عاشقانه

می‌خواهم پیاده با تو راه بروم بی‌هیچ وحشتی،
مهم هم نیست اگر آن میدانی که در آن راه می‌رفتیم دیگر نباشد.
می‌خواهم با قطار جنوب بروم
آخرین ایست‌گاه پیاده شوم
تا تولدِ باران را نظاره کنم
می‌خواهم با تو در ساحل
زیرِ آسمانِ آبی دراز بکشم
آن‌جا که جهان را کشف کردیم.
سروها تازه شکوفه کرده بودند
وقتی آن‌ها در را شکستند
و تنها سلاحی که ما داشتیم عشقِ ما بود.
دیدگاه ها (۰)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم -----------Part:24

( last minute )

ایستگاهِ راه‌آهنروزی نشانیِ ما را می‌پرسدو به کوچه می‌شکندتو...

آن گاه که زمان از حرکت می ایستدآن گاه که من می شوم همه توتو ...

گاهی خسته می شوم ، نام تو را می گویم . گاهی دلتنگ می شوم نام...

ما شکوفه می‌زنیم، آره داریم شکوفه می‌زنیم، عزیزمما شکوفه می‌...

بباف مویت را، مگر مرا آن مو طناب دار شودمرا بکش بالا، چنان ک...

تواضع سردار دلها❤️زمانی که در جنوب شرق ماموریت داشتیم شب به ...

سلام دخترم،سلام به اون پاکیت که از برف پاکتر،سلام به اون حس ...

سلام دخترم،سلام به اون پاکیت که از برف پاکتر،سلام به اون حس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط