🖤 قلبِ دشمن
🖤 قلبِ دشمن
𓂃 پارت اول: برخورد اول 🥀
میلان، ایتالیا | ساعت ۱۰ شب
عمارت ویل غرق نور بود. صدای موسیقی ملایم در سالن میپیچید و مهمانها با لباسهای گرانقیمت، مشغول گفتوگو بودند.
ایلین وست با پیراهن سبز زمردی وارد سالن شد. موهای قهوهایاش روی شانههایش ریخته بود و نگاه آرامش میان جمعیت میچرخید.
او علاقهای به چنین مهمانیهایی نداشت، اما به درخواست خانوادهاش آمده بود.
هنگام عبور از کنار پلهها، ناگهان با مردی برخورد کرد. لیوان نوشیدنی در دستش تکان خورد و مقداری از آن روی کت مشکی مرد ریخت.
ایلین فوراً ایستاد.
ـ ببخشید، متوجه نشدم.
مرد نگاهی به کتش انداخت و سپس چشمهایش را به او دوخت.
ادرین ویل.
مردی که نامش برای بسیاری از افراد شهر کافی بود تا محتاطانه رفتار کنند؛ رئیس جوان خانوادهای قدرتمند که کمتر کسی جرئت مخالفت با او را داشت.
ادرین با صدایی جدی گفت:
ـ دفعهی بعد بیشتر دقت کن.
ایلین دستمالی از کیفش بیرون آورد و به طرفش گرفت.
ـ حق با شماست. بفرمایید.
ادرین نگاهی به دستمال انداخت، اما آن را نگرفت.
ـ لازم نیست.
ایلین دستمال را دوباره داخل کیفش گذاشت.
ـ هرطور راحتید.
بدون اینکه حرف دیگری بزند، از کنارش عبور کرد.
ادرین برای لحظهای به رفتنش خیره ماند. انتظار داشت دختر حداقل کمی دستپاچه شود، اما ایلین حتی برای شناختن او هم تلاشی نکرده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی ایلین کنار پنجره ایستاده بود، صدایی از پشت سرش شنید:
ـ از خانوادهی وست هستی؟
برگشت. همان مرد بود.
ـ بله.
ـ اسمت؟
ـ ایلین.
ادرین سرش را کمی تکان داد.
ـ ادرین ویل.
ایلین نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ میشناسمتون.
ـ پس میدونی بهتره با من محتاطتر رفتار کنی.
ایلین لحظهای سکوت کرد و بعد آرام جواب داد:
ـ فکر نمیکنم عذرخواهی کردن رفتار بیاحتیاطی باشه.
نگاه ادرین برای چند ثانیه روی صورتش ماند.
ایلین با احترام سرش را تکان داد و از سالن خارج شد.
ادرین لیوانش را روی میز گذاشت و به در بستهشده نگاه کرد.
مدتها بود کسی اینطور ساده و بدون ترس با او حرف نزده بود.
و عجیبتر اینکه، برخلاف انتظارش، از این برخورد ناراحت نشده بود.
او هنوز نمیدانست دختر آرامی که آن شب ملاقات کرده بود، قرار است چقدر در زندگیاش تأثیر بگذارد.
𓂃 🥀 پایان پارت اول
پارت بعدی: ۱۵دقیقه دیگه
𓂃 پارت اول: برخورد اول 🥀
میلان، ایتالیا | ساعت ۱۰ شب
عمارت ویل غرق نور بود. صدای موسیقی ملایم در سالن میپیچید و مهمانها با لباسهای گرانقیمت، مشغول گفتوگو بودند.
ایلین وست با پیراهن سبز زمردی وارد سالن شد. موهای قهوهایاش روی شانههایش ریخته بود و نگاه آرامش میان جمعیت میچرخید.
او علاقهای به چنین مهمانیهایی نداشت، اما به درخواست خانوادهاش آمده بود.
هنگام عبور از کنار پلهها، ناگهان با مردی برخورد کرد. لیوان نوشیدنی در دستش تکان خورد و مقداری از آن روی کت مشکی مرد ریخت.
ایلین فوراً ایستاد.
ـ ببخشید، متوجه نشدم.
مرد نگاهی به کتش انداخت و سپس چشمهایش را به او دوخت.
ادرین ویل.
مردی که نامش برای بسیاری از افراد شهر کافی بود تا محتاطانه رفتار کنند؛ رئیس جوان خانوادهای قدرتمند که کمتر کسی جرئت مخالفت با او را داشت.
ادرین با صدایی جدی گفت:
ـ دفعهی بعد بیشتر دقت کن.
ایلین دستمالی از کیفش بیرون آورد و به طرفش گرفت.
ـ حق با شماست. بفرمایید.
ادرین نگاهی به دستمال انداخت، اما آن را نگرفت.
ـ لازم نیست.
ایلین دستمال را دوباره داخل کیفش گذاشت.
ـ هرطور راحتید.
بدون اینکه حرف دیگری بزند، از کنارش عبور کرد.
ادرین برای لحظهای به رفتنش خیره ماند. انتظار داشت دختر حداقل کمی دستپاچه شود، اما ایلین حتی برای شناختن او هم تلاشی نکرده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی ایلین کنار پنجره ایستاده بود، صدایی از پشت سرش شنید:
ـ از خانوادهی وست هستی؟
برگشت. همان مرد بود.
ـ بله.
ـ اسمت؟
ـ ایلین.
ادرین سرش را کمی تکان داد.
ـ ادرین ویل.
ایلین نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ میشناسمتون.
ـ پس میدونی بهتره با من محتاطتر رفتار کنی.
ایلین لحظهای سکوت کرد و بعد آرام جواب داد:
ـ فکر نمیکنم عذرخواهی کردن رفتار بیاحتیاطی باشه.
نگاه ادرین برای چند ثانیه روی صورتش ماند.
ایلین با احترام سرش را تکان داد و از سالن خارج شد.
ادرین لیوانش را روی میز گذاشت و به در بستهشده نگاه کرد.
مدتها بود کسی اینطور ساده و بدون ترس با او حرف نزده بود.
و عجیبتر اینکه، برخلاف انتظارش، از این برخورد ناراحت نشده بود.
او هنوز نمیدانست دختر آرامی که آن شب ملاقات کرده بود، قرار است چقدر در زندگیاش تأثیر بگذارد.
𓂃 🥀 پایان پارت اول
پارت بعدی: ۱۵دقیقه دیگه
- ۸۶
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط