{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هفت معشوقه فصل پارت

هفت معشوقه فصل ۱ پارت ۴



+خب.. عامم میشه حداقل رو زمین بخوابی؟
_اینجا یه تخت به این گندگی گذاشتن! ناراحتی تو رو زمین بخواب!
+اههه.. خب من.. باشه بابا ایششش!
رومو چرخوندم سمت آینه و آروم گیره‌ موهامو در آوردم.
اوه تمومم نمیشن!
خوبه موهام باز بوده و انقدر گیره مو داره ازش در میاد!
رفتم دستشویی و آرایشمو پاک کردم..
حالا فقط مونده این لباس عروس مسخره!
هی دستمو کوتاه و دراز کردم.. اما نه! به زیپ نمیرسید که نمیرسید!
به جیمین نگاهی انداختم.
با همون لباسای مراسم رو تخت دراز به دراز خوابیده بود.
بیخیال شدمو از خواب بیدارش کردم.
+جیمین؟؟ جیمین؟؟
_هاا؟ چته؟
+کمکم کن زیپ لباسم رو باز کنم!
_اههه.. تو شب اولی انقدر دردسری؟
+خب دستم نمیرسه‌
_هوفففف! باشه بیا‌..
با دستم محکم لباسمو گرفتم که با باز شدن زیپ یه وقت نیوفته دار و ندارم به نمایش دربیاد!
آروم دستشو گذاشت رو زیپ و بازش کرد.
زیرلب تشکری کردم که دیدم خیره خیره داره به جای زیپ نگاه میکنه
+اععع منحرف!! خب دیگه انقدر نگاه نکن..
_زنمی! اختیارت دست خودمه!
+ما که واسه تو مالی نبودیم!
_هنوزم مالی نیستی! بی‌عاطفه!
اینو گفتو باز روشو برگردوند
خواستم جوابشو بدم که بیخیالش شدم
سریع یه گوشه دور از چشماش وایسادمو لباس راحتی تنم کردم.
+آخیشش.. راحت شدم!
باز بهش نگاهی انداختم.
+تو نمیخوای لباساتو عوض کنی؟
_چیه هوس کردی درشون بیاری؟ بیا.. مشکلی باهاش ندارم!
+من مثه تو منحرف نیستمممم! علاقه‌ای به تن برهنه‌ات ندارم! گفتم یه وقت با اون یقه ی تنگش نفس کم نیاری بمیری بیوفتی رو دسته من!
_من به این راحتیا نمیمیرم! نترس..
فحشی زیرلب نثارش کردمو خوابیدم رو تخت.
+حق نداری توی خواب بهم دست بزنیاا! حواسم بهت هست!
جوابی نداد و همچنان خودشو زد به خواب..
دیگه چیزی نگفتمو پلکامو محکم بستم که گویی خوابم ببره!
چند دیقه گذشت که صدای هوو هوو چندتا جغد رفته بود رو مخم!
لامصبا قشنگ دره پنجره‌ی اتاق داشتن برا خودشو آواز میخوندن
+اهههه! میشه به این جغدات بگی خفه شن؟؟؟
_من شاهزاده ی عادلی هستم! جغدها هم حق زندگی کردن دارن
+خب من اینطوری نمیتونم بخوابم! حداقل پنجره رو برو ببند
_نوکر بابات غلام سیاه!
+فعلا که یه شاهزاده ی عادل جلو چشامه!
_حوصله کل‌کل ندارم! اذیتت میکنن خب خودت برو در رو ببند!
شب اولی داشت حرصمو مثه چی درمیاورد!
رفتم سمت پنجره و از حرص محکم بستمش..
_این پنجره‌ی قصره بابات نیست‌هاا!
+بله باهاشون آشنایی دارم..
_باشه یه تنبیه به حسابت!
+تنبیه؟؟؟؟؟
_ آرع..
+آها.. اونوقت از چه نوع؟
پوزخندی زد و چشاشو باز کرد.
_از اون نوع‌هاا!
آهان کوتاهی گفتمو خودمو رو تخت جا به جا کردم تا خوابم ببره‌‌..
....
.
.
.
.
دیدگاه ها (۱۹)

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۴۰همچنان از دید تهیونگ😂💔چشامو باز ...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۴۱از دید وانیابا دهن باز به لیسا ن...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۹از دید تهیونگدیگه هیچی برای از د...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۸ته: مسخره‌ست نه؟؟دلم میخواست بگم...

P8🐣-{میره بالا دم اتاق میا و در میزنه} میا&بیا تو داداش-{میر...

ویو ۱۲آماده شدم و دارم میرم آدرسی که جونگکوک گفته بودرسیدم و...

آدم های درست زمان اشتباه.... pr6ویوی ا/ت صبح با درد شدیدی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط