{ love } part 17
ا.ت pov
"دخترم میشه گریه نکنی؟ قسم میخورم حالم خوبه ، مگه عمو نامی دکتر نیست ؟ ازش بپرس ، اونم بهم گفت حالم خوبه "
تهیونگ اومد هر دومونو بغل کرد و منم از خدا خواسته توی مکان امن مورد علاقم لش کردم
"بغلت تا ابد اون جایی که با انگیزه سمتش برمیگردم میمونه تهیونگ "
بدون جواب بوسهای به لپم زد و از اون بوسه خیلی چیزا رو نگفته برام باز گو کرد
"دیدی مامانتو سالم تحویلت دادم پرنسس کیم؟"
"اگه مامانو نمیاوردی بدون ملکه کیم میموندیم"
داشتم برای خانواده بزرگمون که با لبخند بهمون نگاه میکردن و خانوادهی کوچیک کنارم قنج میرفتم که تهیونگ دید نمیشه کرم نریزه و شروع کرد
"دخترم همه دنبال اینن که ملکه کیم باشن ، میتونستیم بازم پیدا کنیم"
لنا《اوپا ته core :》
تانیا 《داداش مرض داری آخه ؟》
"عشق؟ نمیشناسم ، پرنسس من با دایی و زندایی میرم خب ؟ هر وقت دلت تنگ شد به این آقاهه که اسمش تهیونگه و بابای توعه و قبلا پیشا شوهر من بود بگو بیاره تورو پیشم ، من لفت ده گروپ میکنم جونگ کوک اگه تو هم گردنم نمیگیری و فک میکنی چیزی که زیاده خواهر من با یکی از اوپا هام برم"
جونگ کوک دستاشو باز کرد تا برم بغلش منم خیز برداشتم خودمو پرت کردم
جونگ کوک《معلومه که میبرمت دخترم 》
"هوی بچه ، اون فقط دختر منه یونو ؟ پسش بده ، شماها دقت نمیکنین دیگه دخترم مادرت دقت نکرد که گفتم همه میخوان ملکه کیم باشن ، ولی کی اینجاست ؟ این خانوم ، آخرشم منو به یه خرگوش سخنگو فروخت "
"هعی ، قلبمو شکستی ته ته خرسی"
"قلبتم درست میکنم میشه مثل روز اول "
رفتیم سر میز غدا ، جنا و جین مثل همیشه با وجود اینکه خدمتکارا بودن خودشونو به زحمت انداخته بودن ،
"واقعا ممنونم اوپا ، مرسی نونا ، اصلا نیازی نبود انقد زحمت بکشین..."
جین《اگه ادعا داریم که یه خانوادهایم پس این کارای کوچیک و پیش افتاده رو زحمت حساب نکن ، زحمت یعنی بزرگ کردن سوکجا ، پختن غدا واسه یه بچه آهوی آسیب دیده کاری نیست》
جنا《جین یه شب بهت سپردمش انقد به پسرم نگو زحمت》
داشتم با غذام بازی میکردم ، واقعا اشتها نداشتم احساس میکردم دوباره توی سیاهچال گذشته غرق شدم که دستم و توی دستای بزرگ تهیونگ دیدم
"داشتم به این فکر میکردم که عصر بریم پیک نیک هوم؟ "
لیلی《عالیه...یکم از این حال تخمی تخیلی در میایم ، پس شما آقایون بشینید توی حال کاراتونو بکنید ما دخترا جمع شیم و وسایلو جمع کنیم 》
جیمین《درسته که خیلی کارامون عقبه چون آقای رییس جمهور دهن همه رو سرویس کرده ولی نونا خیلی سختتون نمیشه این همه کارو شماها انجام بدین؟》
جلیسا《دونسنگ بزار یه حقیقتی رو بهت بگم ، یه تراپی خانومانه اینه که یه شلوارک بپوشن با یه تیشرت خیلی گشاد گشاد ، موهاشون رو گوجهای شلخته ببندن و کار کنن و بوم ، این یه نکته بزرگ داره ، اگه کسی گفت نکته چیه؟؟》
جیهوپ《آ من اینو میدونم ، با میرا این قانونو زندگی میکنم ، قانونش اینه که نگی ، اگه بهشون بگی انگار بهشون دستور دادی و این کارو نمیکنن اما اگه نگی با کمال میل این خوشگذرونی رو انجام میدن 》
میرا《بهت افتخار میکنم عزیزدلم 》
که جیهوپ اوپا دست میرا رو بوسید
"پس برم موهامو گوجهای ببندم چون لباس من کاملا مطابقت داره با داستان "
تو این فاصله که موهامو ببندم و کایلی رو راهی کلاس زبان کنم خدمتکارا ظرفارو شسته بودن
تانیا《خب چیکار میکنیم؟》
لنا《شام رو هم اونجا میمونیم ؟ واسه این میپرسم که شام هم درست کنیم یا نه》
سوال قشنگی بود
"پسرا شام هم بیرونیم؟ "
"بله عزیزم بیرونیم "
جلیسا《خب تقسیم کار کنیم؟ سه نفر شام ، دو نفر دسر ها و تنقلات و دو نفر هم جمع کردن وسایل جنا اونی تقسیم بندی کن و خودتو جزو سه نفر شام بزار ۰خنده۰ 》
جنا《ای شکمو . من و لنا و لیلی شامو آماده میکنیم ، جلیسا و میرا هم وسایلو جمع کنن ، ا.ت و تانیا هم دسر درست کنن ، ولی بی انصافیه تنقلات و هم ا.ت و تانیا درست کنن ، کارایی که گفتم وقتی تموم شد همه باهم اونارو تو ظرفای در دار میریزیم و دیزاین میکنیم 》
"دخترم میشه گریه نکنی؟ قسم میخورم حالم خوبه ، مگه عمو نامی دکتر نیست ؟ ازش بپرس ، اونم بهم گفت حالم خوبه "
تهیونگ اومد هر دومونو بغل کرد و منم از خدا خواسته توی مکان امن مورد علاقم لش کردم
"بغلت تا ابد اون جایی که با انگیزه سمتش برمیگردم میمونه تهیونگ "
بدون جواب بوسهای به لپم زد و از اون بوسه خیلی چیزا رو نگفته برام باز گو کرد
"دیدی مامانتو سالم تحویلت دادم پرنسس کیم؟"
"اگه مامانو نمیاوردی بدون ملکه کیم میموندیم"
داشتم برای خانواده بزرگمون که با لبخند بهمون نگاه میکردن و خانوادهی کوچیک کنارم قنج میرفتم که تهیونگ دید نمیشه کرم نریزه و شروع کرد
"دخترم همه دنبال اینن که ملکه کیم باشن ، میتونستیم بازم پیدا کنیم"
لنا《اوپا ته core :》
تانیا 《داداش مرض داری آخه ؟》
"عشق؟ نمیشناسم ، پرنسس من با دایی و زندایی میرم خب ؟ هر وقت دلت تنگ شد به این آقاهه که اسمش تهیونگه و بابای توعه و قبلا پیشا شوهر من بود بگو بیاره تورو پیشم ، من لفت ده گروپ میکنم جونگ کوک اگه تو هم گردنم نمیگیری و فک میکنی چیزی که زیاده خواهر من با یکی از اوپا هام برم"
جونگ کوک دستاشو باز کرد تا برم بغلش منم خیز برداشتم خودمو پرت کردم
جونگ کوک《معلومه که میبرمت دخترم 》
"هوی بچه ، اون فقط دختر منه یونو ؟ پسش بده ، شماها دقت نمیکنین دیگه دخترم مادرت دقت نکرد که گفتم همه میخوان ملکه کیم باشن ، ولی کی اینجاست ؟ این خانوم ، آخرشم منو به یه خرگوش سخنگو فروخت "
"هعی ، قلبمو شکستی ته ته خرسی"
"قلبتم درست میکنم میشه مثل روز اول "
رفتیم سر میز غدا ، جنا و جین مثل همیشه با وجود اینکه خدمتکارا بودن خودشونو به زحمت انداخته بودن ،
"واقعا ممنونم اوپا ، مرسی نونا ، اصلا نیازی نبود انقد زحمت بکشین..."
جین《اگه ادعا داریم که یه خانوادهایم پس این کارای کوچیک و پیش افتاده رو زحمت حساب نکن ، زحمت یعنی بزرگ کردن سوکجا ، پختن غدا واسه یه بچه آهوی آسیب دیده کاری نیست》
جنا《جین یه شب بهت سپردمش انقد به پسرم نگو زحمت》
داشتم با غذام بازی میکردم ، واقعا اشتها نداشتم احساس میکردم دوباره توی سیاهچال گذشته غرق شدم که دستم و توی دستای بزرگ تهیونگ دیدم
"داشتم به این فکر میکردم که عصر بریم پیک نیک هوم؟ "
لیلی《عالیه...یکم از این حال تخمی تخیلی در میایم ، پس شما آقایون بشینید توی حال کاراتونو بکنید ما دخترا جمع شیم و وسایلو جمع کنیم 》
جیمین《درسته که خیلی کارامون عقبه چون آقای رییس جمهور دهن همه رو سرویس کرده ولی نونا خیلی سختتون نمیشه این همه کارو شماها انجام بدین؟》
جلیسا《دونسنگ بزار یه حقیقتی رو بهت بگم ، یه تراپی خانومانه اینه که یه شلوارک بپوشن با یه تیشرت خیلی گشاد گشاد ، موهاشون رو گوجهای شلخته ببندن و کار کنن و بوم ، این یه نکته بزرگ داره ، اگه کسی گفت نکته چیه؟؟》
جیهوپ《آ من اینو میدونم ، با میرا این قانونو زندگی میکنم ، قانونش اینه که نگی ، اگه بهشون بگی انگار بهشون دستور دادی و این کارو نمیکنن اما اگه نگی با کمال میل این خوشگذرونی رو انجام میدن 》
میرا《بهت افتخار میکنم عزیزدلم 》
که جیهوپ اوپا دست میرا رو بوسید
"پس برم موهامو گوجهای ببندم چون لباس من کاملا مطابقت داره با داستان "
تو این فاصله که موهامو ببندم و کایلی رو راهی کلاس زبان کنم خدمتکارا ظرفارو شسته بودن
تانیا《خب چیکار میکنیم؟》
لنا《شام رو هم اونجا میمونیم ؟ واسه این میپرسم که شام هم درست کنیم یا نه》
سوال قشنگی بود
"پسرا شام هم بیرونیم؟ "
"بله عزیزم بیرونیم "
جلیسا《خب تقسیم کار کنیم؟ سه نفر شام ، دو نفر دسر ها و تنقلات و دو نفر هم جمع کردن وسایل جنا اونی تقسیم بندی کن و خودتو جزو سه نفر شام بزار ۰خنده۰ 》
جنا《ای شکمو . من و لنا و لیلی شامو آماده میکنیم ، جلیسا و میرا هم وسایلو جمع کنن ، ا.ت و تانیا هم دسر درست کنن ، ولی بی انصافیه تنقلات و هم ا.ت و تانیا درست کنن ، کارایی که گفتم وقتی تموم شد همه باهم اونارو تو ظرفای در دار میریزیم و دیزاین میکنیم 》
- ۷.۰k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط