{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

عمارت کیم تهیونگ از همون فاصله‌ی دور هم مثل یه زخم کهنه روی تن شهر می‌درخشید. پشت در اتاق عروس ایستاده بودم. دست‌هام می‌لرزید. تور نازکی روی صورتم کشیده شده بود که کل دنیا رو ازم پنهان می‌کرد.

مادرم با چشم‌های اشکی نزدیکم شد.
& بیا دخترم. وقتشه.

· مامان... نمی‌تونم. حتی صورتش رو ندیدم.

& روآن، عروس واقعی تو راه گم شده. اگه تو این کار رو نکنی، آبروی خانواده‌مون می‌ره. قرارداد ما با کیم تهیونگ یه قرارداد خونیه. اگه عروس نرسه... همه‌مون رو می‌کشه.

آب دهنم رو قورت دادم. یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد و تو تور نازک گم شد. به خاطر خانواده‌م، سرم رو تکون دادم و قدم به سالن گذاشتم.

سالن غرق در سکوت بود. تهیونگ وسط سالن ایستاده بود. قدبلند، شونه‌های پهن، کت و شلوار مشکی، و تتوهایی که مثل رگه‌های تاریک از زیر یقه‌ی پیراهنش بالا می‌اومدن. چشم‌های سیاهش سرد و بی‌روح بودن.

کنارش ایستادم. دست‌هاش سردتر از یخ بود. وقتی دستم رو گرفت، یه لرزش خفیف تو تمام بدنم پیچید.

وقتی رسیدیم به لحظه‌ای که باید تورم رو کنار می‌زد، سالن یه لحظه کاملاً ساکت شد. انگشت‌های بلند و خشنش لبه‌ی تور نازک سفید رو گرفت. آروم کنارش زد.

سالن یه لحظه کاملاً ساکت شد.

جای عروس واقعی، یه دختر با چشم‌های قهوه ای ایستاده بود. گونه‌هام از خجالت و ترس قرمز شده بود و لب پایینم رو گاز می‌گرفتم.

همه‌ی مهمون‌ها نفسشون رو حبس کردن. مادرم از ترس رنگش پرید. همه منتظر بودن تهیونگ عصبانی بشه و دستور بده همه رو بکشن.

ولی تهیونگ هیچی نگفت.

چشم‌های سیاهش رو دوخت به چشم‌های من. چند ثانیه‌ی طولانی، فقط نگاه کرد. انگار داشت یه موجود عجیب و کمیاب رو برانداز می‌کرد. بعد، به جای فریاد، لب‌هاش به یه پوزخند سرد و آروم باز شد.

& (با صدای آروم ولی برنده) خب... خب. چه موجود کمیابی. ، تو کی هستی؟

صداش مثل زمزمه‌ی سرد باد تو گوشم پیچید. یه قدم عقب رفتم. صدام به زور از گلوم بیرون اومد:

· م... شین روآن هستم. عروس واقعی نیومد. خانواده‌م مجبورم کردن...

تهیونگ یه ابروش رو بالا انداخت. جلوتر اومد و صورتش رو نزدیک صورت من آورد. بوی ادکلن تند و سردش تو بینیم پیچید.
& (در گوشم) مجبورت کردن؟ یا تو نقشه کشیدی که جاش رو بگیری؟

· نه! نه...
& (حرفم رو قطع کرد) ساکت. از این لحظه به بعد، تو فقط یه چیز هستی: عروسِ اجباری من.

مهمون‌ها هنوز ساکت بودن. تهیونگ دستم رو محکم گرفت و به سمت در خروجی کشید. تقریباً می‌دویدم تا بتونم هم‌قدمش بشم.

وقتی از در خارج شدیم، تهیونگ بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، به یکی از محافظ‌هاش گفت:
& ماشین رو آماده کن. عروس رو ببرید عمارت. تو اتاق خدمتکارها.

چشم‌هام گرد شد.

· اتاق... خدمتکارها؟

تهیونگ ایستاد. برگشت و با نگاه سردش بهم زل زد.
& موش کوچولو، فکر کردی تو لیاقت اتاق عروس رو داری؟ تو یه جایگزین ارزون هستی. تا وقتی تصمیم نگیرم، تو فقط یه خدمتکارِ... با یه وظیفه اضافه
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲

📖 معرفی رمان: قصر سایه‌هاژانر: درام تاریک، عاشقانه‌ی اجباری،...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت شانزدهم: برخوردِ سردِ دو برا...

dark life = 39

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۱: طعمِ ممنوعه‌یِ امیدچند ساعت از...

پارت ۷۱

ادامه پارت چهارم

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط