i fell in love with chost. part3

قیافه ی وات دا فاکی گرفتم ولی لبخندم همچنان رو لبام بود.خندیدم و بغلش کردم.:((چی شد ناراحت شدی؟))

جیمین:《خفه شو...》

زمان خیلی زیادی از آخرین دیدارم باهاشون میگذره.دلم براشون خیلی تنگ شده بود.و...دلم برای اونم تنگ شده...یونگی......معمولا وقتی میومدم اینجا،جوری رفتار میکرد که انگار کلا وجود نداشتم یا من میرفتم از پشت قلقلکش میدادم.و
اون هم همیشه فحشم میداد و قیافه میگرفت.ولی من همیشه میخندیدم....خدا..
..هم چی ت عغیر کرده...

جین:《هی...خوبی؟》

سرم رو تکون دادم.:《اره..خوبم.هی!ببینید چی دارم!》
کیسه رو بالا آوردم.داد و هوارشون بازم بلند شد و کیسه رو از دستم قاپیدن..
دایره وار نشستیم و همه دهنشون پر شده بود از پاستیل و شکلات.یخم دوباره باز شد و دبریاه اتفاقاتی که تو این چند سال افتاده بود حرف زدیم.کسی بهم گیر نداد و همینم خوب بود....
به داستان تهیونگ و جونگ کوک و تهیونگ درباره ی بازی ویدیوی جدیدشون و
دعواشون سر اینکه کی اول برد گوش میدادم که یه جمله حواسمو پرت کرد...

جیمین:《اگه فقط یونگی هیونگ اینجا بود..》

سکوت اتاق رو فرا گرفت..

《من مطمعنم که داره از بالا بهمون نگاه میکنه...میدونم هنوز اینجاست.》

نامجون:《نه جین اون رفته!تنها کاری میتونیم بکنیم اینکه به یادش بمونیم.》

بهم چشم غره رفتن.وای نه...
لیسا:《هی...بیخیال...الان نه》

نامجون:《..متاسفم》

جونگ کوک:《ولی حقیقته..》


کسی دیگه حرف نزد.هوسوک تصمیم گرفت جو بینمونو عوض کنه و بلند شد.

هوپی:《عام...میرم از بیرون یه چند تا چیپس و خرت و پرت گیر بیارم.》

تهیونگ:《ها؟...اوه آره!و نوشیدنی!》

《منم کمکت میکنم هیونگ》

بهم لبخند زدن:《مرسی جیمینی》

میدونم همه سعی دارن اون روز و فراموش کنن...ولی..نمیتونیم...فکر نکنم بشه...بهترین کاری که میتونیم بکنیم از فکر کردن بهش دوری کنیم و به زندگی
ادامه بدیم.حقیقت تلخه...


بلند شدم و آروم غذرخواهی کردم.از اتاق بیرون رفتم و از استادیو رد شدم.به در سفید رنگ کنار راهرو که رسیدم،نیم نگاه سردی به تابلوی [دستشویی زنان]
انداختم و وارد شدم.
نفسم رو با گیجی بیرون دادم.زیر لب زمزه کردم:《به خودت بیا لیسا...》

دستامو به سینک چسبوندم و به خودم تو آینه خیره شدم...یهو...
کسی رو دیدم تو اینه که دیگه وجود نداشت!!....

لیسا:《وات د_》
سرمو برگردوندم ولی کسی اونجا نبود...
دوباره سمته اینه برگشتم و دیدمش درحالی که..فقط..با یه نگا سرد نگاهم میکرد.چند مشت آب رو صورتم ریختم و دوباره نگاه کردم،هنوز اونجا بود!!..
چیزی نمی گفت فقط وایساده بود با نگاهه سردش نگاهم میکرد..اشک جلوی چشمامو گرفت.

《یونگی؟》

《یونگی؟!.....من دیوونه نیستم نه؟!....خودتی؟..باهام حرف بزن!!》
دیدگاه ها (۷)

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

خاطرات _عشق _ما ...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

پارت جدید..میگذرد..

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

پارت ۳ ویو ا.ت یونگی چند لحظه چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید ...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

وقتی دوست پسرت بود💚پارت ۳(last part)رسیدیم به روز موعود...ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط