مافیای من
#مافیای_من
پارت 41
ویوو ا/ت:
همونطور که ما داشتیم با استرسِ اون موقع، جیمین و من رو تماشا میکردیم، درهای بزرگ سالن باز شد و این بار، دو نفر با یه اعتمادبهنفسِ خیرهکننده وارد شدن.
میرا با اون لباسِ شرابیِ فوقالعادهای که بهش میاومد، خیلی شیک و با وقار قدم برمیداشت و دقیقاً کنارش، جونگکوک بود؛ با همون کتوشلوارِ جذاب و اون استایلِ خاصی که انگار میخواست به همه بگه «من اینجا هستم!». هر دو، با یه پوزخندِ باحال، مستقیم اومدن سمتِ ما.
هنوز صدایِ قدمهاشون توی سالن نمیپیچید که، پدرِ جیمین با اون لبخندِ شیطنتآمیزش، پرید وسطِ ماجرای ما! با یه لحنِ خیلی شیطون و انگار که یه خبرِ داغ میخواد بگه، پرسید:
~خب… جونگکوک پسر! حالا که اینقدر ست و باحال اومدین، بالاخره کی قراره ازدواج کنین؟ یعنی کی قرار نیست ما رو توی مراسمِ نامزدیِ شما هم ببینیم؟
همه یه لحظه خشکشون زد! من و جیمین، جونگکوک و میرا، همگی با یه حالتِ تعجبِ باحال، یه نگاهِ سوالی و پر از خنده به همدیگه انداختیم. انگار داشتیم با هم میگفتیم: «این پیرمرد واقعاً الان این حرف رو زد؟!»
میرا هم که دیگه طاقت نیاورد، با یه لبخندِ کنایهآمیز و یه کم هم خجالتزده، گفت:
میرا: ای بابا عمو جون! اصلاً اینطور نیست، ما هیچ رابطهای با هم نداریم! من فقط دستیارشم و همهش دنبالِ کارم!
ویو میرا:
بعد از شنیدنِ حرفِ بابای جیمین، قلبم یهو توی سینهام شروع کرد به تپیدن… اصلاً نفهمیدم چرا اینجوری شدم! حس کردم همهی خونِ بدنهم جمع شده توی صورتم و داره از حرارت میسوزه. اما بدونِ اینکه حتی یک لحظه فرصتِ فکر کردن داشته باشم، سریع پریدم وسط و با استرس گفتم:
میرا: ای بابا عمو جان! اصلاً اینطوری نیست… ما هیچ رابطهای با هم نداریم! من فقط و فقط دستیارشم!
جونگکوک که انگار از این واکنشِ تند و هول شدنِ من کلی کیف کرده بود، با همون پوزخندِ جذابش سرش رو کج کرد و زیرلب، طوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کرد:
جونگکوک: دستیارِ من؟ واقعاً؟ پس چرا رنگت پریده، دستیارِ من؟
چپچپ نگاهش کردم و دندونهام رو روی هم ساییدم تا جلوی خندم رو بگیرم. این پسر اصلاً موقعیتشناس نبود! بابای جیمین هم با اون چشمهای ریز شده، داشت به هر دوتامون نگاه میکرد و ریزریز میخندید؛ انگار که داره به یه فیلمِ کمدی نگاه میکنه.
ویوو ا/ت:
پدرِ جیمین بعد از اون شوخیِ بامزه با میرا و جونگکوک، لبخندش رو جمع کرد و با یه اشاره، همهی توجهها رو به سمتِ خودش جلب کرد. لیوانِ پایهبلندش رو برداشت و با صدایِ بم و اقتدارِ کامل، رو به جمعِ عظیمی از رئیسهای مافیا گفت:
~خب… از همهتون ممنونم که امشب اینجا جمع شدین. مهمونیِ امشب، فقط یه دورهمی نیست؛ امشب قراره از پیوندِ دو تا از قدرتمندترین خانوادههای مافیا رونمایی بشیم. پسرم، جیمین، و عروسِ عزیزم، ا/ت… آیندهی این امپراتوری توی دستای این دو نفره!
سالن با صدایِ دست زدنِ بقیه پر شد. جیمین دستش رو مقتدرانه دورِ کمرِ من حلقه کرد، خم شد و با اون پوزخندِ مرموز و جذابش، کنارِ گوشم طوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کرد:
جیمین: شنیدی که؟ پیرمرد حسابی هوامون رو داره… حالا ببینم عروسِ سرکشِ من، چطور میخواد نقشهی این بازی رو جلو ببره که کسی به شک نیفته؟
سرم رو با طمأنینه چرخوندم و مستقیم به چشمانِ تیره و جذابش خیره شدم. با همون لحنِ خونسرد و برندهام جواب دادم:
ا/ت: نگران نباش جیمین… طوری این نمایش رو اجرا میکنم که خودتم باورت بشه واقعاً عاشقت شدم!...
پایان پارت 41
(لباسای میرا و جونگکوک رو میزارم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب من از این جا به بعد شرط میزارم هروقت شرط هارو رسوندین پارت بعد رو میزارم🎀🎀
شرط ها:
کامنت: 20
لایک: 30
پارت 41
ویوو ا/ت:
همونطور که ما داشتیم با استرسِ اون موقع، جیمین و من رو تماشا میکردیم، درهای بزرگ سالن باز شد و این بار، دو نفر با یه اعتمادبهنفسِ خیرهکننده وارد شدن.
میرا با اون لباسِ شرابیِ فوقالعادهای که بهش میاومد، خیلی شیک و با وقار قدم برمیداشت و دقیقاً کنارش، جونگکوک بود؛ با همون کتوشلوارِ جذاب و اون استایلِ خاصی که انگار میخواست به همه بگه «من اینجا هستم!». هر دو، با یه پوزخندِ باحال، مستقیم اومدن سمتِ ما.
هنوز صدایِ قدمهاشون توی سالن نمیپیچید که، پدرِ جیمین با اون لبخندِ شیطنتآمیزش، پرید وسطِ ماجرای ما! با یه لحنِ خیلی شیطون و انگار که یه خبرِ داغ میخواد بگه، پرسید:
~خب… جونگکوک پسر! حالا که اینقدر ست و باحال اومدین، بالاخره کی قراره ازدواج کنین؟ یعنی کی قرار نیست ما رو توی مراسمِ نامزدیِ شما هم ببینیم؟
همه یه لحظه خشکشون زد! من و جیمین، جونگکوک و میرا، همگی با یه حالتِ تعجبِ باحال، یه نگاهِ سوالی و پر از خنده به همدیگه انداختیم. انگار داشتیم با هم میگفتیم: «این پیرمرد واقعاً الان این حرف رو زد؟!»
میرا هم که دیگه طاقت نیاورد، با یه لبخندِ کنایهآمیز و یه کم هم خجالتزده، گفت:
میرا: ای بابا عمو جون! اصلاً اینطور نیست، ما هیچ رابطهای با هم نداریم! من فقط دستیارشم و همهش دنبالِ کارم!
ویو میرا:
بعد از شنیدنِ حرفِ بابای جیمین، قلبم یهو توی سینهام شروع کرد به تپیدن… اصلاً نفهمیدم چرا اینجوری شدم! حس کردم همهی خونِ بدنهم جمع شده توی صورتم و داره از حرارت میسوزه. اما بدونِ اینکه حتی یک لحظه فرصتِ فکر کردن داشته باشم، سریع پریدم وسط و با استرس گفتم:
میرا: ای بابا عمو جان! اصلاً اینطوری نیست… ما هیچ رابطهای با هم نداریم! من فقط و فقط دستیارشم!
جونگکوک که انگار از این واکنشِ تند و هول شدنِ من کلی کیف کرده بود، با همون پوزخندِ جذابش سرش رو کج کرد و زیرلب، طوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کرد:
جونگکوک: دستیارِ من؟ واقعاً؟ پس چرا رنگت پریده، دستیارِ من؟
چپچپ نگاهش کردم و دندونهام رو روی هم ساییدم تا جلوی خندم رو بگیرم. این پسر اصلاً موقعیتشناس نبود! بابای جیمین هم با اون چشمهای ریز شده، داشت به هر دوتامون نگاه میکرد و ریزریز میخندید؛ انگار که داره به یه فیلمِ کمدی نگاه میکنه.
ویوو ا/ت:
پدرِ جیمین بعد از اون شوخیِ بامزه با میرا و جونگکوک، لبخندش رو جمع کرد و با یه اشاره، همهی توجهها رو به سمتِ خودش جلب کرد. لیوانِ پایهبلندش رو برداشت و با صدایِ بم و اقتدارِ کامل، رو به جمعِ عظیمی از رئیسهای مافیا گفت:
~خب… از همهتون ممنونم که امشب اینجا جمع شدین. مهمونیِ امشب، فقط یه دورهمی نیست؛ امشب قراره از پیوندِ دو تا از قدرتمندترین خانوادههای مافیا رونمایی بشیم. پسرم، جیمین، و عروسِ عزیزم، ا/ت… آیندهی این امپراتوری توی دستای این دو نفره!
سالن با صدایِ دست زدنِ بقیه پر شد. جیمین دستش رو مقتدرانه دورِ کمرِ من حلقه کرد، خم شد و با اون پوزخندِ مرموز و جذابش، کنارِ گوشم طوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کرد:
جیمین: شنیدی که؟ پیرمرد حسابی هوامون رو داره… حالا ببینم عروسِ سرکشِ من، چطور میخواد نقشهی این بازی رو جلو ببره که کسی به شک نیفته؟
سرم رو با طمأنینه چرخوندم و مستقیم به چشمانِ تیره و جذابش خیره شدم. با همون لحنِ خونسرد و برندهام جواب دادم:
ا/ت: نگران نباش جیمین… طوری این نمایش رو اجرا میکنم که خودتم باورت بشه واقعاً عاشقت شدم!...
پایان پارت 41
(لباسای میرا و جونگکوک رو میزارم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب من از این جا به بعد شرط میزارم هروقت شرط هارو رسوندین پارت بعد رو میزارم🎀🎀
شرط ها:
کامنت: 20
لایک: 30
- ۴۱۹
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط