دو رگه عشق پارت ۷
از زبان لیسا :
وقتی عاقد ازم پرسید یه نگاهی به صندلی خالی تهیونگ انداختمو تمام خاطراتم با تهیونگ از جلو چشام رد شد
ولی عاقد دوباره پرسید و منم گفتم بله
و عاقد هم گفت با اختیاراتی که دارم شما رو زن و شوهر اعلام میکن
بعد همه از سر می شون بلند شدن ما رو تشویق کردن
از زبان کوک :
وقتی همه بلند شدنو برامون دست زدن
ولی من بین اون جمعیت فقط چشم به یه نفر خورد و اون
جیمین بود
وقتی داشتم بهش با عصبانیت نگاه میکرم اونم یه لحظه بهم نگاه کردو چشمکی زد
فکر کردم میخواد بره ولی اومد سمت منو لیسا
جیمین: بهتون تبریک میگم
لیسا : ممنون
کوک : برا چی اومدی
جیمین : دلم خواست اومدم
راستی زن داداش چرا وقتی اون بیرون دیدمت داشتی گریه میکردی
از زبان لیسا:
نمیدونستم بهش چی بگم ولی تا میخواستم یه دروغی سر هم کنم
جونگ کوک بهش گفت به تو مربوط نیست
جیمین : حتی نمی تونی مثل آدم جواب سوالا رو بدی
اما تو که آدم نیستی
کوک: خفه شو وگرنه همینجا میکشم
جیمین : تو نمی تونی حتی به من دست بزنی چه برسه به اینکه به خای منو بکشی
از زبان لیسا : بعد از اینکه همه اومدن بهمون تبریک گفتن
یکی اومد فکر کنم داداش کوچیکه ی جونگکوک بود اونم اومد بهمون تبریک گفت و منم بهش گفتم ممنون
ولی بعدش کلی با جونگ کوک بحث کردنو یکجوری به جون هم افتادن انگار دوتا دشمن خونی بودن
ولی همین که میخواستم چیزی بهشون بگم که مگه مرض دارین حین بچه ها دعوا میکنید جیمین بهم یه چشمکی زد و رفت
فلش بک به بعد عروسی :
از زبان لیسا:
بعد عروسی رفتیم با جونگ کوک سوار ماشین شدیم
ولی قبلش رفتم مامانمو بغل کردمو ولی مامانم اومد لای گوشم و گفت
سعی کن به این زنگی عادت کنی و به جونگ کوک یه فرصت بدی چون اون پسر خوبیه
بعد بدون هیچ حرفی به مامانم رفتم سوار ماشین شدمو با جونگ کوک رفتیم به سمت خونمون
کل راه رو داشتم به حرف های مامانم فکر میکردمو و اون راست میگفت من باید به این زندگی عادت کنم
بعدش نگاهی به جونگ کوک انداختمو انگار از این که باهام ازدواج کرده خیلی خوشحال بود دلم میخواست بهش یه فرصتی بدم ولی نمی تونستم این کارو با تهیونگ کنم
داشتم همین جوری بهش نگاه میکردم که یهو گفت چرا داری انقدر بهم نگاه میکنی چیزی شده
گفتم هیچی چیزی نشده
بعد بهم گفت اگه سوالی داری بپرس
لیسا: واقعا
کوک : خب اره
لیسا : چند سالته
کوک : ۲۷
لیسا : تا حالا دوست دختر داشتی
کوک : نه
لیسا : نه دیگه دروغ نگو راستشو بگو
کوک : خب دارم راستشو میگم من از وقتی تو رو دیدم عاشقت شدمو به کسی حتی نگاهم نکردم
لیسا : خب قبل من چی
کوک : میبینم یکی داره غیرتی میشه
لیسا : نه بابا غیرتی چیه فقط کنجکاوم
کوک: نه نداشتم
از زبان لیسا : وقتی گفت قبل من کسی و دوست نداشته قند تو دلم آب شد
من سعی داشتم باهاش خوب باشمو بهش یه فرصت بدم چون باید به این زندگی عادت میکردم ولی هنوز واسه این حرفا خیلی.زود بود چون من تازه اونو شناختم
داشتم همینجوری با خودم فکر میکردم که کوک بهم گفت رسیدیم
وقتی نگاهی به اطراف کردم مثل یه قصر بود یعنی واقعآ من قراره تو این قصر زندگی کنم (جوری که جونگ کوک هم شنید )
کوک : خب ملکه ها باید تو قصر باشن
ولی تو حتی لیاقت از قصر هم بیشتره
از زبان لیسا وقتی وارد خونه شدیم همجا خیلی شیک و خوشگل بود
بعد من به جونگ کوک گفتم کجا میتونم لباسمو عوض کنم اونم گفت برو طبقه بالا آخرین اتاق
منم رفتم و وقتی وارد شدم اتاق خیلی شیکی بود و بعد میخواستم لباسامو عوض کنم که زیپ لباسم باز نمیشد هر کاری میکردم نمیشد
پس منم جونگ کوکو صدا کردمو بهش گفتم میشه زیپمو باز کنی نمیشه
کوک : باشه
از زبان کوک : زیپ لباسشو باز کردمو گفتم تموم شد
لیسا: باشه ممنون
کوک: فقط همین
لیسا.: پس چی
از زبان لیسا:
یهو اومد سمتمو لباشو محکم گزاشت روی لبامو بعد ۲ دقیقه ازم جداشد و گفت اینجوری
میخواستم هلش بدم اونطرف ولی نمی تونستم کوک برام مثل انرژی بود
بعد دوباره اومد سمتمو دوباره منو بوسید بعد پرتم کرد روی تختو وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو (ا،س،م،ا،ت)
لایکو فالو یادتون نره 🥰💝
وقتی عاقد ازم پرسید یه نگاهی به صندلی خالی تهیونگ انداختمو تمام خاطراتم با تهیونگ از جلو چشام رد شد
ولی عاقد دوباره پرسید و منم گفتم بله
و عاقد هم گفت با اختیاراتی که دارم شما رو زن و شوهر اعلام میکن
بعد همه از سر می شون بلند شدن ما رو تشویق کردن
از زبان کوک :
وقتی همه بلند شدنو برامون دست زدن
ولی من بین اون جمعیت فقط چشم به یه نفر خورد و اون
جیمین بود
وقتی داشتم بهش با عصبانیت نگاه میکرم اونم یه لحظه بهم نگاه کردو چشمکی زد
فکر کردم میخواد بره ولی اومد سمت منو لیسا
جیمین: بهتون تبریک میگم
لیسا : ممنون
کوک : برا چی اومدی
جیمین : دلم خواست اومدم
راستی زن داداش چرا وقتی اون بیرون دیدمت داشتی گریه میکردی
از زبان لیسا:
نمیدونستم بهش چی بگم ولی تا میخواستم یه دروغی سر هم کنم
جونگ کوک بهش گفت به تو مربوط نیست
جیمین : حتی نمی تونی مثل آدم جواب سوالا رو بدی
اما تو که آدم نیستی
کوک: خفه شو وگرنه همینجا میکشم
جیمین : تو نمی تونی حتی به من دست بزنی چه برسه به اینکه به خای منو بکشی
از زبان لیسا : بعد از اینکه همه اومدن بهمون تبریک گفتن
یکی اومد فکر کنم داداش کوچیکه ی جونگکوک بود اونم اومد بهمون تبریک گفت و منم بهش گفتم ممنون
ولی بعدش کلی با جونگ کوک بحث کردنو یکجوری به جون هم افتادن انگار دوتا دشمن خونی بودن
ولی همین که میخواستم چیزی بهشون بگم که مگه مرض دارین حین بچه ها دعوا میکنید جیمین بهم یه چشمکی زد و رفت
فلش بک به بعد عروسی :
از زبان لیسا:
بعد عروسی رفتیم با جونگ کوک سوار ماشین شدیم
ولی قبلش رفتم مامانمو بغل کردمو ولی مامانم اومد لای گوشم و گفت
سعی کن به این زنگی عادت کنی و به جونگ کوک یه فرصت بدی چون اون پسر خوبیه
بعد بدون هیچ حرفی به مامانم رفتم سوار ماشین شدمو با جونگ کوک رفتیم به سمت خونمون
کل راه رو داشتم به حرف های مامانم فکر میکردمو و اون راست میگفت من باید به این زندگی عادت کنم
بعدش نگاهی به جونگ کوک انداختمو انگار از این که باهام ازدواج کرده خیلی خوشحال بود دلم میخواست بهش یه فرصتی بدم ولی نمی تونستم این کارو با تهیونگ کنم
داشتم همین جوری بهش نگاه میکردم که یهو گفت چرا داری انقدر بهم نگاه میکنی چیزی شده
گفتم هیچی چیزی نشده
بعد بهم گفت اگه سوالی داری بپرس
لیسا: واقعا
کوک : خب اره
لیسا : چند سالته
کوک : ۲۷
لیسا : تا حالا دوست دختر داشتی
کوک : نه
لیسا : نه دیگه دروغ نگو راستشو بگو
کوک : خب دارم راستشو میگم من از وقتی تو رو دیدم عاشقت شدمو به کسی حتی نگاهم نکردم
لیسا : خب قبل من چی
کوک : میبینم یکی داره غیرتی میشه
لیسا : نه بابا غیرتی چیه فقط کنجکاوم
کوک: نه نداشتم
از زبان لیسا : وقتی گفت قبل من کسی و دوست نداشته قند تو دلم آب شد
من سعی داشتم باهاش خوب باشمو بهش یه فرصت بدم چون باید به این زندگی عادت میکردم ولی هنوز واسه این حرفا خیلی.زود بود چون من تازه اونو شناختم
داشتم همینجوری با خودم فکر میکردم که کوک بهم گفت رسیدیم
وقتی نگاهی به اطراف کردم مثل یه قصر بود یعنی واقعآ من قراره تو این قصر زندگی کنم (جوری که جونگ کوک هم شنید )
کوک : خب ملکه ها باید تو قصر باشن
ولی تو حتی لیاقت از قصر هم بیشتره
از زبان لیسا وقتی وارد خونه شدیم همجا خیلی شیک و خوشگل بود
بعد من به جونگ کوک گفتم کجا میتونم لباسمو عوض کنم اونم گفت برو طبقه بالا آخرین اتاق
منم رفتم و وقتی وارد شدم اتاق خیلی شیکی بود و بعد میخواستم لباسامو عوض کنم که زیپ لباسم باز نمیشد هر کاری میکردم نمیشد
پس منم جونگ کوکو صدا کردمو بهش گفتم میشه زیپمو باز کنی نمیشه
کوک : باشه
از زبان کوک : زیپ لباسشو باز کردمو گفتم تموم شد
لیسا: باشه ممنون
کوک: فقط همین
لیسا.: پس چی
از زبان لیسا:
یهو اومد سمتمو لباشو محکم گزاشت روی لبامو بعد ۲ دقیقه ازم جداشد و گفت اینجوری
میخواستم هلش بدم اونطرف ولی نمی تونستم کوک برام مثل انرژی بود
بعد دوباره اومد سمتمو دوباره منو بوسید بعد پرتم کرد روی تختو وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو (ا،س،م،ا،ت)
لایکو فالو یادتون نره 🥰💝
- ۳۸.۱k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط