{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀

𓆩 پــارت هــشــتــم 𓆪 🖤🥀

ماشین سیاه آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شد.

نامجون بدون هیچ حرفی ماشین را روشن کرد.

موتور با صدای بلندی روشن شد.

ـ «کمربندتو ببند.»

اسما سریع کمربندش را بست.

ـ «نامجون، اونا کی‌ان؟»

ـ «بعداً توضیح می‌دم.»

ماشین با سرعت از خیابان خیس عبور کرد.

چند ثانیه بعد، ماشین سیاه هم حرکت کرد.

اسما از آینه نگاهش کرد.

ـ «هنوز دنبالمونن.»

نامجون فرمان را چرخاند و وارد یک خیابان فرعی شد.

ـ «می‌دونم.»

ـ «چطور می‌خوای ازشون فرار کنیم؟»

نامجون لبخند کوتاهی زد.

ـ «اونا هنوز نمی‌دونن من این شهر رو بهتر از خودشون می‌شناسم.»

---

چند دقیقه بعد، ماشین وارد یک پارکینگ قدیمی شد.

نامجون چراغ‌ها را خاموش کرد.

هر دو ساکت شدند.

صدای ماشین تعقیب‌کننده از دور شنیده می‌شد.

اسما آهسته پرسید:

ـ «فکر می‌کنی رفتن؟»

نامجون به بیرون نگاه کرد.

ـ «نه.»

چند لحظه بعد صدای باز شدن در ماشین دیگری آمد.

نامجون فوراً پیاده شد.

ـ «اینجا بمون.»

اسما دستش را گرفت.

ـ «نه!»

نامجون برگشت.

ـ «اسما، این بار باید به حرفم گوش بدی.»

ـ «ولی تو تنهایی می‌ری!»

نامجون چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «برای همین می‌خوام تو اینجا بمونی.»

و رفت.

اسما چند لحظه همان‌جا نشست.

اما ناگهان چیزی روی صندلی عقب توجهش را جلب کرد.

یک جعبه‌ی چوبی کوچک.

روی آن...

همان علامت حک شده بود.

اسما جعبه را برداشت.

درش قفل نبود.

وقتی بازش کرد، داخلش یک عکس قدیمی و یک کلید قرار داشت.

عکس را بیرون آورد.

این بار فقط دو کودک در تصویر نبودند.

سه نفر بودند.

اسما.

یون.

و...

یک دختر نوجوان که اسما او را نمی‌شناخت.

پشت عکس نوشته شده بود:

«سه نفر وارد این خانه شدند؛ فقط دو نفر از آن بیرون رفتند.»

اسما به نوشته خیره ماند.

ـ «یعنی چی...؟»

صدای قدمی پشت سرش آمد.

اسما آرام برگشت.

هیچ‌کس نبود.

اما روی زمین...

یک کاغذ افتاده بود.

آن را برداشت.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی بفهمی دختر سوم چه کسی بود، کلید را به اتاق شماره ۱۳ ببر.»

اسما کلید را محکم در دست گرفت.

در همان لحظه صدای نامجون از دور شنیده شد:

ـ «اسما!»

اسما سریع به سمت صدا برگشت.

نامجون در ورودی پارکینگ ایستاده بود.

چهره‌اش جدی بود.

اما وقتی جعبه را در دست اسما دید...

رنگ صورتش تغییر کرد.

ـ «اون رو از کجا آوردی؟»

اسما آرام گفت:

ـ «پشت صندلی بود.»

نامجون چند قدم جلو آمد.

ـ «اسما، اون جعبه رو بذار زمین.»

ـ «چرا؟»

نامجون جواب نداد.

اسما عکس را بالا آورد.

ـ «این دختر کیه؟»

نامجون به عکس نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «اون دختر...»

مکث کرد.

ـ «قرار بود هیچ‌وقت دیگه اسمش رو نشنوی.»

اسما با تعجب پرسید:

ـ «تو می‌شناسیش؟»

نامجون نگاهش را به عکس دوخت.

ـ «آره.»

ـ «کیه؟»

نامجون به اسما نگاه کرد.

ـ «دختری که باعث شد یون بمیره.»

اسما خشکش زد.

و همان لحظه...

صدای زنگ ساعت از گوشی‌اش بلند شد.

روی صفحه فقط یک پیام ظاهر شد:

«اتاق ۱۳ هنوز منتظر توست.»

🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀«چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»سؤال...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت هــفتم 𓆪 🖤🥀ساعت از سه...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت شــشم 𓆪 🖤🥀نامجون ...

𓆩 پــارت دهــم 𓆪 🖤🥀ساعت چهار صبح بود.عمارت قدیمی در میان مه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط