هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۵
# کاتسوکی# اول مهمانی #
امی امد دست مرا کشید . چهره ی در هم رفته و دست های مشت شده ی ایزوکو را برای لحظهای گذرا دیدم ، اما نمیدانم ان ها خیالات بود یا واقعیت . امی مرا به جمع دوستانش برد و با انها مشغول صحبت شد . از امی خوشم نمیامد ؛ دختری هم نبود که بتنوانم اورا قبول کنم :بد دهن ، هوس باز و…فا*ح#شه؟ نمیدانم شاید . در این ۵ ماه به دور و بر من میپلکید ،به او بار ها و بار ها کفته بودم که از من فاصله بگیرد ؛ اما کجاست گوش شنوا؟ . خودش را به من نزدیک تر میکند،انقدر نزد-یک که حال مرا بد میکند . کمی از او فاصله میگیرم . با چشمانم دنبال شخصی میکردم که خودم هم نمیدانم ،شخصی با موهای سبز بور و چشمانی سبز بی انتها… . ایزوکو را همان جای قبلی پیدا نمیکنم .
امی دستانش را دور بازویم حلقه کرده است ،گرمایی چندش از او دریافت میکنم . چشمانم را از حرص روی هم میفشارم و لبم را تر میکنم . موسیقی ای ملایم پخش میشود اما من نمیتوانم حواسم را جمع کنم . اورا پس میزنم ،میخواهم برم که دوباره دستم را میگیرد و میکشد . با حرص نگاهش کردم که قدش را بلند کرد و دم گوشم پچ زد :« کاری نکن جیغ و داد راه بندازم! »
چشمانم را تنگ میکنم و میگویم :« مثلا چی میخوایی بگی؟!»
سرش را کج میکند و میگوید :« فک میکنی نمیدونم چه حسی به اون کلم بروکلی داری؟»
ابروهایم بیشتر در هم رفت :« درست حرف بزن! »
میدانستم نمیتوانم بگذارم او همه چیز را فاش کند . از کجا میدانست؟، فعلا نمیتوانستم ریسک کنم . مردم از همه چیز یک فاجعه به بار میاوردند ؛ اگر بفهمند ،دیگر حتی با من حرف هم نمیزنند . به اجبار کنارش ماندم .
جام وی+س*کی را به سمتم گرفت ، با زبان بی زبانی گفت:« شوخی میکنی؟ ،نمیخوام بخورم»
با چشمانش اشاره کرد که بخورم ؛ نفسم را با حرص بیرون دادم و ناچار جام را گرفتم .
وی+س*کی را لاجرئه سر کشیدم ، قیافه ام در هم رفت و چند باری پلک زدم تا کمی از سنگینی اش کم کند . جام را به دستش دادم به قیافه ی متعجب او خیره شدم .
زیر لب زمزمه کرد :« الان سکته میکنی احمق…اونو نباید سر بکشی…»
بچه ها شاید بگید اینم با سانسور هاش سروی*یس کرده ولی واقعا میترسم که گذارش کنن و این اکانتم هم مسدود شه🥲💔
امی امد دست مرا کشید . چهره ی در هم رفته و دست های مشت شده ی ایزوکو را برای لحظهای گذرا دیدم ، اما نمیدانم ان ها خیالات بود یا واقعیت . امی مرا به جمع دوستانش برد و با انها مشغول صحبت شد . از امی خوشم نمیامد ؛ دختری هم نبود که بتنوانم اورا قبول کنم :بد دهن ، هوس باز و…فا*ح#شه؟ نمیدانم شاید . در این ۵ ماه به دور و بر من میپلکید ،به او بار ها و بار ها کفته بودم که از من فاصله بگیرد ؛ اما کجاست گوش شنوا؟ . خودش را به من نزدیک تر میکند،انقدر نزد-یک که حال مرا بد میکند . کمی از او فاصله میگیرم . با چشمانم دنبال شخصی میکردم که خودم هم نمیدانم ،شخصی با موهای سبز بور و چشمانی سبز بی انتها… . ایزوکو را همان جای قبلی پیدا نمیکنم .
امی دستانش را دور بازویم حلقه کرده است ،گرمایی چندش از او دریافت میکنم . چشمانم را از حرص روی هم میفشارم و لبم را تر میکنم . موسیقی ای ملایم پخش میشود اما من نمیتوانم حواسم را جمع کنم . اورا پس میزنم ،میخواهم برم که دوباره دستم را میگیرد و میکشد . با حرص نگاهش کردم که قدش را بلند کرد و دم گوشم پچ زد :« کاری نکن جیغ و داد راه بندازم! »
چشمانم را تنگ میکنم و میگویم :« مثلا چی میخوایی بگی؟!»
سرش را کج میکند و میگوید :« فک میکنی نمیدونم چه حسی به اون کلم بروکلی داری؟»
ابروهایم بیشتر در هم رفت :« درست حرف بزن! »
میدانستم نمیتوانم بگذارم او همه چیز را فاش کند . از کجا میدانست؟، فعلا نمیتوانستم ریسک کنم . مردم از همه چیز یک فاجعه به بار میاوردند ؛ اگر بفهمند ،دیگر حتی با من حرف هم نمیزنند . به اجبار کنارش ماندم .
جام وی+س*کی را به سمتم گرفت ، با زبان بی زبانی گفت:« شوخی میکنی؟ ،نمیخوام بخورم»
با چشمانش اشاره کرد که بخورم ؛ نفسم را با حرص بیرون دادم و ناچار جام را گرفتم .
وی+س*کی را لاجرئه سر کشیدم ، قیافه ام در هم رفت و چند باری پلک زدم تا کمی از سنگینی اش کم کند . جام را به دستش دادم به قیافه ی متعجب او خیره شدم .
زیر لب زمزمه کرد :« الان سکته میکنی احمق…اونو نباید سر بکشی…»
بچه ها شاید بگید اینم با سانسور هاش سروی*یس کرده ولی واقعا میترسم که گذارش کنن و این اکانتم هم مسدود شه🥲💔
- ۴.۶k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط