{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابا گفت

بابا گفت
-‌اشکال نداره یه وقت دیگه...
-اره بابا
-عزیزم داداشت اصرار داشت زنگ بزنی خونه ی آقای عاشوری...و قراره خواستگاریو اگه قابل بودن بزاری
-من..من زنگ بزنم؟
-اره دخترم زشته من زنگ بزنم...یه وقت مادرش برداره..زشته..تو زنگ بزنی بهتره
-باشه باباجون
اهنگه رقصیه مور علاقمو گذاشتم
عاشقی کردم..
که بشی یارم..
منه مجنون از تو دس برندارم
عاشقی کردی که بشم سرمست
منه دلداده هواسم پیه چشمات هس
آخه دلمو میبری دوباره
دله من دل بی قراره
هوایی میشم عزیزم
سر بهسره دلم میزاره
دله دیوونمو میبری هردم
تو شدی دوایه دردم
خط و نشون کشیدم که دل به دلت ببندم
همش کاره دلم بود..
که غریبه اشنا شد
نمیدونی تو وجودم چه هیاهویی به پا شد
....
رقصم گرفته بود ..ولی نمیتونستم تکون بخورم..
یهو مهدی اومد جلونو تلفونو گرفت جلوم
و گفت
-بیا بگیر زنگ بزن
-عجله داریا...
-زنگ بزن
-خب شمارشو بزن..
شماره رو زد داد بهم
تا زنگ خورد صدای اشنایی گفت
-علو
-ام...سس.سلام منزل آقای عاشوری؟
-بله بفرمایید امرتون؟
عه ارتین بود که...ینی نفهمید منم...
-مادرتون هستن...
-عه مهتاب تویی
-بله...میشه گوشیو بدی به مادرت
از پشته گوشی داد...زد
مامان مامان ...بیا کارت دارن
یهو یه صدای خیلی قشنگی اومد گفت
-علو
-سلام خانومه عاشوری..خسته نباشید ..خوبید
مهدی داشت پیش من...هی ادا در میاورد که خراب نکنیااا
جواب داد
-سلام دخترم...ممنونم..ممنونم به خوبیت..شما؟
-من مهتاب هستم..واسه ی امره خیر زنگ زدم..برای دختر خانومه گلتون ماتینا..برای برادرم..اگه قابل بدونید..
ای اییی ماتینا گله؟عوقققق
-آهان دربارتون از ماتینا شنیده بودم..بله عزیزم..چه خوب ..من با خانواده هماهنگ میکنم..زمانه مناسبو خدمتتون میگم..
خیلی بامحبت حرف میزد..
نه به اون پسرش نه به خودش.
-ممنونم..لطف میکنید..پس ما منتظریم..کاری ندارید؟
-خواهش میکنم..نه عزیزم
-پس بااجازه خداحافظ
-خداحافظ
یهو مهدی پرید بالا....و گفت
-چی گفتن
-هیچی گفتن با خانواده هماهنگ میکنن به ما خبر میدن کی بریم خواستگاری
-خب خداروشکر
-ینی میخوای تنهام بزاری؟...
-‌خواهره عزیزم..تو تنها نمیمونی..من همیشه پیشتم..بعدم توهم یه روز ازدواج میکنی
بغلم کردو گفتم
-ایشالا خوشبخت شی
...بعده یه ساعت زنگ زدن و گفتن که...عصر ساعته ۶بریم خونشون ادرسم دادن..البته ما خودشونو میدونستیم..
فقط نشستم فیلم دیدم ساعت ۳بود..
یادم افتاد باید واسه قبولیم..شیرینی بدم..قرار بود دوستامو مهمون کنم...
زنگ زدم به سحرو سلین و بهار و گفتم
-بچه ها بریم تو اون کافی شاپ فلان جاعه میخوام مهمونتون کنم...
به سحر جدا گفتم که
-به سامیارو ارادم بگو بیان..ادرسه کافی شاپو بده بهشون ..
خودمم شخصا میخواستم زنگ بزنم ارتینو بهش بگم...
زنگ زدم روی گوشیش...جواب نداد دوباره ۵دقیقه بعد زنگ زدم جواب داد
-جانم
-سلام ارتین ...امروز میخوام مهمونتون کنم ساعته ۴:۳۰بیا کافی شاپه ......
-سلام مگه شما نمیخواین بیاین خونه ما...
-اره..خو بعدش میام اونجا
-اهان...فکر نکنم..بتونم بیام
-چرا؟...
-اونش به خودم ربط داره
-باشه خدافظ
قط کردم زود...
مرتیکه روانی واسه من کلاسم میزاره...به درک نیا..ولی خیلی کنجکاو شدم بدونم چرا نمیاد...
بالاخره ساعت۴شد.. یه ارایشه خیلی کم رو صورتم نشون دادم..یه رژه کالباسی رنگ یکم کرم..یه سایه ی سورمه ای بغله چشمم یه مانتوی کالباسی ماننده کوتاه پوشیدم..که قسمته پایین تنم که تا زانو میومد سیاه بودو..خیلی شیک بود..بایه شلواره جینه سفید..یه شاله سفیدم انداختم سرم...به بابا گفتم که میزم کجا و ازش اجازه گرفتم...اول نزاشت ولی بعد راضیش کردم
کفشای یکم پاشنه داره کالباسی رنگمو هم پوشیدم..
زود رفتم پاایین ...ماشینو برداشتمو رفتم به سمته کافی شاپ
ـرفتم داخل کافی شاپ...
کافی شاپش درجه یک بود...
سره یه میزی دیدم همه اونجان جز ارتین...
به درک...نیومده
رفتم سلام دادمو نشستم...مثل همیشه...اراد با بهار سحرو سامیار و سلین ...منم تک

...
سامیار گفت
-مهتاب خانوم خوشگل کردی
-نه والا..
-خوشگل هسی
-مرسی...
دلم یهو بدجور تیر کشید...
سامیار گفت
-دلت درد گرفته‌؟..
-نه چیزی نیس...
یهو صدای سحر اومد
-توجه توجه دوستای گلم خفه شید یه لحظه بهار خانوم میخوان یه خبریو بهمون بدن...
بهار پاشدو گفت
-بچه ها...امروز دوشنبس چهارشنبه مراسمه عقده منو اراده...خوشحال میشم با خانواده تشریف بیارید...
همه خیلی خوشحال شدن..پسرا سامیار ارادو بوس کرد ماهم بهارو ...
آخ جون یه عروسی افتادم..حتما باید میرفتم ارایشگاه
یهو صدای دراومد..همه نگاشون افتاد به اونجا...
وا آرتین بود...مگه نگفت نمیاد...
مهم نیس
سلام داد یه سلامه سرد کردم بهش..رفچ نشست یه راست پیشه سلین...
با سحرو بهار میونه خوبی نداشت اصلا...ولی با سلین...
سلین همش دسته ارتینو میگرفت...جیگرم میسوخت
دیدگاه ها (۱۶)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

the first lie

رمان

پارت ۱۴_ اوکی..جیوو سریع از دستشویی اومد بیرون ولی شوگا چسبو...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

ارباب خشن من ۲۰

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط