ادامه ی رمان هفتمین سایه

ادامه قسمت اول رمان هفتمین سایه...

نگاهش روی صورت سورا ثابت مانده بود؛ نه مثل کسی که برای اولین بار فردی را می‌بیند، بلکه مثل کسی که بعد از سال‌ها انتظار، با خاطره‌ای زنده روبه‌رو شده است.

زیر لب گفت:

«غیرممکنه...»

بنگ چان به او نزدیک شد.

«هیونجین، تو می‌شناسیش؟»

هیونجین جواب نداد.

فقط به گردن سورا خیره شد.

درست زیر گوش چپش، علامتی نقره‌ای به شکل هلال ماه ظاهر شده بود.

علامتی که هیچ‌کس جز اعضای گروه نباید می‌دانست معنایش چیست.

لی‌نو با صدایی سرد گفت:

«چان، باید همین الان از اینجا ببریمش.»

سورا عقب رفت.

«من جایی نمیام! یکی بهم بگه چه خبره!»

هیونجین بالاخره به او نگاه کرد.

چشم‌هایش پر از ترس بود.

«تو نباید اینجا می‌اومدی.»

سورا با عصبانیت جواب داد:

«من حتی نمی‌دونم چرا این اتفاق‌ها داره برام می‌افته!»

هیونجین به آینه نگاه کرد.

«چون این آینه تو رو انتخاب نکرده، سورا.»

مکث کرد.

«اون داره چیزی رو پس می‌گیره که هفت سال پیش ازش دزدیده شده.»

---

در همان لحظه، تمام چراغ‌های ساختمان خاموش شدند.

صدای شکستن شیشه از داخل آینه به گوش رسید.

فلیکس دست سورا را گرفت و او را عقب کشید.

بنگ چان فریاد زد:

«هیچ‌کس به آینه نزدیک نشه!»

اما دیگر دیر شده بود.

روی سطح سیاه آینه، نوشته‌هایی ظاهر شدند؛ حروفی نقره‌ای که یکی پس از دیگری کنار هم قرار می‌گرفتند.

سورا با وحشت آن‌ها را خواند.

«هشت نگهبان.»

«یک دروازه.»

«و دختری که نباید زنده می‌ماند.»

نفس سورا در سینه حبس شد.

«این... درباره‌ی منه؟»

هیونجین چشمانش را بست.

انگار این همان لحظه‌ای بود که سال‌ها از آن فرار کرده بود.

سورا به طرفش رفت و بازویش را گرفت.

«هیونجین، بهم بگو! من کی‌ام؟»

هیونجین به‌آرامی چشم باز کرد.

«نمی‌تونم.»

«چرا؟!»

«چون اگه حقیقت رو بفهمی، ممکنه از من متنفر بشی.»

صدای خنده‌ای از داخل آینه پیچید.

خنده‌ی دختری که دقیقاً صدای سورا را داشت.

همه به سمت آینه برگشتند.

انعکاس سورا آنجا ایستاده بود.

اما سورای واقعی در کنار هیونجین بود.

انعکاس به‌آرامی لبخند زد و دستش را روی شیشه گذاشت.

«بالاخره دوباره کنار هم هستین.»

سورا احساس کرد تمام بدنش یخ زده است.

انعکاس ادامه داد:

«هیونجین... بهش نگفتی که آخرین بار، خودت منو کشتی؟»

سکوت مطلق بر اتاق حاکم شد.

سورا دستش را از بازوی هیونجین جدا کرد.

به او خیره شد.

«چی گفت؟»

هیونجین هیچ حرکتی نکرد.

چشمانش را پایین انداخت.

و همین سکوت کافی بود تا ترس سورا به چیزی عمیق‌تر تبدیل شود.

بی‌اعتمادی.

«تو... قبلاً منو می‌شناختی؟»

هیونجین به‌سختی گفت:

«آره.»

«هفت سال پیش؟»

«آره.»

اشک در چشم‌های سورا جمع شد.

«پس چرا من هیچ‌چیزی یادم نیست؟»

هیونجین لب باز کرد، اما پیش از آنکه بتواند جواب بدهد، آینه با صدای مهیبی ترک برداشت.

انعکاس سورا سرش را به یک طرف کج کرد.

بعد لب‌هایش را به گوشه‌های یک لبخند ترسناک کشاند.

«چون دختری که هفت سال پیش مرد...»

نگاهش را به سورای واقعی دوخت.

«تو نبودی.»

آینه منفجر نشد؛ فقط تمام انعکاس‌ها در یک لحظه خاموش شدند.

چراغ‌ها دوباره روشن شدند.

هیونجین روی زمین زانو زده بود.

بنگ چان مات و مبهوت به آینه نگاه می‌کرد.

و سورا...

سورا دیگر نمی‌توانست به هیچ‌کدام از آن‌ها اعتماد کند.

چون روی صفحه‌ی خاموش لپ‌تاپ، یک پیام جدید ظاهر شده بود.

فرستنده: هان سورا

زمان ارسال: هفت سال پیش.

متن پیام فقط یک جمله بود:

«اگر دوباره برگشتم، نذار هیونجین حقیقت رو بهم بگه.»

سورا آهسته سرش را بلند کرد.

هیونجین هنوز روی زمین بود.

و برای اولین بار، او هم گریه می‌کرد.

*پایان قسمت اول.*

🖤 ادامه دارد...
#ویسگون #skz #هیونجین #رمان #استری_کیدز
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_22فصل یازدهم | ...

معروفی رمان ( هفتمین سایه)

سورا و رین

....پارت نهم....

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

سناریووو

Part 4 (Attachment)فیلیکس به درس گوش داد و یادداشت کرد.بعد خ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۹ بعد از رفتن دانش‌آموز جدید، چهار آل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط