عشق پنهان پارت ۲۶
عشق پنهان
Part26
مزه خونو تو دهنم حس کردم خیلی بد زد
بدون اینکه واکنش خاصی نشون بدم ساکت میشم موهام تو صورتم میریزه و چشام نامعلوم میشه
سانزو:انقد داد نزن تازشم شاید من از زندگیم زیاد خوشم نیاد ولی نمیخام به دست مایکی بمیرم
هیچی نمیگم و سکوت میکنم از آشپزخونه میره بیرون منم میرم بیرون و از پله ها میرم بالا و مستقیم میرم تو اتاقم درو میبندم و میرم رو تخت دراز میکشم دستمو رو گونم میذارم و از درد اشک از چشام میاد سریع دستمو برمیدارم خیلی بد زده فک کنم دندونم شکست همونجوری اشک میریختم که خوابم میبره صب که بلند شدم رفتم جلو آینه خون رو گوشه لبام خشک شده بود و گونم کبود دستمو آروم رو کبودی کشیدم بعدش لوازم آرایشمو برداشتم و روشو پوشوندن تا ران و ریندو نبینن و بعدا شر درس نشه موهامو شونه کردم و رفتم بیرون از پله ها رفتم پایین و رفتم داخل آشپزخونه و واسه خودم قهوه درس کردم که یهو یکی از پشت منو بغل میکنه وقتی برمیگردم و به پشتم نگاه میکنم میبینم مایکیه سریع بغلش میکنم
مایکی:دلم برات تنگ شده بود دوریاکی کوچولو(با خنده*)
کینو:مگه تو ماموریت نداشتی؟
مایکی:زودتر از انتظارم تموم شد
کینو:قهوه میخوری؟
مایکی:نه دوریاکی میخوام
کینو:یکم از آخرین بار که درس کردم تو یخچال هست بردار تا بعدا برات بازم درس کنم
مایکی:باشه
قهومو که درس کردم برش داشتم و رفتم داخل اتاق تا کتاب بخونم و قهوه بخورم رفتم داخل بالکن و رو صندلی میشینم و شروع به کتاب خوندن میکنم
این دفعه کتاب درمورد دختر اشراف زاده ای در سرزمین دل های سرزمین عجایب بود به اسم کاترین که پادشاه را دلباخته خودش میکند اما در یک جشن سیاه و سفید که با لباس قرمزش در میان آن همه لباس سیاه و سفید توجه همه را به خودش جلب کرده بود با دلقک جدید دربار روبرو میشود و عاشق. و دلباخته دلقک که اسمش جست بود اما بعد از کلی اتفاق جست به قتل میرسه کاترین با سنگدلی با پادشاه ازدواج و ملکه میشود
قهوم که تموم شد کتابو بستم و رفتم داخل اتاق و از اتاق بیرون میرم دنبال مایکی گشتم و داخل اتاق جلسه در حال حرف زدن با سانزو بود وقتی وارد اتاق شدم از نگاه سانزو معلوم بود که چیزی نگفته و هنوز عصبیه بدون توجه به اون میرم داخل اتاق ولی مایکی حتی به من نگاهم نمیکنه و با لحن سردی که تا الان باهاش با من حرف نزده بود باهام حرف زد
مایکی:برو بیرون یه چیز خصوصیه
لبامو بهم محکم فشار دادم و سرمو یکم پایین گرفتم و از داخل لبمو گاز میگیرم و بدون هیچ حرفی بیرون میرم یکم ناراحت میشم ولی به خودم میقبولونم که شاید حواسش نیست یا خستگی سفرشه هنوز گونم بخاطر سیلی سانزو خیلی درد میکرد رفتم داخل اتاقم و بقیه کاغذ بازی ها رو انجام دادم
ادامه دارد......
Part26
مزه خونو تو دهنم حس کردم خیلی بد زد
بدون اینکه واکنش خاصی نشون بدم ساکت میشم موهام تو صورتم میریزه و چشام نامعلوم میشه
سانزو:انقد داد نزن تازشم شاید من از زندگیم زیاد خوشم نیاد ولی نمیخام به دست مایکی بمیرم
هیچی نمیگم و سکوت میکنم از آشپزخونه میره بیرون منم میرم بیرون و از پله ها میرم بالا و مستقیم میرم تو اتاقم درو میبندم و میرم رو تخت دراز میکشم دستمو رو گونم میذارم و از درد اشک از چشام میاد سریع دستمو برمیدارم خیلی بد زده فک کنم دندونم شکست همونجوری اشک میریختم که خوابم میبره صب که بلند شدم رفتم جلو آینه خون رو گوشه لبام خشک شده بود و گونم کبود دستمو آروم رو کبودی کشیدم بعدش لوازم آرایشمو برداشتم و روشو پوشوندن تا ران و ریندو نبینن و بعدا شر درس نشه موهامو شونه کردم و رفتم بیرون از پله ها رفتم پایین و رفتم داخل آشپزخونه و واسه خودم قهوه درس کردم که یهو یکی از پشت منو بغل میکنه وقتی برمیگردم و به پشتم نگاه میکنم میبینم مایکیه سریع بغلش میکنم
مایکی:دلم برات تنگ شده بود دوریاکی کوچولو(با خنده*)
کینو:مگه تو ماموریت نداشتی؟
مایکی:زودتر از انتظارم تموم شد
کینو:قهوه میخوری؟
مایکی:نه دوریاکی میخوام
کینو:یکم از آخرین بار که درس کردم تو یخچال هست بردار تا بعدا برات بازم درس کنم
مایکی:باشه
قهومو که درس کردم برش داشتم و رفتم داخل اتاق تا کتاب بخونم و قهوه بخورم رفتم داخل بالکن و رو صندلی میشینم و شروع به کتاب خوندن میکنم
این دفعه کتاب درمورد دختر اشراف زاده ای در سرزمین دل های سرزمین عجایب بود به اسم کاترین که پادشاه را دلباخته خودش میکند اما در یک جشن سیاه و سفید که با لباس قرمزش در میان آن همه لباس سیاه و سفید توجه همه را به خودش جلب کرده بود با دلقک جدید دربار روبرو میشود و عاشق. و دلباخته دلقک که اسمش جست بود اما بعد از کلی اتفاق جست به قتل میرسه کاترین با سنگدلی با پادشاه ازدواج و ملکه میشود
قهوم که تموم شد کتابو بستم و رفتم داخل اتاق و از اتاق بیرون میرم دنبال مایکی گشتم و داخل اتاق جلسه در حال حرف زدن با سانزو بود وقتی وارد اتاق شدم از نگاه سانزو معلوم بود که چیزی نگفته و هنوز عصبیه بدون توجه به اون میرم داخل اتاق ولی مایکی حتی به من نگاهم نمیکنه و با لحن سردی که تا الان باهاش با من حرف نزده بود باهام حرف زد
مایکی:برو بیرون یه چیز خصوصیه
لبامو بهم محکم فشار دادم و سرمو یکم پایین گرفتم و از داخل لبمو گاز میگیرم و بدون هیچ حرفی بیرون میرم یکم ناراحت میشم ولی به خودم میقبولونم که شاید حواسش نیست یا خستگی سفرشه هنوز گونم بخاطر سیلی سانزو خیلی درد میکرد رفتم داخل اتاقم و بقیه کاغذ بازی ها رو انجام دادم
ادامه دارد......
- ۱۴.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط