P : 4
BEYOND TIME
پارت چهارم | باغ شرقی
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
مه نازکی روی باغ نشسته بود و قطرههای شبنم روی برگها برق میزدند. شهر در سکوت صبحگاهی بود و فقط صدای چند پرنده از دور شنیده میشد.
سرین از اتاقش بیرون آمد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که اصلاً نباید میآمد.
اما خودش را به باغ شرقی رساند.
جونگکوک کنار دیوار سنگی ایستاده بود و به زمینهای دوردست نگاه میکرد.
وقتی صدای قدمهای سرین را شنید، برگشت.
ـ فکر نمیکردم بیاید.
سرین نزدیکتر شد.
ـ خودتون گفتید بیام.
ـ میتونستید نیاید.
ـ میتونستم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ پس چرا آمدید؟
سرین کمی مکث کرد.
ـ چون میخوام بدونم چه خبره.
جونگکوک سر تکان داد.
از داخل کت خود کاغذی بیرون آورد و به سمت او گرفت.
ـ این گزارش مالیات زمینهای اطراف شهره.
سرین کاغذ را گرفت.
ـ از کجا آوردید؟
ـ از ادارهی مالیات.
سرین شروع به خواندن کرد.
چند خط را که جلو رفت، اخم کرد.
ـ این اعداد با دفتر ما فرق دارن.
ـ میدونم.
ـ خیلی بیشتر از دفتر ماست.
ـ دقیقاً.
سرین سرش را بلند کرد.
ـ یعنی کسی هم حسابهای خانوادهی من رو تغییر داده، هم گزارشهای اداره رو؟
ـ احتمالاً.
سرین دوباره به کاغذ نگاه کرد.
ـ پس پول کجا میره؟
جونگکوک جواب نداد.
سرین به او نگاه کرد.
ـ شما میدونید؟
ـ هنوز نه.
سرین آهی کشید.
ـ پس ما دقیقاً دنبال چی هستیم؟
جونگکوک چند لحظه به زمینهای دوردست نگاه کرد.
ـ مسیر پول.
ـ چطور؟
ـ هر سال مالیات زمینها با کالسکه به شهر منتقل میشه. اما بخشی از پول قبل از رسیدن به خزانه ناپدید میشه.
سرین فکر کرد.
ـ یعنی باید بفهمیم کالسکهها کجا توقف میکنن.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ دقیقاً.
سرین لبخند کوچکی زد.
ـ بالاخره یه چیزی پیدا شد که منم میتونم کمک کنم.
ـ برای همین خواستم بیاید.
سرین کمی تعجب کرد.
ـ شما از اول میخواستید من کمک کنم؟
ـ نه.
ـ پس؟
ـ میخواستم ببینم چقدر دربارهی املاک خانوادهتون میدونید.
سرین اخم کرد.
ـ یعنی امتحانم کردید؟
ـ میشه اینطور گفت.
ـ ازتون خوشم نمیاد.
جونگکوک بدون تغییر حالت گفت:
ـ متوجه شدم.
سرین خواست جواب بدهد که صدای اسبها از پشت باغ آمد.
هر دو برگشتند.
یک کالسکه از جادهی کنار عمارت عبور میکرد.
جونگکوک به آن خیره شد.
ـ اون کالسکه رو میشناسید؟
سرین نگاه کرد.
ـ بله.
ـ مال کیه؟
ـ خاندان مارچلو.
جونگکوک نگاهش را از کالسکه نگرفت.
ـ مطمئنید؟
ـ بله. نشانش رو میشناسم.
کالسکه چند لحظه بعد از دید آنها خارج شد.
جونگکوک آرام گفت:
ـ جالبه.
سرین به او نگاه کرد.
ـ چی؟
ـ یکی از زمینهایی که مالیاتش ناپدید شده، متعلق به خاندان مارچلوئه.
سرین ساکت شد.
همان نامی که شب گذشته در نامه دیده بود.
لورنزو مارچلو.
ـ فکر میکنید اونها دست دارن؟
ـ هنوز زوده که بگیم.
سرین دست به سینه شد.
ـ ولی من فکر میکنم باید بفهمیم چرا کالسکهشون اینجا بود.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ حالا داریم به یک نتیجه میرسیم.
ـ چه نتیجهای؟
ـ اینکه شاید این موضوع فقط به خانوادهی شما مربوط نباشه.
سرین آرام گفت:
ـ یا شاید دقیقاً به خانوادهی من مربوط باشه.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین به عمارت نگاه کرد.
برای اولین بار، خانهای که تمام عمرش در آن زندگی کرده بود، کمی برایش غریبه به نظر میرسید.
ـ امشب باید اتاق حسابداری رو بررسی کنم.
جونگکوک گفت:
ـ تنها نه.
سرین برگشت.
ـ چرا؟
ـ چون کسی دیشب اونجا بود.
ـ من از کسی نمیترسم.
ـ من هم نگفتم میترسید.
کمی مکث کرد.
ـ گفتم تنها نرید.
سرین چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ باشه.
و خودش هم نمیدانست چرا برای اولین بار، با یکی از حرفهای جئون جونگکوک مخالفت نکرده بود.
پارت چهارم | باغ شرقی
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
مه نازکی روی باغ نشسته بود و قطرههای شبنم روی برگها برق میزدند. شهر در سکوت صبحگاهی بود و فقط صدای چند پرنده از دور شنیده میشد.
سرین از اتاقش بیرون آمد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که اصلاً نباید میآمد.
اما خودش را به باغ شرقی رساند.
جونگکوک کنار دیوار سنگی ایستاده بود و به زمینهای دوردست نگاه میکرد.
وقتی صدای قدمهای سرین را شنید، برگشت.
ـ فکر نمیکردم بیاید.
سرین نزدیکتر شد.
ـ خودتون گفتید بیام.
ـ میتونستید نیاید.
ـ میتونستم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ پس چرا آمدید؟
سرین کمی مکث کرد.
ـ چون میخوام بدونم چه خبره.
جونگکوک سر تکان داد.
از داخل کت خود کاغذی بیرون آورد و به سمت او گرفت.
ـ این گزارش مالیات زمینهای اطراف شهره.
سرین کاغذ را گرفت.
ـ از کجا آوردید؟
ـ از ادارهی مالیات.
سرین شروع به خواندن کرد.
چند خط را که جلو رفت، اخم کرد.
ـ این اعداد با دفتر ما فرق دارن.
ـ میدونم.
ـ خیلی بیشتر از دفتر ماست.
ـ دقیقاً.
سرین سرش را بلند کرد.
ـ یعنی کسی هم حسابهای خانوادهی من رو تغییر داده، هم گزارشهای اداره رو؟
ـ احتمالاً.
سرین دوباره به کاغذ نگاه کرد.
ـ پس پول کجا میره؟
جونگکوک جواب نداد.
سرین به او نگاه کرد.
ـ شما میدونید؟
ـ هنوز نه.
سرین آهی کشید.
ـ پس ما دقیقاً دنبال چی هستیم؟
جونگکوک چند لحظه به زمینهای دوردست نگاه کرد.
ـ مسیر پول.
ـ چطور؟
ـ هر سال مالیات زمینها با کالسکه به شهر منتقل میشه. اما بخشی از پول قبل از رسیدن به خزانه ناپدید میشه.
سرین فکر کرد.
ـ یعنی باید بفهمیم کالسکهها کجا توقف میکنن.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ دقیقاً.
سرین لبخند کوچکی زد.
ـ بالاخره یه چیزی پیدا شد که منم میتونم کمک کنم.
ـ برای همین خواستم بیاید.
سرین کمی تعجب کرد.
ـ شما از اول میخواستید من کمک کنم؟
ـ نه.
ـ پس؟
ـ میخواستم ببینم چقدر دربارهی املاک خانوادهتون میدونید.
سرین اخم کرد.
ـ یعنی امتحانم کردید؟
ـ میشه اینطور گفت.
ـ ازتون خوشم نمیاد.
جونگکوک بدون تغییر حالت گفت:
ـ متوجه شدم.
سرین خواست جواب بدهد که صدای اسبها از پشت باغ آمد.
هر دو برگشتند.
یک کالسکه از جادهی کنار عمارت عبور میکرد.
جونگکوک به آن خیره شد.
ـ اون کالسکه رو میشناسید؟
سرین نگاه کرد.
ـ بله.
ـ مال کیه؟
ـ خاندان مارچلو.
جونگکوک نگاهش را از کالسکه نگرفت.
ـ مطمئنید؟
ـ بله. نشانش رو میشناسم.
کالسکه چند لحظه بعد از دید آنها خارج شد.
جونگکوک آرام گفت:
ـ جالبه.
سرین به او نگاه کرد.
ـ چی؟
ـ یکی از زمینهایی که مالیاتش ناپدید شده، متعلق به خاندان مارچلوئه.
سرین ساکت شد.
همان نامی که شب گذشته در نامه دیده بود.
لورنزو مارچلو.
ـ فکر میکنید اونها دست دارن؟
ـ هنوز زوده که بگیم.
سرین دست به سینه شد.
ـ ولی من فکر میکنم باید بفهمیم چرا کالسکهشون اینجا بود.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ حالا داریم به یک نتیجه میرسیم.
ـ چه نتیجهای؟
ـ اینکه شاید این موضوع فقط به خانوادهی شما مربوط نباشه.
سرین آرام گفت:
ـ یا شاید دقیقاً به خانوادهی من مربوط باشه.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین به عمارت نگاه کرد.
برای اولین بار، خانهای که تمام عمرش در آن زندگی کرده بود، کمی برایش غریبه به نظر میرسید.
ـ امشب باید اتاق حسابداری رو بررسی کنم.
جونگکوک گفت:
ـ تنها نه.
سرین برگشت.
ـ چرا؟
ـ چون کسی دیشب اونجا بود.
ـ من از کسی نمیترسم.
ـ من هم نگفتم میترسید.
کمی مکث کرد.
ـ گفتم تنها نرید.
سرین چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ باشه.
و خودش هم نمیدانست چرا برای اولین بار، با یکی از حرفهای جئون جونگکوک مخالفت نکرده بود.
- ۵۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط