز شدن در اومد.
یونگی: عزیزم؟ بیداری؟
آ ت: نه، دارم با روحتم حرف میزنم.
یونگی با خنده وارد شد.
اوه، خانمم امشب زبونش تیز شده!
به طرفش رفت تا ببوسدش، اما آ ت صورتش رو برگردوند.
یونگی: هوم؟ چی شده؟
آ ت: هیچی. برو به کارات برس.
یونگی: آ ت، باز شروع کردی؟
آ ت: من شروع کردم؟ تو اصلاً یادت هست زن داری؟
لبخند یونگی محو شد.
آ ت با بغض گفت:
منم دلم توجه میخواد، یونگی. دلم میخواد یه بار تو دنبال من بیای، نه اینکه همیشه من منتظر تو بمونم.
یونگی خواست دستش رو بگیره، اما آ ت بلند شد.
امشبم باهات قهرم. شب بخیر!
یونگی به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
لعنتی... این دختر قراره منو دیوونه کنه.
اما نمیدونست فردا قراره چه بلایی سرش بیاد...
- ۱۴۰
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط