•انتقام•
•انتقام•
پارت هفتاد و دوم✞︎🖤
ممد: الان کع دارم دقت میکنم مهدیس ۱۳ میلیارد نمیارزه
ولی تو بیشترم می ارزی
دیانا: با حرفی که زد تمام بدنم یخ کرد...
اتوسا: هوی حرف دهنتو بفهم مرتیکه...
ممد: به هر حال میتونین راجبش فکر کنید...
دیانا: چقدر ی ادم میتونه کثیف باشه
ممد: اوهو کوچولو تند نرو هنوز قدرت دست منه
دیانا: از رو صندلی پاشدم و زدم رو میز
وبا نفرت زل زدم تو چشمایه ممد و با سرعت از کافه خارج شدم
مهدیس: دیانا .. وایسا .. کجا میری دیاناااا
دیانا: نمیبینی مرتیکه چی میگه؟
مهدیس: جدی نگیرش گفتم که ولش کن...
دیانا: همش تقصیر من شد اونجوری شاید میتونستیم ی کاری کنیم...
اتوسا: بچها پسرا زنگ زدن بریم پیششون
دیانا: چیزی بهشون نگین درباره این قرار
پانیذ: حالا دیگه هیچ غلطی نمیتونین بکنین
دیانا: میشه بس کنین؟ بریم پیش بچها.
____
امیر: به اتوسا گفتم بیان اینجا جایی نیستن ارسلان نگران نباش...
مهراب: معلوم نیس کدوم گوری رفتن...
رضا: عه داداش ولشون کن...
ارسلان: نگفت کجان؟
امیر: نه نگفت گفتش دارن میان...
ارسلان: صدای زنگ خونه اومد
رفتم سمت در و درو باز کردم که با قیافه اشفته دیانا و بچها مواجه شدم
ارسلان: خوبی دیانا؟
دیانا: ارسلان میشه بزاری بیایم تو...
ارسلان: از کنار در رفتم کنار که بچها اومدن داخل...
دیانا: من باعث شده بودم که هیچ راهی واسه نجات بابای مهدیس نباشه شاید قبلا مهدیس راضی میشد با ادن مرتیکه ازدواج کنه ولی من تازه رسیده بودم به کسی که دوسش دارم...
پارت هفتاد و دوم✞︎🖤
ممد: الان کع دارم دقت میکنم مهدیس ۱۳ میلیارد نمیارزه
ولی تو بیشترم می ارزی
دیانا: با حرفی که زد تمام بدنم یخ کرد...
اتوسا: هوی حرف دهنتو بفهم مرتیکه...
ممد: به هر حال میتونین راجبش فکر کنید...
دیانا: چقدر ی ادم میتونه کثیف باشه
ممد: اوهو کوچولو تند نرو هنوز قدرت دست منه
دیانا: از رو صندلی پاشدم و زدم رو میز
وبا نفرت زل زدم تو چشمایه ممد و با سرعت از کافه خارج شدم
مهدیس: دیانا .. وایسا .. کجا میری دیاناااا
دیانا: نمیبینی مرتیکه چی میگه؟
مهدیس: جدی نگیرش گفتم که ولش کن...
دیانا: همش تقصیر من شد اونجوری شاید میتونستیم ی کاری کنیم...
اتوسا: بچها پسرا زنگ زدن بریم پیششون
دیانا: چیزی بهشون نگین درباره این قرار
پانیذ: حالا دیگه هیچ غلطی نمیتونین بکنین
دیانا: میشه بس کنین؟ بریم پیش بچها.
____
امیر: به اتوسا گفتم بیان اینجا جایی نیستن ارسلان نگران نباش...
مهراب: معلوم نیس کدوم گوری رفتن...
رضا: عه داداش ولشون کن...
ارسلان: نگفت کجان؟
امیر: نه نگفت گفتش دارن میان...
ارسلان: صدای زنگ خونه اومد
رفتم سمت در و درو باز کردم که با قیافه اشفته دیانا و بچها مواجه شدم
ارسلان: خوبی دیانا؟
دیانا: ارسلان میشه بزاری بیایم تو...
ارسلان: از کنار در رفتم کنار که بچها اومدن داخل...
دیانا: من باعث شده بودم که هیچ راهی واسه نجات بابای مهدیس نباشه شاید قبلا مهدیس راضی میشد با ادن مرتیکه ازدواج کنه ولی من تازه رسیده بودم به کسی که دوسش دارم...
- ۱۰.۶k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط