👑 پارت ۲۳👑
👑 پارت ۲۳👑
❤ باران❤
خواستم برم داخل که دیدم یکی لباسمو گرفته برگشتم دیدم دسته دره که عاشق لباس عزیز من شده و تو بغل گرفتشه و داره بوسش میکنه و میخواد ازش خاستگاری ولی من لباسمو به هیچکس نمیدم لباسمو دراوردم و یکی زدم تو سر خودم تا این فکرای چرت و پرت رو نکنم....داشتم همینجور زیر لبی حرف میزدم که صدای قهقه ی دوتا حوری اومد سرمو اوردم بالا که با دیدن بهداد و یه پسر دیگه مات موندم ولی قلبم دوباره رفته بود رو دور بندری.....
بهداد_باران تو[نگاهی به دوروبرش کرد و ادامه داد]اینجا؟
به من و من افتاده بودم:
_خب راستش اره دیگه من اومده بودم پیش دوستم ژاله جهانبخش....
بهداد_ماجرای خاستگاری دسته در از لباست چیه؟
با زبون بی زبونی میگه من همرو شنیدما
نگاهی به فرد کناریش کردم که دیدم داره نگام میکنه منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:
_هان چیه خوشگل ندیدی؟
پسره_خوشگل رو که هرروز تو اینه میبینم
_بپا اینه خونتون از خوشگلی زیادت نشکنه شاه پسر
پسره_من همایون هستم
_به.....لا الا لله دهن منو باز نکن لطفا منم بارانم دوست ماتینا
همایون با شیطنت نگاهی به بهداد انداخت و گفت:
بهداد_اهان تو همونی که.....
بهداد نزاشت ادامه بده و دهنشو محکم گرفت نزاشت حرفی بزنه نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن ساعت به سمت پذیرش پرواز کردم.....
دختره_بله کاری داشتید؟
_میخوام خانوم دکتر رو ببینم....
دختره_وقت قبلی داشتین؟
_بله
دختره_به نام؟
_باران
دختره_چند لحظه صبر کنید
همینطور داشت لیست امروزشو میگشت که دستمو رو اولین اسم نهادم و گفتم:
_اولیشه نمیخواد واسه کلاس دستتو رو اسما بگردونی......لووووس
البته لوسو تو دلم گفتم....
بعد از انجام کارای لازمه رفتم داخل پیش ژاله و نشستم رو صندلی ها که اومد کنارم داشتیم خاطرات باهم بودنمونو تعریف میکردیم که......
دوستان ببخشید کمه قول میدم جبران کنم❤ ❤ ❤ میبوسمتووون عشقتووونم خودم میدونممم فهلاااااا❤ ❤ ❤ ❤ 💗 💗 💗 💗 💋
یاعلی👋
❤ باران❤
خواستم برم داخل که دیدم یکی لباسمو گرفته برگشتم دیدم دسته دره که عاشق لباس عزیز من شده و تو بغل گرفتشه و داره بوسش میکنه و میخواد ازش خاستگاری ولی من لباسمو به هیچکس نمیدم لباسمو دراوردم و یکی زدم تو سر خودم تا این فکرای چرت و پرت رو نکنم....داشتم همینجور زیر لبی حرف میزدم که صدای قهقه ی دوتا حوری اومد سرمو اوردم بالا که با دیدن بهداد و یه پسر دیگه مات موندم ولی قلبم دوباره رفته بود رو دور بندری.....
بهداد_باران تو[نگاهی به دوروبرش کرد و ادامه داد]اینجا؟
به من و من افتاده بودم:
_خب راستش اره دیگه من اومده بودم پیش دوستم ژاله جهانبخش....
بهداد_ماجرای خاستگاری دسته در از لباست چیه؟
با زبون بی زبونی میگه من همرو شنیدما
نگاهی به فرد کناریش کردم که دیدم داره نگام میکنه منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:
_هان چیه خوشگل ندیدی؟
پسره_خوشگل رو که هرروز تو اینه میبینم
_بپا اینه خونتون از خوشگلی زیادت نشکنه شاه پسر
پسره_من همایون هستم
_به.....لا الا لله دهن منو باز نکن لطفا منم بارانم دوست ماتینا
همایون با شیطنت نگاهی به بهداد انداخت و گفت:
بهداد_اهان تو همونی که.....
بهداد نزاشت ادامه بده و دهنشو محکم گرفت نزاشت حرفی بزنه نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن ساعت به سمت پذیرش پرواز کردم.....
دختره_بله کاری داشتید؟
_میخوام خانوم دکتر رو ببینم....
دختره_وقت قبلی داشتین؟
_بله
دختره_به نام؟
_باران
دختره_چند لحظه صبر کنید
همینطور داشت لیست امروزشو میگشت که دستمو رو اولین اسم نهادم و گفتم:
_اولیشه نمیخواد واسه کلاس دستتو رو اسما بگردونی......لووووس
البته لوسو تو دلم گفتم....
بعد از انجام کارای لازمه رفتم داخل پیش ژاله و نشستم رو صندلی ها که اومد کنارم داشتیم خاطرات باهم بودنمونو تعریف میکردیم که......
دوستان ببخشید کمه قول میدم جبران کنم❤ ❤ ❤ میبوسمتووون عشقتووونم خودم میدونممم فهلاااااا❤ ❤ ❤ ❤ 💗 💗 💗 💗 💋
یاعلی👋
- ۲.۱k
- ۲۴ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط