{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👑 پارت ۲۲👑

👑 پارت ۲۲👑

💞 دفتر خاطرات بهار💞

که یهو.....
حس کردم یخ بستم چشمامو که بسته بودم رو اروم اروم باز کردم که با دوتا تیله قهوه ای یه درست یه سانتی متری صورتم بود چشم دوختم و نگاهی به جایی که چند دقیقه پیش بودم انداختم و فکرم رفت پیش چند دقیقه پیش بدون این که حالیم بشه تو چشمای ارسلان خیرم و سرش اروم اروم داره میاد پایین....
وقتی داشتم میرفتم گوشه حواسم نبود یه پرتگاه هست بخاطر همین نزدیک بود بیوفتم که صاحب این دوتا تیله قهوه ای منو نجات داد با گرم شدن لبام از فکر دراومدم و نگاهمو به چشمای بسته شده از لذت ارسلان دوختم.....
اخرای لب گرفتنش بود که با صدای سرفه ای ولم کرد و گذاشتم زمین(تو بغلش داشت خوش میگذروند)سرمو سمت صدا چرخوندم و با صحنه ای که دیدم میخواستم از عصبانیت بترکم.....
بارانه بود یکی از لوووووس ترین های کلاس که از قضا از خانواده های پولدار هم بوده....
بیتوجه به بارانه به چشمای خمار ارسلان نگاه کردم بازم سرش داشت جلو میومد که......
(میدونم خیلی بدجنسمممم😂 😂 )
با صدا زدن های کسی از جا پریدم....
پویا_باران خانوم...باران...تگرگگگ...وقتی دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...
نزاشتم ادامه بده و گفتم:
_بدان تولد خواهرش است و گریه کرده.....😭
با این حرفم غمگین نگاهی بهم انداخت و کنارم روی صندلی نشست و دستشو نوازش وار رو بازوم تکون داد....
_راستی چیه پویا صدام زدی؟
پویا_هیچی بابا گوشت داشت زنگ میخورد
با یاداوری نوبت دکتری که داشتم از جام پریدم و به طرف در پرواز کردم که با صدای پویا برگشتم سمتش که دیدم گوشیمو گرفته سمتم....
ازش گرفتم تشکر کردم و راه تا مطب رو پیاده طی کردم و باز رفتم تو فکر....البته نه تو فکر دفترچه خاطرات بهار تو فکر بهداد....دیگه به خودم که نمیشه دروغ بگم یه حس هایی بهش دارم(تو عاشقشی چرا نمیفهمی)نخییرم فقط یه حسه عادته زود گذره هرچند خودمم از این حرفم راضی نبودم(دروغ نده اینجا فقط خودتیو خودت چرا نمیفهمی ‌دوسش داری؟هان؟)اره ندای من راست میگه من عاشقشم من دوستش دارم و باید کاری کنم دوستم داشته باشه نه نه باید کاری کنم از هم دور بشیم اخه قلب من مشکل داره چون همش تند میزنه....با صدای زنگ گوشیم نگامو انداختم روش و با دیدن اسم بهداد قلبم تند تند به سینم میکوبید جوری که انگار میخواد پرواز کنه بره به سمتش.....گوشی رو جواب دادم....با الو گفتنش دلم هری ریخت پایین....
بهداد_الو باران هستی؟
_بله؟
بهداد_بهداد هستم
_بله بله شناختم بفرمایید؟
بهداد_چیزه...ینی چیز نیست میشه ببینیم همو؟میخواستم راجب یه موضوع مهم صحبت کنیم....
اول خواستم بگم اره ولی یادم به قلبم افتاد گفتم:
_نه دلیلی نمیبینم من باید برم خدافظ....
سرمو بلند کردم و رو تابلو رو خوندم متخصص قلب و عروق...
خواستم برم داخل که.......
دیدگاه ها (۴۲)

اسم فیک : اون واسه منهp62ویو اتسریع وسایلامو جمع کردم و بعد ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁴همه‌چیز بیش از حد آروم بود..آروم‌تر ...

#in_your_eyespart_87ویو کایلاوقتی خریدام تموم شدبه سمت خونه ...

پارت ۳

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

My professorChapter:2Part:110چند ساعتی از شروع مهمونی گذشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط