×قسمت سیزدهم×پارت دو
×قسمت سیزدهم×پارت دو
مچ دستام درد گرفته بود
یکم جابه جا کردمشون
توی دستبند داشتن اذیت میشدن
از بازداشتگاه اورده بودنم اینجا
زندان
یه هفته ای میشد که بابابزرگ مرده بود
هرروز ازم حرف میکشیدن
ازم اعتراف به اتفاقی که نیفتاده بود رو میخواستن
چندباری علی اومده بود ملاقاتم و دلداریم داده بود
یه روزم فرشته اومد
اون روز فهمیدم بیشتر از جونم عاشق فرشتم
تمام مدتی که روی صندلی ملاقلاتی نشسته بود گریه میکرد
هرچی بهش میگفتم بسه اروم نشد
قسمش دادم دیگه نیاد
بهش قول دادم بر میگردم پیشش
قولی که هیچ امیدی به عملی شدنش نداشتم
علی میگفت مواظبشه
میگفت مثه یه داداش کنارشه
میگفت نمیزاره توی دانشگاه هیشکی بهش نگاه چپ بندازه
میگفت فرشته ابجی نداشتشه
بهش گفتم نزاره فرشته بیاد ملاقاتم
طاغت اشکاشو نداشتم
نمیدونم باید تا کی اینجا باشم
خدا کنه زیاد طول نکشه
یجوری برم
یا بمیرم یا ازاد شم
دیگه فرقی برام نداره
فضای زندان عذابم میده
یه سلول تاریک و کوچیک عذابم میده
از زندگی خسته شدم
وقتی مامانت نخواد نگاهت کنه از زندگی خسته میشی
وقتی کسی نباشه که بهت دلداری بده و مامان صداش کنی عذابت میده
همه تنهام گذاشتن
کاش بابا داشتم
کاش بود...
هیشکی واسم وکیل نگرفت تا خوده زندان یه وکیل واسم داد
دائم ازم سوال میکرد
میگفت کمکم میکنه
باور نمیکردم
روزا داشت میگذشت
چندباری رفتم دادگاه
اونجا دنبال یه اشنا میگشتم
ولی جز خاله هایی که واسم از صد پشت غریبه بدتربودن پیدا نمیکردم
چشمام دنبال مامانم بود
یه بار فرشته و علی اومدن
ولی فرشته با دیدن لباسی که تنم بود و حال زاری که داشتم طاغت نیاورد و از دادگاه خارج شد
زمان میگذشت
انقدر سریع که نتونستم روز اعداممو هیچوقت پیش بینی کنم
اون روز هیچ حسی نداشتم
از صبح یه گوشه اتاق نشسته بودم و تو خاطراتم غرق بودم
تو روزای خوش بودن بابام
توی شیرینی نوازشای مامان
توی نگاهای معصوم فرشته
توی دیوونگیای دوستام
واسم غذا اوردن
ولی من لب نزدم
برای اخرین بار خواستن با اطرافیام ملاقات کنم
اخه من کیو داشتم
همه بودن
همه ینی فقط دوستام
بابایی نبود
مامانی نبود
همه یه فرشته بود که از ناله و جیغ کف زمین پهن بود
همه یه علی بود که شونه هاش میلرزید
همه یه سپهر بود که روبه دیوار ایستاده بود و گریه میکرد
همه یه ماکان بود که سرش روی شونم بود و زار میزد
همه یه میلاد بود که سرش روی زانوهاش بود و میلرزید
اون روز تمام مدت خدا خدا میکردم جونه سالم به در ببرم
من دلم واسع اینا تنگ میشه
من برم فرشته ای نمیمونه
من برم علی ای نمیمونه
ساعت یک شب همون روز
من روی یه چهارپایهایستاده بودم
بدنم به رعشه افتاده بود
چند جفت چشم با نفرت بهم خیره بود
خاله ها و رها و رعنا اومده بودن
مامانم کو
ینی نمیخواد لحظه مرگ پسرشم کنارش باشه
مامانمو میخوام خدا
برسونش
توی همون لحظه ها مامان اومد
چشاش خیس اشک بود
صورتش زرد بود
یه دنیا لاغر شده بود
زیر چشماش پف کرده بود
حالش بهتر از من نبود
اومدو جلوی خاله زانو زد
زجه زد
گریه کرد
هق زد
ناله کرد
رعنا داشت کمکش میکرد بلند شه
مامان انگار خواسته بود که حرف بزنه
چون داشت به خاله التماس میکرد
قسم میداد
قسم روزای باهم بودنشونو
قسم نون و نمکی که خوردن
قسم مادری که سر روی زانوهاش گذاشتن
قسمش میداد
گوشه چادرشو گرفت و زجه زد
خاله بهش خیره بود
اشک تو چشماش جمع شده بود
همه دلشون میخواست خاله منصرف شه
حتی خاله مهسا
ولی خاله مهنوش دختر بزرگ بود
حرف حرف اون بود
یهو بغض خاله شکست
خودشو زمین زد
روبروی مامان نشست و کنارش گریه کرد
حال هیشکی خوب نبود
فقط یادمه یه صدایی اون موقع به گوشم میخورد
اینکه خاله بین گریه هاش میگفت بخشیدمش
بعد اون از هوش رفتم و صدایی نشنیدم...
(پ.ن:با سلام خدمتتون
عرضم به حضورتون که نیازی به بیان نیست
میدونم این قسمتو افتضاح نوشتم
شاید هزارتا مشکل بشه ازش گرفت
حتی بیشتر
اولن که من هیچ اطلاعاتی از زیرمجموعه های قوه قضاییه ندارم
میدونم خیلی از نکته ها اشتباهه..اگه تونستید و بلد بودید راهنمایی کنید تا تصحیحش کنم
بعد اینکه خیلیا میگن قاتل شدن ایمان با عقل جور در نمیاد
میدونم خودمم..داستان زیاد جنایی شد
تنها قصد من از اینکه اینجوری نوشتم این بود که رابطه ایمان از خوانوادش قطع بشه
میدونم داستانو یکم خراب کردم
یکمم نه.خیلی
ولی دیگه کاریه که شده
ببخشید دیگه
دوسوم رمان نوشته شده
سعی میکنم تا خرداد تمومش کنم
شایدم زودتر
دعا کنید به امید خدا بقیشم خوب برم و شبیه اینجا خرابش نکنم
مرسی که وقت گذاشتید :) )
مچ دستام درد گرفته بود
یکم جابه جا کردمشون
توی دستبند داشتن اذیت میشدن
از بازداشتگاه اورده بودنم اینجا
زندان
یه هفته ای میشد که بابابزرگ مرده بود
هرروز ازم حرف میکشیدن
ازم اعتراف به اتفاقی که نیفتاده بود رو میخواستن
چندباری علی اومده بود ملاقاتم و دلداریم داده بود
یه روزم فرشته اومد
اون روز فهمیدم بیشتر از جونم عاشق فرشتم
تمام مدتی که روی صندلی ملاقلاتی نشسته بود گریه میکرد
هرچی بهش میگفتم بسه اروم نشد
قسمش دادم دیگه نیاد
بهش قول دادم بر میگردم پیشش
قولی که هیچ امیدی به عملی شدنش نداشتم
علی میگفت مواظبشه
میگفت مثه یه داداش کنارشه
میگفت نمیزاره توی دانشگاه هیشکی بهش نگاه چپ بندازه
میگفت فرشته ابجی نداشتشه
بهش گفتم نزاره فرشته بیاد ملاقاتم
طاغت اشکاشو نداشتم
نمیدونم باید تا کی اینجا باشم
خدا کنه زیاد طول نکشه
یجوری برم
یا بمیرم یا ازاد شم
دیگه فرقی برام نداره
فضای زندان عذابم میده
یه سلول تاریک و کوچیک عذابم میده
از زندگی خسته شدم
وقتی مامانت نخواد نگاهت کنه از زندگی خسته میشی
وقتی کسی نباشه که بهت دلداری بده و مامان صداش کنی عذابت میده
همه تنهام گذاشتن
کاش بابا داشتم
کاش بود...
هیشکی واسم وکیل نگرفت تا خوده زندان یه وکیل واسم داد
دائم ازم سوال میکرد
میگفت کمکم میکنه
باور نمیکردم
روزا داشت میگذشت
چندباری رفتم دادگاه
اونجا دنبال یه اشنا میگشتم
ولی جز خاله هایی که واسم از صد پشت غریبه بدتربودن پیدا نمیکردم
چشمام دنبال مامانم بود
یه بار فرشته و علی اومدن
ولی فرشته با دیدن لباسی که تنم بود و حال زاری که داشتم طاغت نیاورد و از دادگاه خارج شد
زمان میگذشت
انقدر سریع که نتونستم روز اعداممو هیچوقت پیش بینی کنم
اون روز هیچ حسی نداشتم
از صبح یه گوشه اتاق نشسته بودم و تو خاطراتم غرق بودم
تو روزای خوش بودن بابام
توی شیرینی نوازشای مامان
توی نگاهای معصوم فرشته
توی دیوونگیای دوستام
واسم غذا اوردن
ولی من لب نزدم
برای اخرین بار خواستن با اطرافیام ملاقات کنم
اخه من کیو داشتم
همه بودن
همه ینی فقط دوستام
بابایی نبود
مامانی نبود
همه یه فرشته بود که از ناله و جیغ کف زمین پهن بود
همه یه علی بود که شونه هاش میلرزید
همه یه سپهر بود که روبه دیوار ایستاده بود و گریه میکرد
همه یه ماکان بود که سرش روی شونم بود و زار میزد
همه یه میلاد بود که سرش روی زانوهاش بود و میلرزید
اون روز تمام مدت خدا خدا میکردم جونه سالم به در ببرم
من دلم واسع اینا تنگ میشه
من برم فرشته ای نمیمونه
من برم علی ای نمیمونه
ساعت یک شب همون روز
من روی یه چهارپایهایستاده بودم
بدنم به رعشه افتاده بود
چند جفت چشم با نفرت بهم خیره بود
خاله ها و رها و رعنا اومده بودن
مامانم کو
ینی نمیخواد لحظه مرگ پسرشم کنارش باشه
مامانمو میخوام خدا
برسونش
توی همون لحظه ها مامان اومد
چشاش خیس اشک بود
صورتش زرد بود
یه دنیا لاغر شده بود
زیر چشماش پف کرده بود
حالش بهتر از من نبود
اومدو جلوی خاله زانو زد
زجه زد
گریه کرد
هق زد
ناله کرد
رعنا داشت کمکش میکرد بلند شه
مامان انگار خواسته بود که حرف بزنه
چون داشت به خاله التماس میکرد
قسم میداد
قسم روزای باهم بودنشونو
قسم نون و نمکی که خوردن
قسم مادری که سر روی زانوهاش گذاشتن
قسمش میداد
گوشه چادرشو گرفت و زجه زد
خاله بهش خیره بود
اشک تو چشماش جمع شده بود
همه دلشون میخواست خاله منصرف شه
حتی خاله مهسا
ولی خاله مهنوش دختر بزرگ بود
حرف حرف اون بود
یهو بغض خاله شکست
خودشو زمین زد
روبروی مامان نشست و کنارش گریه کرد
حال هیشکی خوب نبود
فقط یادمه یه صدایی اون موقع به گوشم میخورد
اینکه خاله بین گریه هاش میگفت بخشیدمش
بعد اون از هوش رفتم و صدایی نشنیدم...
(پ.ن:با سلام خدمتتون
عرضم به حضورتون که نیازی به بیان نیست
میدونم این قسمتو افتضاح نوشتم
شاید هزارتا مشکل بشه ازش گرفت
حتی بیشتر
اولن که من هیچ اطلاعاتی از زیرمجموعه های قوه قضاییه ندارم
میدونم خیلی از نکته ها اشتباهه..اگه تونستید و بلد بودید راهنمایی کنید تا تصحیحش کنم
بعد اینکه خیلیا میگن قاتل شدن ایمان با عقل جور در نمیاد
میدونم خودمم..داستان زیاد جنایی شد
تنها قصد من از اینکه اینجوری نوشتم این بود که رابطه ایمان از خوانوادش قطع بشه
میدونم داستانو یکم خراب کردم
یکمم نه.خیلی
ولی دیگه کاریه که شده
ببخشید دیگه
دوسوم رمان نوشته شده
سعی میکنم تا خرداد تمومش کنم
شایدم زودتر
دعا کنید به امید خدا بقیشم خوب برم و شبیه اینجا خرابش نکنم
مرسی که وقت گذاشتید :) )
- ۱۸.۷k
- ۱۴ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط