پارت اول ویلن دکو
## پارت اول: آخرین روز دکو
عصر بود و خیابان خلوتتر از همیشه به نظر میرسید. **ایزوکو میدوریا** پس از تمامشدن کلاسهای مدرسه، کولهپشتیاش را روی شانه انداخته بود و بهتنهایی به خانه برمیگشت. سرش پایین بود و مثل همیشه در دفترچهاش دربارهی قهرمانها یادداشت میکرد.
ناگهان سه نفر جلوی راهش ظاهر شدند.
میدوریا ایستاد. وقتی چهرههایشان را شناخت، رنگ از صورتش پرید. آنها همان سه دانشآموز قلدر دوران راهنمایی بودند؛ کسانی که مدتها او را بهخاطر بیکوسهبودنش مسخره میکردند.
یکی از آنها با لبخندی آزاردهنده جلو آمد و گفت:
— بهبه… میدوریا! پارسال دوست، امسال آشنا؟
دکو یک قدم عقب رفت و دفترچهاش را محکم در دست گرفت.
— شـ… شما اینجا چیکار میکنید؟
یکی دیگر از قلدرها پشت سرش قرار گرفت و ناگهان بازویش را گرفت. نفر سوم نیز دست دیگرش را پیچاند. میدوریا سعی کرد خودش را آزاد کند، اما دو نفری که او را گرفته بودند، بسیار قویتر بودند.
— ولم کنید! کمک!
پیش از آنکه صدایش به گوش کسی برسد، دستهایش را با بندی محکم بستند و او را روی زمین انداختند. کولهپشتی و دفترچهاش چند قدم آنطرفتر افتاد.
میدوریا با وحشت به آنها خیره شد.
— چرا این کار رو میکنید؟!
سردستهشان بدون پاسخ، ظرفی را از داخل کیفش بیرون آورد. بوی تند بنزین در هوا پیچید و قلب دکو از ترس فرو ریخت. پسر قلدر بنزین را اطراف او و روی لباسهایش ریخت.
دکو با تمام توان تقلا کرد، اما بندها اجازه نمیدادند تکان بخورد.
— بس کنید… خواهش میکنم!
سردسته بالای سرش ایستاد و با صدایی سرد گفت:
— میدوریا، قرار امروز آخرین روزت باشه.
یکی از آنها کبریتی بیرون آورد و روشنش کرد. شعلهی کوچک در تاریکی عصر میرقصید. سپس کبریت را درست مقابل چشمان وحشتزدهی دکو، روی زمین انداخت.
— خداحافظ، دکو… برای همیشه.
هر سه نفر با خنده از آنجا دور شدند.
میدوریا تنها ماند؛ دستهایش بسته بود، بوی بنزین همهجا را پر کرده بود و شعله آرامآرام به طرفش پیش میآمد…
**ادامه دارد…**
#دکو
#میدوریا_ایزوکو
#سناریو
#مای _هیرو_اکادمی
#ویلن_دکو
عصر بود و خیابان خلوتتر از همیشه به نظر میرسید. **ایزوکو میدوریا** پس از تمامشدن کلاسهای مدرسه، کولهپشتیاش را روی شانه انداخته بود و بهتنهایی به خانه برمیگشت. سرش پایین بود و مثل همیشه در دفترچهاش دربارهی قهرمانها یادداشت میکرد.
ناگهان سه نفر جلوی راهش ظاهر شدند.
میدوریا ایستاد. وقتی چهرههایشان را شناخت، رنگ از صورتش پرید. آنها همان سه دانشآموز قلدر دوران راهنمایی بودند؛ کسانی که مدتها او را بهخاطر بیکوسهبودنش مسخره میکردند.
یکی از آنها با لبخندی آزاردهنده جلو آمد و گفت:
— بهبه… میدوریا! پارسال دوست، امسال آشنا؟
دکو یک قدم عقب رفت و دفترچهاش را محکم در دست گرفت.
— شـ… شما اینجا چیکار میکنید؟
یکی دیگر از قلدرها پشت سرش قرار گرفت و ناگهان بازویش را گرفت. نفر سوم نیز دست دیگرش را پیچاند. میدوریا سعی کرد خودش را آزاد کند، اما دو نفری که او را گرفته بودند، بسیار قویتر بودند.
— ولم کنید! کمک!
پیش از آنکه صدایش به گوش کسی برسد، دستهایش را با بندی محکم بستند و او را روی زمین انداختند. کولهپشتی و دفترچهاش چند قدم آنطرفتر افتاد.
میدوریا با وحشت به آنها خیره شد.
— چرا این کار رو میکنید؟!
سردستهشان بدون پاسخ، ظرفی را از داخل کیفش بیرون آورد. بوی تند بنزین در هوا پیچید و قلب دکو از ترس فرو ریخت. پسر قلدر بنزین را اطراف او و روی لباسهایش ریخت.
دکو با تمام توان تقلا کرد، اما بندها اجازه نمیدادند تکان بخورد.
— بس کنید… خواهش میکنم!
سردسته بالای سرش ایستاد و با صدایی سرد گفت:
— میدوریا، قرار امروز آخرین روزت باشه.
یکی از آنها کبریتی بیرون آورد و روشنش کرد. شعلهی کوچک در تاریکی عصر میرقصید. سپس کبریت را درست مقابل چشمان وحشتزدهی دکو، روی زمین انداخت.
— خداحافظ، دکو… برای همیشه.
هر سه نفر با خنده از آنجا دور شدند.
میدوریا تنها ماند؛ دستهایش بسته بود، بوی بنزین همهجا را پر کرده بود و شعله آرامآرام به طرفش پیش میآمد…
**ادامه دارد…**
#دکو
#میدوریا_ایزوکو
#سناریو
#مای _هیرو_اکادمی
#ویلن_دکو
- ۴.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط