پسر بد (22)

بعد اینکه لباسامو عوض کردم به جیمین کمک کردم. شاید سوال باشه چطوری با جیمین آشنا شدم. اولین بار که همو دیدیم دم دانشگاه بود اون با یه عالمه برگه توی دستش داشت به سمت دانشگاه میدوید. خیلی عجله داشت که یکی از برگه ها از دستش افتاد زمین من برگه رو برداشتم هرچی صداش زدم اون نشنید. چند وقت از اون روز گذشت تا یه بار دیگه دیدمش چند نفر ریخته بودن روی سرش میزدنش منم شجاع بازی در آوردم رفتم باهاشون دعوا کنم اما خب.. بد تر شد و هر دو مون کتک خوردیم اون موقع بود که باهم آشنا شدیم و دوست شدیم. بعدش تصمیم گرفتیم یه خونه شریکی بخریم نصف پول از من نصف دیگه از اون. تونستیم با پولمون یه واحد از یه ساختمون رو بخریم. حتی وسایل هم شریکی خریدیم. از اون موقع به بعد جیمین برام مثل هیونگم (داداش بزرگ تر) شد. من تونستم توی یه شرکت کار پیدا کنم اما جیمین هنوز درس میخونه و الانم استاد محبوب دانشگاهه. جلوی تلوزیون نشستیم و فیلم میدیدیم..
جیمین : این فیلمه خیلی جالبه..
جونگ کوک : قبلا دیدم..
جیمین : مهم نیست من ندیدم..امروز دانشجو هام کلافم کردن..
جونگ کوک : مگه چیشده..
جیمین : به جای اینکه سوال درسی بپرسن میگن شما زن ندارین؟.. (میخنده)
جونگ کوک : وای (میخنده ) میگفتی آره من میومدم میگفتم زنشم.. (بیشتر میخنده)
جیمین : خفه شو بابا تو سگ در خونمم نیستی..!
جونگ کوک : درست حرف بزنااا..
جیمین : نمیخوام میخوای چیکار کنی..
جونگ کوک : (مرغ میزاره تو دهن جیمین ) خفه شو هیونگ!. (لبخند)
جیمین : ایشش..
جونگ کوک : هعی..
جیمین : چته..
جونگ کوک : الان که فکر میکنم من تنها ترین موجود روی زمینم..
جیمین : چرا..
جونگ کوک : نه پدری.. نه مادری.. نه خونواده ای.. هیچ کس..
جیمین : من اینجا سنگم؟..
جونگ کوک : نه بابا.. میدونی چیه تنها کسی که باهام خوبه و راحتم پیشش تویی.. نسبت خونی نداریم ولی بلدیم باهم کنار بیایم..
جیمین : شاید باورت نشه ولی خب تقریبا منم خونواده ندارم..پدرو مادرم از هم جدا شدن اون موقع سخت ترین روزام بود. هیچ کدومشون منو نخواستن برا همین من پیش خواهرم بزرگ شدم...خواهرمم محیط زندگی چندان عالی برام نساخت... همیشه خدا من توی یه خونه ی کوچیک تنها بودم و اون هر شب بیرون بود.. روزی یکی دوست پسر داشت..یه بار با کی از دوست پسراش اومدن خونه و خب دوست پسرش الکی بهم زور میگفت و خواهرمم به جای اینکه ازم دفاع کنه پش اونو گرفت. و منو انداخت اون روز از خونه بیرون.. مثل یه تیکه اشغال. با وجود همه اینا من بازم روی درس خوندن متمرکز بودم. پناهگاهم شده بود کتابخونه درس میخوندم میخوابیدم. گاهی اوقات هیچی نمی‌خوردم.. سخت بود..
جیمین تو فکر رفته بود و انگار خاطرات کهنه براش یاد آوری شده بودن...
دیدگاه ها (۲)

چندپارتی جونگ کوک

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

پارت ۴۲

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط